تبليغاتX
........همين دل بيقرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

............

هركاري ميكنم انگاري كه خودم نيستم . انگاري كه بهتر نيستم . هر كاري ميكنم آفتاب مرا گرم نميكند . مدام سردم است ....مدام باد مي آيد ... هركاري ميكنم خوب نيستم ...

...مدتهاست كه دنبال چيزي هستم فراتراز زمين و آدمهاي آن....انگار منتظرم سقف آسمان باز شود وكسي از آسمان براي  اين زخم هاي بي بهبود از راه برسد....وگمان دارم او در راه است....نشانه هايش را مي بينم....مي فهمم......

..........

اينگونه غير عادي بودن براي ديگران قابل تحمل نيست ...براي كسي داشتم  توضيح مي دادم كه وقتي آدمي از تعادل خارج  ميشود همه چيز غير عادي ميشود...زندگي ...حرف زدن...بودن وخيلي چيزهاي ديگر....چنين زيستني خيلي سخت است ...

....................................

همين دل بيقرار من ...مدتهاست كه دل دل ميكند براي پيوستن به خاك...به سرزمين ابدي در دل خاك....همين دل بيقرارمن....مدتهاست كه وقتي دلش ميگيرد.... پشت پرچين آنسوي ديوار....تكه تكه خودش را مي شكند....اما نميداند اين شكسته ها را چه كند.....

فرصت خداحافظي با تك تك آنهايي كه گذرشان به اين مسير متلاطم افتاده نيست...با آنكه نگران همه ي آنها هستم ....نگران دردهايشان....نگران آرزوها و اميدواري شان....با آنكه دلتنگيشان را بارها تاب نياورده ام و دردهايشان زخمي بوده است بر زخم هاي من .... اما تاب آورده ام ...براي احترام به زخمهايي كه داشته اند و دارند ....

....

...من بايد تمام شوم...دست خودم نبود....حالا كه دارم مي نويسم بغض تا گلويم بالا آمده است ....دستهايم از چيزي كه نميدانم چيست مي لرزد و دكمه ها را مدام اشتباه فشار ميدهم.....

.........مدتهاست كه دنبال چيزي هستم فراتراز زمين و آدمهاي آن....انگار منتظرم سقف آسمان باز شود وكسي از آسمان براي  اين زخم هاي بي بهبود از راه برسد....وگمان دارم او در راه است....نشانه هايش را مي بينم....مي فهمم......برايم دعا كنيد ....ياعلي .....محسن......2/1/87

 .........................

.......

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 18:56  توسط محسن فارسی 

.............

پرده را پس ميزنم . باد مي آيد و انگار درخت ها هنگام بيداري شان است . وزمين هم...وباغچه هم...وجاده هم انگار...پرده را پس ميزنم . باد مي آيد ود رخت گلابي طوري تكان ميخورد كه گويي هيچ گاه بهارنديده است ...

بهار مي آيد . اين تمام آن چيزي ست كه انگار احساس ميكني . انگار احساس ميكنم . بهار مي آيد . بهار آمده است ومن همچنان مي نويسم . همه خوشحالند . بجز كسي كه هنوز بيدار نشده است . بجز كسي كه باورش نميشود بهار آمده است . من مدتهاست باور نميكنم كه بهار آمده باشد . به خيابان ميروم . بازاربه رسم آخر اسفند شلوغ است. وچه شلوغي عجيبي . راهم را كج ميكنم به سمت كوچه اي كه منتهي ميشود به يك امامزاده قديمي . وسط راه كسي درست جلويم سبز ميشود. صدايش را قبل از خوش مي شنوم :‌ چرا ازاين كوچه ي خلوت؟؟؟؟ ...وبعد خودش را مي بينم .... مي بينمش و در يك لحظه چيزي به اندازه 5 سال از برابرم چشمانم عبور ميكند . ونميدانم او اين عبور را مي فهمد يانه . لبخندي ميزنم كه بيشتر شبيه فحش است تا لبخند. اين را از قيافه او مي فهمم. چيزهاي ديگري هم ميگويد و ميرود ....

بهار ونوروز برايم غصه ي بزرگي ست . چه آن وقت ها كه بچه بودم و هيچ وقت معني اين همه رفت و آمد مزخرف را نمي فهميدم و چه حالا كه مي فهمم . بهار براي ديگران  هر معنايي ميتواند داشته باشد بجز بهار ....

..............................

چقدر نگرانم براي براي خاطر همه ي كساني كه چيزي را دوست دارند ونميتوانند به آنچه ميخواهند برسند. اينها هيچ كدام انگار ربطي به بهار ندارد . دارد ؟

من بهاريه نويس خوبي نيستم . . . واين هيچ ربطي به زمستان ندارد . او فقط آمده بگويد كه گاهي دستها آنقدر سرد ميشوند كه ممكن است هزار هزار بهار هم نتوانند گرمش كنند . .......

وقفه اي عجيب در من هست . انگار اين آخرين بهار است كه هستم و اين آخرين زمستاني بود كه ديدم . انگار هيچ گاه بهار نخواهد آمد....

بهتر است ننويسم . اينطوري هم من بغضم ميگيرد وهم شايد كسي كه ناخواسته راهش به اين مسير تاريك بيفتد و چيزي بخواند كه آزارش دهد . دلش بگيرد . يا حتي گريه كند . مثل من كه دلم ميخواهد گريه كنم ولي نميتوانم . چرا نميتوانم آنطور كه دلم ميخواهد گريه كنم . آرام . آهسته . بيصدا . چه دنياي مزخرفي . آدمي از حداقل حقوق خود هم محروم است .

پنج شنبه ي آخر هفته همه ميروند ديدن  آنهايي كه بودند و حالا نيستند انگار . به قبرستان كه ميروم حجم عظيمي از خاطرات تلخ  در دلم زنده ميشود . چقدر طاقت كم مي آورم . چقدر آسمان كوتاه ميشود . چقدر زمين زير پايم خالي ميشود .

اين دو شهيدي كه كنار هم خوابيده اند روزي روزگاري ميان هفت سالگي و هشت سالگي تنهايم گذاشتند و رفتند . حتي كتابهايشان را هم با خودشان نبردند . حتي دفتر خاطراتشان را و بي آنكه بفهمند ميان اين هفت سالگي و هشت سالگي چقدر تنها مانده ام رفتند كه برنگردند. ........

 پنج شنبه ها همه دلگيرند . اما پنج شنبه ي آخر سال دلگيرتر است . شايد بخاطر نسبت غريبي كه با بهار دارد يا سنگيني دردهايي كه از تمام اين سيصدو شصت و پنج روز برايت مانده است . باري كه انگار به زمين ميگذاري تا خلاص شوي . ولي مگر ميشود اين همه بار را زمين گذاشت . پس تكليف دلم چه ميشود.

پنج شنبه ي آخر سال آخرين سوت قطاري ست كه هيچ  وقت نميتواند تكليف اين همه مسافر را روشن كند . 

به او كه نيست . ومزارش هم دور است و دستم هم نميرسد كه  بخوانمش فاتحه ميخوانم . او سوخته بود تا زنده شود و بي آنكه كسي سوختنش را بفهمد براي هميشه رفت .

براي كساني كه اينجا نيستند و چقدر دلم ميخواهد بودند . براي سيد علي كه صميميت خنده هايش را هيچ گاه فراموش نميكنم . براي مصطفي و.......

وبراي مشرقي ترين بهار . او كه زندگي را همان قدر مي فهمد كه مرگ را . شعر را همان قدر كه نوشتن را . عشق را همان قدر كه بهار را  . و بهار را همان قدر كه خودش را . وچه غنيمت بزرگي ست درك لحظه هاي كسي كه خودش را مي شناسد . خودش را مي فهمد . ومي بارد بهار وار......

...............................................

.............................

...................

امروز روز عجیبی بود و سخت فرساینده. حس کردم با برف‌های آخر سال تتمّه‌ی توان روحی و هرچه که از روان من است با برف‌های این روزهای پایانی آب شد و رفت. و فکر می‌کنم دیگر رمقی برای دلم نمانده تا بهار بخواهم شکوفه کنم و برایم صدای پرندگان نوید بخش باشد.

از میان رنگ‌ها قرمز را به خاطر بی‌پروایی و دیوانگی که خود را فریاد می‌زند دوست دارم و صورتی را برای مهربانی ساده‌گی‌اش و بعد آبی که آسمان و باران و آرامش است اما چطور رنگ قالب این روزها خاکستری شده؟ من این طور نبودم. روزهای من پر از نارنجی و قرمز و صورتی و رنگ‌های سرزنده بود و من به جای لخ لخ کردن می‌دویدم و می‌رقصیدم. نکند دارم بزرگ می‌شوم و کم‌کم دارم پشت این شادی کودکانه را می‌بینم. و نکند دارد کم‌کم حالیم می‌شود دوست داشتن تنها برای از دوست داشتن نوشتن است و بس....

جدی نگیر مرا، نه حرف‌هایم را نه خواهش‌هایم را و نه رنج‌های کوچک و کم‌رنگم را. هنوز نه برای رنج بزرگ شدم و نه دیگر شادی را تا عمق عمیق قلبم حس می‌کنم. یک جور بهت و گمگشتگی. یک جور آویزان شدن از زندگی و حسی میان ماندن و رفتن. و نترس!

تن نزن از بودن؛ چرا که رفتن تو را آن قسمت از پذیرش‌های تلخ این دنیای خاکستری مغزم خواهد پذیرفت و تو به هر دلیلی، نخواستن و خسته شدن و یا حتی یافتن انسانی که هم‌نشینی و بودن با او به تو چیزی بدهد این آزادی را داری که ترکم کنی حتی اگر قلبی ترک بردارد. باور کن می‌توانم درک کنم و منطق ریا‌ضی‌ام را برای دریافت این واقعه فعال کنم.

 با تو یاد خواهم گرفت و اثبات خواهم کرد دوست داشتن را تنها به خاطر وجود وجودی یک انسان بی‌هیچ انتظار و درخواستی و دوست داشتن تنها برای انسان بودن و بودن یک نفر حتی اگر باب میل من و در جهت خواست های من نباشد؛بیاموزم..

پ.ن.: سبز آبی نمیشود .من اما میدانم روزی در باور مشرق  چیزی هست که سبز را آبی بکند . نوشته های آبی از من نیست . نوشته های آبی از آسمان آمده  است . از جایی که من هیچ وقت آنجا را ندیده ام. دوست داشتم بزرگ که شدم خلبان شوم . کاش شده بودم . لااقل می شد تا چند هزار پا بالاتر رفت . ودست دراز کرد به سمت مشرق.

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط محسن فارسی  | 

 

هيچ تقصيرحوا نبود...رانده شدن انگار تقدير تلخ انسان بود تا در زميني زندگي كند كه نه ابتدايش ونه انتهايش معلوم نيست...هيچ تقصير حوا نبود...مادر رانده شده ام شايد نميدانست ...سيب يا گندمي كه او را زميني ميكند همان علاقه  به زيستن در سنگيني بار سهمگين تنهايي است....باورت ميشود؟....من كه نميتوانم باور كنم....خيلي چيزها را مدتهاست كه نميتوانم باور كنم ....نه حرفهاي تورات ومسيح را ونه حتي لبخند تلخ حوا را.....

هيچ تقصير حوا نبود....من بي سبب گريستم...بي سبب فرياد زدم و بي سبب عاشق شدم...عاشق چيزي كه هيچ كس باورش نمي شد....عاشق آسمان وقتي دلش ميخواهد ببارد و مدام مي بارد....عاشق سيل وقتي بي هوا جاري ميشود و همه چيز را با خودش مي برد...عاشق طوفان وقتي همه چيز را زير و رو ميكند...عاشق برگ وقتي زير پاهاي كودكي خش خش صدا ميدهد ....عاشق كوهستاني وحشي در تن دورترين سرزمين.....

هيچ تقصير حوا نبود....تقصير من بود كه عاشق شدم تا گريستن بياموزم....حوا انگار گريستن بلد نبود...حتي وقتي هابيل را قابيل سر بريد....

..........................

حوصله ندارم...وقتي حرف از عيد كه مي آيد بيحوصله تر ميشوم...اين هم بيماري جديد ي ست.... ديده ايد پرنده اي را كه سالها در قفس بوده و بعد از مدتها در قفس را باز ميكنند تا رهايش كنند ....از قفس كه خارج ميشود گيج ميخورد...باور نميكند انگار...ترديد دارد...دلش ميخواهد برگردد....بالهايش را تكان ميدهد تا پرواز كند اما او سالهاست كه پرواز نكرده است....انگار پرواز كردن را فراموش كرده است....من هم گيجم....كنار قفس ايستاده ام....تكيه داده ام به ميله هاي قفس ومانده ام كه چه بايد كرد وقتي بيرون از قفس هم برايت قفس بوده است .... سالها در حسرت پرواز بوده اي وحالا كه بايد پرواز كني نميتواني .... بيرون قفس فرقي با داخل قفس ندارد....هيچ فرقي ندارد....پاهايم را دراز ميكنم تا آسمان دلش بتركد از پرواز نكردن من .....تا حرصش در بيايد ازاينكه من بالهايم را براي پرواز به او نميدهم....بگذار اينطور دلم را خوش كنم....وگرنه آسمان ......

.................................

پخته تر كه ميشوي آرام تر ميشوي....آرام آرام....ساكت ساكت....مثل همان درخت گردوي پير پشت حياط خانه مادر بزرگ....مثل همان درخت توت....كه ريشه هايش چهار خانه آن طرف تر رفته واز اتاق تازه عروس روستا سر در آورده و مانده اند كه با اين ريشه ها چه بكنند...پخته تر كه ميشوي ...عاقل تر ميشوي...حتي عشق را هم عاقل ميكني....اما پخته شدن كار سختي ست ...خيلي سخت....مثل سوختن....درست مثل سوختن.... همان طور كه عاشق شدن كار سختي ست ....

........................

همه چيز روزي تمام ميشود...به انتهاميرسد....به پايان چيزي كه باورش نميكردي....وانگار براي همان روز بايد چيزي با خودت داشته باشي كه ببري...نه اين نماز هاي شكسته بسته به درد آنروز ميخورد ونه ذكر و ياد او ....هيچكدام دستت را نخواهد گرفت.....

........................

خسته ام....سرم درد ميكند...سرفه ميكنم...خيلي سخت....صدايم گرفته...خش دار شده است....تمام بدنم درد ميكند....تب دارم...دلم ميخواهد كتاب بخوانم اما نميتوانم.... چيزي عجيب در من خانه كرده است....نمي شناسمش .....هرچه تقلا ميكنم نمي شناسمش...چه خلوت تلخي دارم....تلخ تلخ .....مثل روزي كه به انتهابرسد....مثل عمري كه به پايان برسد....

خسته ام...دلم درد ميكند.....تمام بدنم درد ميكند......

ياعلي

 پ.ن.: در رابطه با عکس پست قبلی : صادق هدایت جمله ای دارد در بوف کور که از فرط تکرار بی معنی شده است : در زندگی زخمهایی است که ...... عکسها پیش از هر چیز نشان دهنده واقعیتهای تلخ زندگی عکاسان است . عکاس این عکس زندگی سراسر درد بار و وحشتناکی داشته است . (بلا نسبت امثال من ). طوری که دوماه بعد از گرفتن این عکس اقدام به خودکشی میکند . حالا کسی میخواهد  نویسنده این وبلاگ را خفه بکند مهم نیست بکند . خیلی ها مدتهاست که خفه شده اند . این حرفها و این نوشته ها ضجه های در حال خفه شدن است .

یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:49  توسط محسن فارسی  | 

..............

 پيش ازاين بارها طعم اين هول و هراس بي وقفه را چشيده بودم.نه اينكه هيچ شوقي نداشتم . چيزي شبيه حادثه اي كه بعد از روز مبادا از راه برسد. چيزي شبيه طغيان دشت با تمام وسوسه هاي هميشه.

پيش از اين ميتوانستم از طعم گريه چيزي بنويسم اگر حوصله ي ايستادن در پس پرده عذابم نميداد . اما بدجوري لرزه به تنم افتاد وقتي چشم  باز كردم و خودم را ايستاده در عمق دره اي يافتم كه نه راه پيش داشت ونه هيچ مسير مشخصي در انتهاي باريكه ي ناپيداي آن سوي دره . ايستادم . نه از خستگي . از نابلدي اين مسير و دلشوره اي كه افتاده بود تا مرا زمين گير كند .

همين مسير را پيش از اين انگار جايي ديده بودم . خواب ديده بودم يا بيداري . نميدانستم. حتي همين باريكه را درست به خاطر داشتم .

ايستادم تا شايد بهانه اي براي اتفاقي از جايي پيدا شود  . يعني اين همه دشت اين همه دره در دره اين همه كوه پشت كوه هيچ اتفاقي براي من نداشت . نشستم روي سنگي كه لايه اي سبزه تمام سطح ناصافش را پوشانده بود. كمي آن طرف تر صداي جيرجير چيزي كه نبود وبود را مي شنيدم.

گمانم زمين هم لرزيده بود . يا شايد اين من بودم كه لرزيده بود م . بلند شدم تا خودم دنبال اتفاق بروم. خواستم پايم را تكان بدهم اما نتوانستم قدم از قدم بردارم . تمام ايستادگي ام در تن زمين فرو رفته بود . من فرو رفته بودم . تازه داشتم بخاطر مي آوردم كه نبايد مي ايستادم . نبايد مي نشستم . نبايد مي ماندم . زمين گير شده بودم . چه اتفاق ابلهانه اي . اتفاقي كه منتظرش بودم افتاده بود . تمام تنم تب كرده بود. عرق هم كرده بودم انگار . هر تقلاي كوچكي مرا بيشتر در تن خاك مي كشاند. بيشتر مي افتادم . بيشتر فرو مي رفتم . نه از دستهايم كاري ساخته بود ونه از تقلايي كه نبايد انگار ميكردم . زانوهايم مي لرزيد .

مي لرزيدم و نميلرزيدم . بيدار شدم و انگار بيدار نشده بودم . همين لحظه كه بيدار شده بودم هيچ تفاوتي با لحظه پيش از آن نداشت. اينجا نه فقط پاهايم كه تمام تنم در خاك فرو رفته بودم . ياد شعر فروغ مي افتم :

اي خاك

خاك پذيرنده

مرا به آرامش.....

و نميدانم چرا اين روزها هر شعري كه ميخوانم يااولش را بياد نمي آورم و يا آخرش را . به ذهنم فشار مي آوردم تا بقيه شعر را بياد بياورم . بي آنكه بخواهم ‎،  واژه ي « خاك » فروغ و «‌خاك پذيرنده اش » مرا با خود مي برد به عمق پيچيدگي چيزي كه نمي فهمم.

بي آنكه بقيه همان شعر را بياد بياورم تكه ي ديگري از فروغ به خاطرم مي آيد  و تا به خودآگاهم برسد نيست و نابود ميشود . هر چه در لابلاي ذهنم ميگردم پيدايش نميكنم . تصوير مخدوشي از چيزي كه نميدانم چيست بخاطرم مي آيد . سرم را روي بالش فشار ميدهم . چشمم را به سقف ميدوزم . تا انتهاي سقف چيزي را دنبال ميكنم . به انتها نرسيده رهايش ميكنم . شيشه هاي پنجره و نرده هارا مي شمارم . از ديشب كه خوابيده ام تا الان كه نميدانم چه وقت روز است  نه شيشه اي شكسته و نه نرده اي كم شده است . حتي اتاق هم همان بوي ديشبي را دارد و انگشت اشاره ام كه بوي عطري ميدهد كه سالها پيش در خوابي رنگ و رو رفته ديده بودمش . نه ‌! نديده بودمش ! آنرا بو كرده بودم . چيزي بود شبيه پنجه ي  چيزي كه از وسط بهشت گذشته باشد . نه ! بهشت هم نبود . بالاتر از بهشت . و آن خون ! آن قطره ي خوني كه از آسمان چكيد روي گهواره اي كه كودكي در آن خوابيده بود و هق هق گريه اش در تمام صحرا پيچيده بود . به نظرم صحرا بود . هيچ شباهتي به دشتي كه در آن گم شده بودم نداشت .

گريه امانم نميدهد . انگشت اشاره ام را روي لبهايم ميگذارم . بوي خون ميدهد. وبوي عطري كه حالا سالهاست كه ديگر نيست . انگشت اشاره ام را با دستم فشار ميدهم . سرخي انگشتم انگار از درد همان خون مردگي باشد . كدام خون مردگي ؟‌

گهواره در تن صحرا تكان ميخورد . كسي انگار دست گذاشته در چوب خميده اش و گهواره تكان ميخورد . ديگر نه گريه اي هست و نه حتي باد سراسيمه اي . فقط من ميان ابرهايي كه دارند به سمت مشرق ميروند دنبال ابري ميگردم كه شباهتي به خون داشته باشد .

كجا بودم ؟‌اينجا وسط اتاق نه خوني هست ونه ابري . پاهايم را تكان ميدهم . پاهايم تكان ميخورند و هر تكانشان انگار به من بدو بيراه ميگويند . كاش تكان نميخوردند .

بالاتر از نرده هاي آهني ميله ي بزرگي در سمت رو به غروب آفتاب مي بينم . اين ميله سالهاست كه اينجا ايستاده است . سالهاست كه چنان در تن اين خاك فرو رفته است كه حتي تند ترين باد پاييزي هم نتوانسته آنرا تكان دهد . نميدانم اين خوب است يا نه . به خودم اميدوار ميشوم . كسي هست كه از من زمين گير تر است . كسي كه هم بلند است و هم لاغر . او سالهاست در باد ايستاده است . نه كسي تكانش داده و نه باد بيراهي جابجايش كرده است . انگار هيچ چيزي اينجا خوب نيست . مدتهاست كه همه چيز ايستاده وساكن  است . مثل همان ميله اي كه بي هيچ شرم و حيايي هر روز در برابر خورشيد مي ايستد . خودش را تكان ميدهد و فرقي هم به حالش ندارد كه خورشيد چند سالش هست  و چندبچه دارد . به او چه مربوط كه خورشيد رنگ بلوز دختري را كه هر روز ساعتها كنار پنجره مي ايستد و آسمان را تماشا ميكند ميدانديا نميداند . به او چه مربوط كه من پشت اين نرده ها چاي ميخورم يا كاغذ سياه ميكنم .

ديوانه شده ام انگار . حالم خوب نيست. مدتهاست كه حالم خوب نيست . اباطيل مي بافم و چيزي كه نبايد مي نويسم . پشت اين نرده ها همه چيز تاريك است . حتي رنگ طلوع ستاره ها.

به نظرم نه خورشيد ميداند و نه آن دختر پشت پنجره كه ستاره ها از تاريكي طلوع ميكنند يا از روشنايي ؟‌ستاره ها كه طلوع بكنند همه چيز تاريك ميشود . من مدتهاست طلوع  كرده ام . اما پشت آن كهكهشاني كه هيچ وقت خورشيد سراغي از آن نگرفته است . ميگويند تمام مردم زمين هر روز ستاره اي مي بينند كه بين تمام ستاره ها اندازه بسيار كوچكي دارد . نور آن بسيار كم است و رنگش زرد زرد زرد است انگار . زرد زرد . مثل خورشيد . درست مثل خورشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط محسن فارسی  | 

...............

....به گمانم فقط عشق بود كه هم اميدوارم كرد هم نااميد...به گمانم فقط عشق بود كه نپرسيد اينجا كجاست ....به گمانم راه را خوب مي شناخت ... حتي وقتي ايستادم او ميدانست چرا دارد ميرود ....چرا ميخواهد ليز بخورد و مدام برگردد ولبخند بزند...وميان لبخند چيزي شبيه قطرات اشك سربخورد و روي گونه هاي سرخش جاري شود ونرسيده به زير گونه ها خشك شود ...

به گمانم همين مسير بود...همين مسير چشم هاي سياه تا زير گونه ها ...كه من هر وقت مي ديدمش دستهايم ميلرزيد و ميدانستم اگر بيفتم حتماَ گم ميشوم...وچه حكايت تلخي بود اين باور....اين دغدغه در دمادم گريه...

.........................

دكتر روبرويم نشسته است.... بجر من پنج نفر توي اتاق اند كه سه نفر از آنها بيمارند.... وانگار من هم ....بيمار اولي را راهي بيمارستان ميكند ... پسرش كه مرد ميانسالي است با نگراني به مادرش خيره ميشود...نگاهي كه هم شرمنده است انگار وهم آشفته....دكتر براي بيمار دوم توصيه هاي زيادي ميكند...همراهش دختر جواني ست كه عينك طلايي رنگي دارد...نه حرفي ميزند ونه چيزي مي پرسد ....فقط تاييد ميكند...براي بيمار سوم نسخه مي نويسد...ونوبت به من كه ميرسد لبخند ميزند ....تمام مدتي كه از من اكو ميگرفت حرف زده بود... ومدام از كارهايم پرسيده بود ... گفتم: لابد من هم بايد به يك روان شناس بروم...ميخندد و حرف ميزند ..وسط حرفهايش مي پرسد: به گمانم هنوز سربازي نرفته باشي ...چيزي مثل سوزن توي قلبم فرو ميرود... در آينه پشت سر ميز دكتر به چشم هايم خيره ميشوم....يعني من هنوز هيجده سالم نشده است؟....از مطب خارج شده ام ....هوا سرد است ...حالا نه حرفهاي دكتر يادم مانده ونه خنده هايش....نگرانم...خيابان خلوت تر از هميشه است....ماشيني مرتب بوق ميزند...برميگردم....حامد داد ميزند وصدايم ميكند.....سوار ميشوم....ماشين سرد نيست...ولي من خيلي سردم است....

...................

با يكي از هم دانشگاهي ها توي تاكسي نشسته ام..... نميدانم چه شد كه يك دفعه پرسيد :‌ تو چند سالته،‌گفتم به نظر تو چند سالمه ‌؟ ...نگاهم ميكند و اين بار دقيق تر ....ميگويد :‌سي و پنج يا سي و شش سال ....توي آينه تاكسي به چشم هايم خيره ميشوم...حالا بجز من چشم هاي راننده تاكسي هم توي آينه است....از تاكسي پياده ميشوم...اتوبوس هميشه با تاخير حركت ميكند....خسته ام ...خسته تر از هميشه....چرا اين همه فاصله است در نگاه مردمان....ميان آن هيجده و اين سي و شش آيا رابطه اي هست؟......

.............

ساعت دو ونيم شب ...از اتوبوس پياده ميشوم....ميروم پاركينگ تاماشين را بردارم....برف روي سقف ماشين يخ زده...سرد سرد است...چيزي جز « تماشاي آبهاي سپيد »آرامم نميكند....‌صداي موسيقي تمام تنم را مي لرزاند...

................................

برگشته ام و تكيه داده ام به صندلي توي اتاق....استخوان هايم تير مي كشد....دوباره ياد او مي افتم...شخصيت حيرت انگيزي دارد....اگر او استادم نبود حتماَ عطاي ارشد را به لقايش مي بخشيدم...هيچ كس حاضر نيست كنفرانس بدهد...يعني جرات ندارند....نگاهم ميكند... يك ماه روي اين پروژه كار كرده ام... ميروم و پشت ميز مي نشينم... سكوت وحشتناكي ست .... شروع ميكنم و ميدانم در برابر او جسارت بزرگي ست .... ماژيك آبي را برميدارم...روي وايت برد مي نويسم:‌پست مدرنيسم درانديشه ميشل فوكو....

هشتادو پنج دقيقه طول ميكشد...بعد از من چهل و پنج دقيقه خودش صحبت ميكند....آنقدر عميق و گيرا كه تمام روحم را در برميگيرد.... وقتي تدريس ميكند انگار كه خدا بالاي سرش ايستاده و بكر ترين و زيباترين انديشه ها را فقط در زبان او بارور ميكند....خداي او چه خداي انديشمندي ست ....

وقتي عادي صحبت ميكند انگار كه آرام ترين و محجوب ترين انسان روي زمين در برابرت ايستاده باشد....چقدر در برابر انديشه متعالي او من خالي و سرگردانم....

خوابم نمي آيد....نميدانم چه مرگم است....سرترالين ميخورم....بعد پروپرانول...بعد ايمي پرامين....دراز ميكشم...حالا شايد راحت تر به خواب بروم....

...................

ازوقتي شروع كرده ام براي نوشتن ....همين متن را ميگويم...چيزي ته ذهنم بود كه مدام به من ميگفت كه بنويس: غروب زمستان لحظه هاي تلخي است....حالا نوشتم....گمان نميكنم به درد كسي بخورد...همه  ميدانند وقتي همه جا يخ بسته است و خورشيد هم در انتهايي ترين نقطه آسمان ميخواهد روز را ترك كند خيلي وحشتناك ميشود...مثل عمري كه بيهوده تمام شده باشد...مثل نااميدي پايان ناپذيري كه خسته و دلگير باشد...

..............

تقصير من نبود....تقصير هيچ كس نيست...به گمانم فقط بايد دعا ميكردم...هيچكس نميداند چه چيزي تقصير من نيست....ايستاده ام تا خورشيد تمام شود...با خودم ميگويم اگر اين آخرين غروب خورشيد باشد ممكن است چه اتفاقي بيفتد...اگر بعد از همه منتظر خورشيد باشند اما ديگر خورشيد طلوع نكند چه اتفاقي خواهد افتاد؟....براي خورشيدي كه بي بدرقه رفته آيا دلمان تنگ نخواهد شد ؟‌آيا فقط دلمان تنگ خواهد شد ؟‌....اگر براي هميشه همه جا تاريك شود جواب اين همه زمين يخ زده را چه كسي بايد بدهد ؟‌....خورشيد..... يا ما كه او را بي بدرقه راهيش كرده ايم؟‌.... دلم براي خورشيد تنگ ميشود....آنقدر كه گريه ام ميگيرد....دست خودم نيست...اين روزها هيچ چيز دست خودم نيست.....آب دهانم شور شده است...انگار اين قطره هاي گرم تا مرز لبهايم رسيده اند ....از شدت اين همه فشار كه در من هست فقط گونه هايم مي لرزند ....وچشم هايم كه جاري اند...دست ميكشم روي صورتم ....هنوز روبري پنجره ايستاده ام.....خورشيد غروب كرده است .....من هم انگار....

ياعلي

محسن فارسي

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط محسن فارسی  |