تبليغاتX
........مردی که گورش گم شد .............

........مردی که گورش گم شد .............

...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

حرف های بدی گفته ای . آن کسی که پیام داده خوب میدونه که هر کسی حق داره بنویسه و اینکه من دارم اینجا می نویسم فقط بخار خواسته ای بود که داشتم . من خودم خواسته بودم که بنویسم . اما با این حرفها و اهانت ها و دشنام هایی که نوشته ای خیلی زشت است که ادامه دهم . مطمئن باشید اگر ننویسم تمام این وبلاگ را پاک می کنم . مطمئن باش .

ولی بدون که خیلی بد نوشتی . خیلی بد . کاش متوجه می شدی .

 

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |
نشد . خوب نبود . اونی که برام  پیام خصوصی گذاشته باید بدونه که اونطور حرف زدن و نوشت خوب نیست . می تونست مودب حرفش رو بزنه و بره . این وبلاگ متعلق به من نیست ولی نوشتن حق همه  است . تا چند وقت پیش کس دیگری می نوشت حالا فرد دیگری می خواد بنویسه . حالم به هم خورد از این پیامی که داد . هر کی هستی باش . اما یادت باشه کار بدی کردی . همه روحیه ام به هم ریخت . میل زدم به صاحب اصلی وبلاگ که من نمیخواهم بنویسم  . فقط چند روز صبر کنید . میرم . مطمئن باشید . به خاطر شما هم که شده اگه برم کل وبلاگ رو پاک می کنم . مطمئن باشید .

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |
سالن پائین جای باصفائیه گاهی که دلم گرفته میرم پائین می شینم

بعضیا تلوزیون نگاه می کنن بعضیا کارای دستی می کنن

بعضیا که غیر طبیعی ترن شلوغ بازی در میارن مثلا ممکنه میلشون برسه آدم رو کتک بزنن یا فحش بدن و غیره

یه خانم بانمکی هم هست که بافتنی می بافه و با پشت کار تلویزیون نگاه می کنه و به شدت رنگ زرد رو دوست داره خیلی هم علاقه داره آدم رو بشونه کنار خودش

فوتبال نگاه می کنه و امروز عاشق مثلا آرسناله چون لباسشون زرده اگه یکیشون بخوره زمین شروع می کنه خودش رو زدن و اظهار نگرانی و دلسوزی کردن :

- الهی بمیرم . نباشم ببینم . وای بچه خورد زمین . خدا کنه مادرت نبینه . خدا کنه مادرت نشنوه

و متقابلا فحش خواهر مادره که به تیم مقابل میده دائم هم به بقیه که نگاه نمی کنن گزارش می ده :

- بیا نگاه کن مادر بیا ۳ صفر آرسنال جون من بیا نگاه کن...

حالا فردا ... آرسنال یه غلطی کرده لباس آبی پوشیده ! نظرش ۳۶۰ درجه برمی گرده :

- ای خاک بر سرتون . ای سر تخته بشورنت . بمیرین همتون ایششاااااللااااااااااهههههه . خبرت رو بیارن !

اوائل این تغییر فازش خیلی برام سوال بود یه مدت رفتم تو نخش تا فهمیدم داستان سر رنگ زرده !!!خلاصه داستانیه برای خودش :)

دیدن آدمای جور واجور اینجا گاهی برام خیلی خوبه باعث می شه باور کنم که دکتر بی خود بهم نمی گه چیزیت نیست بابا برو تو باغ یه کم گل بچین !!

.

ب.ت.

در ضمن من چه حالم خوب باشه چه بد این رو می فهمم که این دکتره لاس خشکه می زنه.گفته باشم !!!!

 

گفت :باد میاد پاشو بیا تو

گفتم :من بیدی نیستم که از این بادا بلرزم

گفت :می برتت ها

گفتم :نمی تونه من که باد آورده نیستم

گفت :چی رو می خوای ثابت کنی بامزه گی یا لجبازیت رو؟

چیزی نگفتم !

گفت :آخر عوضی هستی 

در رو کوبید به هم و رفت تو.....................!

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |
سلام . باور کنید فقط تقصیر من نبود . حیفم آمد تعطیل شود . ایمیل زدم . یک بار و دوبار . ایمیل زد رمز ورود را داد . حیفم آمد . دیدم وبلاگ خوبی است . پس بهتر بود ادامه پیدا کند . البته هنوز نمی دانم چطوری باید ادامه بدهم . شاید تنهایی نتوانم و باید کمکم کنید . هر کس آماده است برایم بنویسد . شاید بتوان چند نفری یک وبلاگ خوب نوشت . نوشته بود فرقی ندارد چه کسی باشد و چه بنویسد . مهم نیست .

باید فکر کنم . کمکم می کنید ؟ 

راستی یادم رفت بگویم که نام وبلاگ انتخاب خود آقای فارسی بود .

برمیگردم .

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |

......

اين بار بيشتر خودم هستم . اين بار نه شعر مي نويسم و نه خاطره .  شده ام مثل زني كه آبستن باشد ومدام درد بكشد . حال خوبي ندارم . آشفتگي تمام روح و ذهنم را پر كرده است .

 تمام اتفاقات را كنار هم  ميگذارم . فكر مي كنم نمي توانم تحمل كنم . تحمل چنين وضعيتي برايم دشوار است . برايم آشفتگي مي آورد . قرار گرفتن در شرايطي كه عوامل متناقض و متضاد در آن حاكم است مرا از درون خالي مي كند . تمام انرژي و توانايي مرا از من مي گيرد . قدرت ذهني ام را كم مي كند و تمام دغدغه ام مي شود چيز هايي كه اين حس غريب برايم آورده است .

گاهي گمان مي كنم دير شده است  و  نبايد دل به باران مي سپردم . حالا وقت دل سپردن نبود . سال هاي زندگي من تحمل چنين حالاتي را از من گرفته است . زندگي را برايم سخت كرده است . سخت سخت .

گمان مي كنم دارد دير مي شود . وقت كم است و من بايد بنشينم و به فكر روح سرگردان خودم  باشم . به فكر ادامه روندي كه چيز هاي زيادي در آن وقفه ايجاد كرده است . زندگي ام . دردهايم . غصه هايم .

پرده ها را كنار ميزنم . اين بار اين آسمان همان آسمان چند روز پيش نيست . آسمان ابري امروز نه آنچنان ابري ست كه بتواند  ببارد و نه آنقدر صاف است كه بخواهد تولد خورشيد را ببيند . آسمان يا بايد ببارد يا بايد آفتابي باشد . اين گونه نمي خواهمش . دارد كم كم يادم مي آيد كه علت دلتنگي من از اين هوا چه بوده است . وقتي باران مي بارد انقدر زنده ام كه ميخواهم پرواز كنم اما وقتي ابرها  پشت به پشت كنار هم ايستاده اند ،‌نه ميخواهند ببارند و نه كنار مي روند تا آفتاب بيرون بيايد دلم میگیرد ......

توقف كنار جاده را نمي پسندم . مي خواهم بروم . حتي شده تنها . شده با پاي پياده . گاهش عشق به جاي آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد دو پاي او را مي شكند . گمان ميكنم اين جمله را از سيد شنيده بودم . من پاي شكسته نمي خواهم . اگر بال پروازم هم ندهند پاي پياده مي روم .

گاهي دل كندن از برخي علاقه ها ساده نيست . نوشتن در فضاي مجازي و اينكه بتواني دردهايت را كنار هم بچيني تا مسافران نگاهي گذرا بكنند براي خنكاي طپش هاي من كافي بود . اما به گمانم نمي شود .

من دستهايم مي لرزد وقتي دلم آرام نيست . و اين روزها چقدر بي تابم . چقدر بي قرار و تمام اين آشفتگي انگار دارد به صليبم مي كشد . من دستهايم مي لرزد وقتي گريه مي كنم و صداي گريه ام را حتي ديوار نمي شنود . حتي اين كتاب ها ‏‌و كاغذ ها . آنها كه تمام روزهاي گذشته را با من بوده اند . لحظه به لحظه .

ايمان به چيزي كه نمي تواني باورش كني سخت است . روزها خواهند آمد اما من نميتوانم بگذارم روزهاي بعد آنطور كه ميخواهد بيايد . بدون اينكه چيزي در زمين كاشته شود چيزي نخواهد روييد . شده حتي مثل فروغ دستهايم را بكارم خواهم كاشت و به همين اميدوار خواهم بود كه سبز خواهد شد .  . اما نميتوانم به دستهايي كه به خاك نسپرده ام ايمان داشته باشم . من  نميتوانم منتظر بمانم اگر باور نكنم آن كس كه بايد بيايد خواهد آمد .

 اين نبودن دليل بر پايان علاقه نيست . نبودن براي ديگرگونه بودن است . براي تغيير مسير . براي گذشتن از كنار دريا . تا مسير شرجي شود . شرجي شرجي .

تمام كردن دشواراست . اما اين تمام كردن با گذشته فرق دارد . يقين دارم كه فرق دارد . وقتي مي روم  كتابهايم را فراموش نمي كنم ، كفش هايم را جفت كرده ام ،‌ كيف ساده و همراه هميشگي ام و ‌حوصله اي پرشتاب از روزهاي صميمي كودكي ام را بر ميدارم تا ميان راه گم نشوم . دستهايم را كه قرار نيست كسي بگيرد . حياط خانه را آب مي پاشم . سفارشي به همسايه ها ندارم . نه آنها مرا مي شناختند و نه من آنها را . فقط اين پيرمرد عصا بدست گاهي كنار اين درخت مي نشست و وقتي سلام ميدادم لحن غريبش در من مدام تكرار مي شد . گاهي سیبي تعارفش مي كردم و او با همان لحن ساده اش پاسخ روشني مي داد كه نترسم .  شايد به او بگويم كه ديگر منتظر من نماند .  سيب هاي من تمام شده است . شايد من هم اگر نگويم تكرار سرماي اين زمستان او را به باور نوستالژي سيب  خواهد رساند .

تمام كردن دشوار است . ودشوارتر اينكه كسي جواب خداحافظي ات را ندهد . كسي نگويد به سلامت . كسي نگويد مواظب خودت باش . كسي سفارش نكند كه هوا سرد است خودت را خوب بپوشان . كسي نگويد مواظب دستهايت باش . ومن دستهايم را نگاه كنم كه مي لرزد . دستم را تكان دهم و باور كنم كه بازگشتي نخواهد بود .

..........

ياعلي

 

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |

...مدتهاست چيزي ننوشته ام . شايد بخاطر اين صندلي آبي ست . شايد بخاطر اين پنجره است . كه هيچ وقت روي آفتاب را نمي بيند . شايد بخاطر پاييز است  . بخاطر برگريزان و باد و باران مداومش     شايد بخاطر اين ساعت است كه مدام روي ساعت هفت عقب جلو مي رود اما كاري از پيش نمي برد    شايد بخاطر دغدغه هاي تازه اي ست كه دارم    كتاب هاي تازه اي كه بايد بخوانم   كارهايي كه بايد انجام بدهم و انجام نمي دهم    مدام از به تعويق انداختن كارهايم گله مي كنم   از اينكه نمي رسم... از اينكه كارهاي ضروي ام را مي گذارم براي بعد      كدام بعد     مثل او   بعد از دو ماه هنوز تازه رسيده به طرح مسئله   ولي انگار زندگي مدام طرح مسئله است

........

گاهي براي فرار از شكستن  و تمام شدن در ذات روزمرگي ديگران    ناچار مي شوي در اتاق كوچكي و در خلوت نه جندان ساكت خود  و در فرارسخت و دردناك از حضور مزخرف ديگران   آرمان ها و آرزوهاي خود را زندگي كني   زندگي كه نه   طوري بازسازي  از آنچه امكان تحققش در زمين اينجا ممكن نيست   بازسازي لحظه اي   بي تكرار   گاهي ناچاري عشق را در خلوت خود آنگونه معنا كني كه دست هيچ كس به آن نرسد  معنايي كه از بيم آلوده شدنش  نه بنويسي نه بخواني نه حتي بيان كني 

......

هر روز كه مي گذرد امكان بودن  خود بودن  نفس كشيدن و لمس آينه دشوار مي شود  تازه در همين خلوت هاي خودم متوجه شده ام كه از دوچيز كه به شدت به آنها نياز دارم به شدت گريزانم    زمان براي من حكم شمارش معكوس دارد   براي يك بيماري كه نفس كشيدن  تند رفتن   گريستن   دردكشيدن   حكم مرگ را دارد  زمان مي تواند اهميت شگفتي داشته باشد   اما من ساعت نمي بندم    شايد اين همه  جبران روز هايي ست كه بي هوا مي دويدم  بي هوا............دومي چه بود؟ يادم رفت      گفتم نياز دارم اما بشدت گريزانم   شايد بخاطر همين گريزان بودن است كه مدام يادم مي رود ..

.....

چه احساس ناجوري ست كه هيچ چيز آرامت نكند   .....  هيچ چيز جز اميد به باريدن آسمان   

......

نمي نويسم براي اينكه چيزي نوشته باشم   نمي نويسم  برا ي اينكه ديگران خوششان بيايد   مي نويسم چون نوشتن زندگي من است    مي نويسم چون تنها پنجره اي ست كه مي توانم نفس بكشم  مي نويسم چون تنها واژه ها هستند كه آرامم مي كنند   باور نداريد از باران بپرسيد !!‌باور نداريد از ..........

.......

آدم ها  در باور عشق باهم متفاوتند    دريافت عشق مثل شخصيت آدمي   حسي متفاوت ومنحصر بفرد است  به هيچ شكل ممكن نمي شود فهميد فقط مي شود نگاه كرد تماشا كرد       نه تماشا هم نمي توان 

.......

چه مي نويسم   ......كاش باران ببارد    كاش اين آسمان روشن و رو به مشرق عالم اين همه دست دست نكند در باريدن    كاش فرصتي به عشق داده شود براي نفش كشيدن   براي هجوم آوردن   و خويشتن را به آغوش زمين سپردن   كاش باران اين همه بهانه نياورد   سقف خانه من همين چند متر بيشتر نيست  دل من هم همين طور  گاهي يك قطره باران سيرايش مي كند    كاش باران ببارد   تند و تيز ببارد ......

ياعلي

 

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |

 

....................................

تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...نه طعم آب را مي فهمم و نه طعم اين افطار رو به پايان را ...تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...حتي همين حروف ساده و همين حس غريب راز آلود...تحمل دستهايم هم دشوار شده است ...وقتي مي لرزند ...وقتي ميان قنوت رو به آسمان تكه تكه مي شوند و ميان ركوع شكسته ام آوار مي شوند ....تحمل روياها هم ...وقتي كه رويايي  ديگر نيست و فقط زخم زخمي واقعيت است كه تو را زمين گير مي كند...برايم سنگين شده است ...

دارم مي لرزم...سردم است ...نه..... سردم نيست ..فقط اين حزن موسيقي آرام ...انگار كه بخواهد خفه ام كند ....خفه ام كند....

 اگر اين معنا ساده بود ومن هم ساده بودم ....مي توانستم مثل ديگران ننويسم باشم و نباشم.....

چه بد كه word من 2007  نيست.....چه بد كه وقتي آسمان ببارد ...دستهاي تو خيس نشوند ...خيس نشوي....باران تمام شود و تو دستهايت را هنوز سمت آسمان بگيري .....آيا باران خواهد باريد ؟....

چه بد كه نمي توانم خوب بنويسم....حالم خوب نيست ....خسته ام....چيزي به سروقت اين ماه دارد تمام مي شود و من نمي دانم اين دل تنگي بي وقت از شرم خواب است يا شرم اين پاهاي خسته....

چه بد كه اين روزها طعم واژه هايم را هم نمي فهمم....چيزي نمي فهمم....دلم ميخواست تنها بودم....همان جا ....كنار آرامش بعد از اذان....كنار سايبان آفتاب...كنار كسي كه بودنش شبيه آسمان است ...شبيه شكستن من ....شبيه شوق سوزناك زمين ...وقتي تشنه است ....

صفحه خالي بود...خالي نه....پر از نشانه هاي ناممكن...براي نخواندن و خيره نگريستن....براي مات شدن....براي محو شدن ....

من انگار گم شده ام ....سنگيني سرد اين اتاق مرا ياد آن روز مي اندازد....ياد سرماي پاييزي آن اتاق....وقتي كه پيرمرد مي آمد و نان و پنيرش را با خودش مي آورد تا تنها نباشم ...تا سكوت اين روزها را بشكنم ....وپيرمرد از روستا مي گفت ...از درخت هاي گردوي سنگلاخ ....كه زير باران گردوهاي سبز را چيده بودند كنار چادر گلي زليخا....وكسي نبود گردوها را به روستاي سنگي پشت كوه ببرد.....پيرمرد دلگير نبود....انگار كه گردوهاي مرا باران زده باشد ...و مدام مي خواست مرا بخنداند....

وقت كوچشان بود ...از بلند شدنش معلوم بود...اين اتاقك و اين چادر سنگين را بايد جمع مي كردند ...نسترن ايستاده بود دم اتاق ...پيرمرد را مي خواست ...مي گفت ميرزا علي گفته قبل از كمان كشان بايد بروند ...

ورفته بودند انگار..من اما مانده بودم ...جاپاي ميرزاعلي و نسترن خانم و پيرمرد هنوز بود....كنار چادر گلي ايستاده بودم و كتاب هايم را توي كيف ميگذاشتم كه باز باران باريدن گرفت...مه بود و باران و چادر گلي نسترن....رسيدم به جاده ....واتوبوس مرا تا انتهاي جاده با خود برد ....شب خيس به خانه رسيدم...با كتاب هاي خيس و حرفهاي خيس و تن سرد و ساكتم.....

حالا انگار هواي همان باران به سرم زده است ....همان خيس شدن و همان پيرمرد و نان و پنيرش....شب ها مدام اطراف تپه قدم ميزدم ....انگار او گفته بود كه قدم زدن روزنه هاي خالي روح را پر ميكند....به گمانم او گفته بود....

محمد آمده است ...روان شناسي ميخواند...پايان نامه اش را برداشته و آمده سراغم....ميگذارد روي ميزو به چشم هايم خيره مي شود ...يا من به چشم هايش خيره ميشوم.... وقتي مي بينمش چيزي از  فلسفه و فلسفه اسلامي و عرفان دارد كه بگويد....

محمد مثل گذشته نيست ...من هم نيستم....پيش ازاين گمان ميكردم مي توانيم حال همديكر را بفهميم...گاهي گمان ميكنم مي فهميم ...اما مدتهاست كه از او هم فرار ميكنم ...گمان ميكنم اين فهميدن ها به هيچ دردي نميخورد ..شايد چند سال قبل من هم دنبال كسي بودم كه مرا بفهمد....اما حالا نيستم....او اما هنوزهست...از ملاصدرا مي گويد  و ميخواهد كه من بفهمم...من ميفهمم...اما حرف هايم را نميتوانم براي او بگويم....چون چيزي براي فهميدن ديگران ندارم....چيزي براي گفتن و شنيدن ديگران ندارم....

خسته ام ....تمام ميز و اتاقم به هم ريخته است...فقط وقتي حس مشرقي در من زنده است انگار كه زنده ام ...انگار كه بايد باشم ....بايد بنويسم....وهمين گونه است كه  وقتي باران مي بارد من هم چيزي براي باريدن دارم....وقتي كسي از سمت بي سوي مشرق ندا مي دهد كه بنويس....در همين دل بي قرار من ....مي نويسم....در همين دل بي قرار من ...فقط براي حس صميمي باران....

همين.........

ياعلي

............

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط سهیل موسوی | |