|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
مهرباني را بياموزيم ....
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است
روشني را مي شود در خانه مهمان كرد
مي شود در عصر آهن آشناتر شد
سايبان از بيد مجنون ،
روشني از عشق
مي شود جشني فراهم كرد
مي شود در معني يك گل شناور شد
مهرباني را بياموزيم
موسم نيلوفران در پشت در مانده است
موسم نيلوفران يعني كه باران هست
يعني يك نفر آبي است
موسم نيلوفران يعنی يك نفر مي آيد از آن سوي دلتنگي
مي شود برخاست در باران
دست در دست نجيب مهرباني
مي شود در كوچه هاي شهر جاري شد
مي شود با فرصت آيينه ها آميخت
با نگاهي
با نفس هاي نگاهي
مي شود سرشار از رازي بهاري شد
دست هاي خسته اي پيچيده با حسرت
چشم هايي مانده با ديوار روياروي
چشمها را مي شود پرسيد
آسمان را مي شود پاشيد
مي شود از چشمهايش ...
چشمها را مي شود آموخت
مي شود برخاست
مي شود از چارچوب كوچك يك ميز بيرون شد
مي شود دل را فراهم كرد
مي شود روشنتر از اينجا و اكنون شد
جاي من خالي است
جاي من در عشق
جاي من در لحظه هاي بي دريغ اولين ديدار
جاي من در شوق تابستاني آن چشم
جاي من در طعم لبخندي كه از دريا سخن مي گفت
جاي من در گرمي دستي كه با خورشيد نسبت داشت
جاي من خالي است
من كجا گم كرده ام آهنگ باران را ؟!
من كجا از مهرباني چشم پوشيدم؟!
مي شود برگشت
مي شود برگشت و در خود جستجويي داشت
در كجا يك كودك دهساله در دلواپسي گم شد ؟!
در كجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
مي شود برگشت
تا دبستان راه كوتاهي است
مي شود از رد باران رفت
مي شود با سادگي آميخت
مي شود كوچكتر از اينجا و اكنون شد
مي شود كيفي فراهم كرد
دفتري را مي شود پر كرد از آيينه و خورشيد
در كتابي مي شود روييدن خود را تماشا كرد
من بهار ديگري را دوست مي دارم
جاي من خالي است
جاي من در ميز سوم ، در كنار پنجره خالي است
جاي من در درس نقاشي
جاي من در جمع كوكبها
جاي من در چشمهاي دختر خورشيد
جاي من در لحظه هاي ناب
جاي من در نمره هاي بيست
جاي من در زندگي خالي است
مي شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا كن
مي شود در سردي سرشاخه هاي باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستي را مي شود پرسيد
چشمها را مي شود آموخت
مهرباني كودكي تنهاست
مهرباني را بياموزيم...
( محمد رضا عبدالملكيان )
«تماشا»
آب و آبي
با تو مي جوشد
آسمان
يا هر چه درياي است
سبز و سوري
با تو مي رويد-
- زمين
يا هر چه زيبايي است
ارغنون و عشق
با تو مي ماند-
- لحن دل
يا آنچه ليلايي است
مهر و مينو
با تو مي تابد
آنچه روشن
آنچه رويايي است
ماه و مه پيچيده در هم
فرصتي مانده است-
- پشت راز سبز جنگل
فرصتي بي وهم
پاي رفتن هست و شوق نورسي-
- بامن -
- سمت و سويي تا سحرزايي است
چشم مي چرخد تو را و باغ مي چرخد
من مي گويم
خيل شب بوهاي شادابي که مي چرخند و مي جوشند و مي رويند-
- مي گويند:
«در چه چشمي»
«با چه آييني»
«چنين آيينه آرايي است »
من نمي دانم تو را آن سان که بايد گفت
من نمي گويم چنين
يا آنچنان
يا چون چرايي چند
از تو گفتن -
- پاي دل در گِل
بالهاي شعر من در بند
من نمي گويم
خيل بارانهاي بار آور که مي بارند و مي پويند و مي جويند-
- مي گويند:
«تا نفس باقي است»
«فرصت چشمت تماشايي است»
محمدرضا عبدالملکيان از شاعران ِ نوجوي ِ معاصر است که در سال 1336 در نهاوند به دنيا آمد. او فارغ التحصيل مقطع دکترا از دانشگاه کشاورزي تهران است.
از او مجموعه هاي مه در مه، ريشه در ابر، مهرباني، رد پاي روشن باران، آوازهاي آبادي و رباعي امروز انتشار يافته است.
با آن نگاه روشن مواج
دريا اگر سلام نگويد
نماندني است
در ذهن هر کلام
اگر رد پاي عشق
راهي نبرده است
کتابي نخواندني است.
محمدرضا عبدالملکيان از شاعران نوگو و نوجوي عصر انقلاب است که از ابتداي کار ِ شاعري ، به شيوه هاي شعري نو روآورد. او در انواع قالب هاي شعر فارسي طبع آزمايي کرده است، اما اشعار مطرح او را عمدتا قالب هاي نونيمائي و اشعار منثور (سپيد) او تشکيل مي دهد. عبدالملکيان ، در ابتدا به قالب چهارپاره هاي پيوسته روي آورد و در اين عرصه ، اشعار قابل توجهي سرود. او در زمينه سرايش رباعي و دوبيتي هاي با گويش نهاوندي نيز ابتکاراتي در ترکيب عرضه مي کند. اشعار نوي ِ او به سبک نيمايي و منثور، حکايت از شاعري دارد که به دنبال زباني مستقل و خاص است.
اغلب سروده هاي او ، رنگي عاشقانه با درون مايه ي اجتماعي دارد که با لحني صميمي و زباني ساده و خوش آهنگ و به دور از ابهام ، بيان گرديده است. انسان و احوالات دروني او و عشق به تعالي، مضامين اصلي دورن مايه ي شعري او را تشکيل مي دهند که از مشخصه هاي شعري او نيز هستند. در اشعار او گرايش به يافتن زباني خاص کاملا هويداست و در موفق ترين اشعار او جلوه اي محسوس دارد. اشعار او غالبا روايي است ، تا تصويري که داراي ترکيبات و تعبيرات بديع و ابتکاري باشد . در شعر او گرايش به ساده زيستن و عشقي پاک بازتاب دارد.
در مجموع ، محمدرضا عبدالملکيان از شاعران با استعدادي است که با اشعاري عاشقانه و انساني، با لحني صميمي و عاطفي و زباني ساده و خوش آهنگ و درد آشنا، يکي از مطرح ترين شاعران عصر انقلاب به شمار مي آيد.
وقتی درخت درراستای معنی و میلاد ..........بر شاخه های لخت بهاری......پیراهن بلند بهاری دوخت .....با اشتیاق.....رفتم به میهمانی گلها .....اما دریغ .....چشمم چه تلخ تلخ پاییز را تماشا میکرد .
.....با توایمنم ....وبا تو سرشارم از هرچه زیبایی ست ........پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد .......وملال تنهایی از چشمهایم.........
..من از دوردستها آمده ام .از مزارع گندم .از کرت های جالیز ....از آسمانی که تنها دو پیراهن دارد ... روزها آبی می پوشد ....وشبها پیراهنی بلند در رقص هزارو یک ستاره روشن ......من از دوردست ها آمده ام .... از چشمان هستی بخش مادرم ...که تمام مهربانی اش را در نگاهش به من می بخشید .....
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی ست ..... وحماسه دوست داشتن.....من دیگرگونه دوست میدارم .....ودیگر گونه یگانه ام....مرا تنها میتوان با من سنجید ....وتراتنها با تو.....که سالها در جستجویت بوده ام .......با تو آبی می بینم تمام بینایی ام را ... گیسوانت ادا مه دریاها ودلت ترانه بارانهاست ....
چرا روشنی بود و من لال بودم .... چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه آسمان گسترش یافت .دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ......وقلب زنی را که در حجله هق هقی تلخ ........جوشید و پیوست با نور خورشید ........... ببخشای ای عشق ...ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به چشمم نرویید ....ببخشای بر من اگر ماشه را دیدم اما .نگاه نفس گیر آهو به چشمم نیامد .....ببخشای بر من ...اگر ریشه در خویش بستم وماندم و خود را شکستم .......و هرگز نرفتم که در فرصتی شب شکن ........باور زندگی را بفهمم..ترادیدم ای عشق وآموختم از تو آغاز خود را ....نگاه تو زیباست ...ترادیدم ای عشق ...ودیگر زمین آسمانی ست .
مادر سلام.......خانه ات آبادان ...گفتم که خانه ات ؟ ....د رنامه تو خواندم و دانستم .... بیداد زخم ظالم موشک ...سقف گلین خانه ما را به خاک ریخت ......مادر غمت مباد که پاهای ما به پاست ...دست تو دست من .....دست هزار من ...می سازد و دوباره می آغازد ...هرآنچه را که تیر فتنه می اندازد.....گفتی آن شب که موشک آمد و ویران کرد مریم بخواب بود .....یک هفته بعد نیز دست بخون نشسته مریم را .....در لابلای گریه گلها جست ......عیدالملکیان
وقتي او رفت من فقط 7 سال داشتم . توي كوچه جلوي درب خانه قديمي مان نشستم و كيف خاكستري اش را از دستش گرفتم . گفتم نرو . من هم ميخواهم با توبروم . هميشه هر جا ميرفت مرا با خودش مي برد . خيلي دوستش داشتم . خيلي مهربان بود . هنوز هر وقت به تصوير آن روزهايش خيره ميشوم زيبايي فرشته اي ناپيدا را در صورتش مي بينم . مي گويند بين همه اعضاي خانواده من بيشتر شبيه او هستم . مخصوصا چشمها و گونه ها ...
آن روز او رفت و تا شب هيچ كس نتوانست گريه ام را و هق هق تلخم را آرام كند . مادرم هنوز هم ميگويد كه انگار تو ميدانستي بر نميگردد و التماس ميكردي كه نرود .
او رفت و همه چيزم را با خود برد . دلم را , كودكي ام را و تمام خاطرات شيرينم را . پدرم وقتي يك ساله بودم فوت كرده بود . او هم كه رفت تنها تكيه گاهم را از دست دادم . يكي از همكلاسي هاي دوره دانشگاه برادرم كه هنوز هم گاهي وقتها مي بينمش مي گفت توي دانشگاه با همه فرق داشت . شخصيت منحصر بفردي داشت شبيه هيچكس نبود . خودش بود و خودش . تنها فردي بود كه بدليل همين خصوصياتش و زيبايي چهره اش , تعدادي از دانشجويان دختر از او خواستكاري كرده بودند . اما او دنبال چيزهاي ديگري بود . فكرش مشغول چيزهايي بودكه من هم نمي توانستم بفهمم.
ظاهراَ يكيار در يك جمعي به سخنران ادبي همان جمع در مورد ترجمه كتاب يك نويسنده خارجي اشكالات جدي ميگيرد و همين دوستش به او ميگويد اگر راست مي گويي خودت اين كار را بكن . برادرم چهارده روز اتاق رابه روي خودش مي بندد و در اين چهارده روز ترجمه را تمام ميكند . همان سخنران وقتي ترجمه را مي بيند فقط سكوت ميكند .
زياد مطالعه ميكرده و كتابهايي كه هنوز مانده آنقدر زياد است كه من خيلي از آنها را نخوانده ام . از فلسفه گرفته تا شعر و عرفان .
ظاهراَ نوشته هاي زيادي داشته است . مادرم مي گويد يك بار كه به مرخصي آمده بود هم آنها وسط حياط جمع كرد و همه را يكجا آتش زد ........
مادر ميگفت هميشه احساس دلتنگي ميكرد . بي تاب بود . آرام و قرار نداشت . انگار توي قفس زنداني اش كرده باشند .
مي گفت : وقتي به خانه مي آمد دستش رادور گردنم مي گرفت و گونه هايم را مي بوسيد . و بعد سراغ ترا مي گرفت . هميشه چيزي براي خوشحال كردن تو داشت .
اين روزها اما هيچ گاه احساس خوشحالي نمكينم . اين روز ها احساس ميكنم خيلي به او محتاجم . به گرمي دستها و مهرباني نگاهش. اونيست اما كيف خاكستري اش با همان پلاك زخمي پيش من امانت است . و نامه هايي كه نوشته و عكسهايي كه از جنگ و خاكريزهايش گرفته است . . پلاكي كه سالها بعد از جنگ سر سفره افطار رمضان بدستمان رسيد . سفره افطار تازه پهن شده بود .تلفن زنگ زد كسي گوشي را برداشت و بخاطر مادرم بغضش را خورد . گريه اش را هم پنهان كرد . هنوز سالها بعد از جنگ هم ما همه منتظرش بوديم . اما خودش نيامد و فقط پلاكش را فرستاد .
بعد ها وقتي سيد مرتضي آويني را شناختم احساس ميكردم كه قسمتي از علي در مرتضي ست . اما او هم رفت . خيلي هم زود رفت . . . دلم خيلي گرفته است . خيلي .
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سبکی بی بخار و سیل آسای هجوم این همه آدم
سبکی دیرسال دیرماندگان
سبکی پرشتاب دور شدن
سبکی خونابه به چشم
سبکی خمیازه های بی خیال
سبکی تحمل ناپذیر هستی .. . محسن فارسی

درزمانه اي كه عافيت طلبي و رياكاري ميزبان دل و منطق و وجود آدمهاست . درروزهايي كه ميتوان گريست اما گريه دردي دوا نميكند درروزگاري كه آدمها همه يا دايره اند يا لوزي و هر حرفي شبيه حرف ديگر من جسارت و بزرگي و ايستادن را از مردي آموختم كه همه زندگيش تاوان جراتش بود و همه داشتنها و نداشتن هايش چند كتاب است كه ارزشي بيش از صدها شبه كتاب زمانه ما دارد .
يوسفعلي ميرشكاك نيازي به تعريف و تمجيد ندارد . همانگونه كه سيد مرتضي نداشت.
من بر آنم كه بر خي انسانها فقط يك بار روي زمين ظاهر ميشوند و ديگر هيچ وقت هيچ كجا شبيه آنها هم ديده نميشود .
من فروغ فرخزاد را با ميرشكاك فهميدم . پيش از او فروغ برايم گنگ بود و مبهم . و بعد فردوسي را و ستيز با خويشتن را و تيغ بر خود كشيدن را