تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

وقتي سر نماز گريه ميكرد نمي توانستم بفهمم چرا  . وقتي بغض ميكرد نمي توانستم بفهمم براي چه اينقدر دلتنگ است . هميشه چيزي براي گفتن داشت . هميشه وقتي مرا مي ديد برايم لبخند ميزد .توي اتاقش تصوير روي ديوار زده بود كه الان هم روبروي چشمم است . بعدها هيچ وقت آن عكس را نديدم . چندي قبل لاي كتاب فارسي دبيرستاني اش كه حالا شايد سي سال داشته باشد نوشته اي از علي پيدا كردم . خطاب به دايي ام . يكي از جمله هايش خيلي جالب بود . نوشته بود : وقتي  آدمي از مرگ بترسد هيچ وقت نميتواند خوب زندگي كند .

دايي سالها قبل براي ادامه تحصيل به خارج رفته بود. ظاهراَ با اصرار علي اين كار را كرده بود . گفته كه آينده براي افراد تحصيل كرده هم نياز دارد . دايي  الان توي كرج زندگي ميكند .

دايي مي گفت :  علي  خطابش جنگ بود و شروع  يك حادثه بزرگ . او هميشه وقتي حرف ميزد مي دانست چه  بگويد تا براي هميشه به يادگار بماند . او هيچ  وقت مثل روزهاي آخرش دلتنك نبود . همه مي گفتند چيزي شده بود كه به هيچ كس نمي گفت . وقتي فاطمه از علاقه اش براي علي گفته بود علي روزها رفته بود  و گم شده بود . وقتي هم كه برگشته بود ديگر علي نبود . هيچ وقت راجع به فاطمه چيزي نگفته بود . هيچ كس احساسش را نفهميده بود . سكوتش براي فاطمه خيلي مبهم بود . آخرش هم نفهميديم او در مورد فاطمه چه فكري ميكرد .

فاطمه الان پزشك عمومي ست . او هم توي كرج زندگي ميكند . بعدها با يكي از همرزمان علي ازدواج كرد . شوهرش استاد تاريخ است . وقتي از تاريخ حرف ميزند احساس ميكني همه تاريخ را زندگي كرده است .

علي رفت و حالا سالهاست وقتي دلم براي هرم نگاهش تنگ ميشود وسط هفته به گلزار ميروم . آن روز هيچ كس آنجا نيست . مي نشينم و همه حرفهايم را برايش مي گويم . او هم براي من حرف ميزند.

پارسال فاطمه و شوهرش به اينجا آمده بودند . فاطمه وقتي مرا ديد طوري يكه خورد و طوري نگاه كرد كه احساس كردم علي از توي نگاهش به من خيره شده است . آخرين بار وقتي او را ديده بودم اول دبيرستان بودم . بعدها هيچ وقت نديده بودمش . تا پارسال ..

خيلي دلم مي خواست از علي بپرسم . اما نتوانستم . جراتش را نداشتم . او رفت و انگار تكه اي از علي را با خودش برد . تكه اي از گرماي نگاه علي را .

......................

من اينجا بس دلم تنگ است

وهر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بي برگشت بگذاريم ................من اينجا بس دلم تنگ است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:9  توسط محسن فارسی  | 

تمام خاک را گشتم .....بدنبال صدای تو .....ببین ......باغی ست روی لحظه هایم جای پای تو .......اگر مومن ..اگر کافر ...بدنبال تو میگردم......چرا دست از سرمن برنمیدارد هوای تو .........کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو .......تمام انتظارم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود .....پر از داغ شقایق هاست آوازم برای تو .....تمام خاک را گشتم بدنبال صدای تو ..........چرا دست از سر من  برنمیدارد هوای تو ...............................
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:59  توسط محسن فارسی  | 

 چند ساعت پیش داشتم کتاب گفتگوهای تنهایی شریعتی رو می خوندم . خیلی دلم گرفت . نوشته بود دیگر از چشم هایم هم خجالت میکشم . نمیتوانم گریه کنم.کاش می شد طوری گریه کرد که این چشم ها نبینند . این چشم ها متوجه نشوند .

دلم سخت گرفته است . خیال  خواب ندارم . خیال خواب ندارم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:21  توسط محسن فارسی  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 20:38  توسط محسن فارسی  | 

باران گریسته بود

حتی کوچه هم با تمام بزرگی اش دلتنگ شده بود

اما هیچ از خاطره اش خبری نداشتم

حالا اگر نشانی او را پیدا کردی

بگو که برادر همین روزهای صبور

هنوز چشم براه کسی ست

که بی خبر رفت...

محسن فارسی

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:25  توسط محسن فارسی  | 

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدين پايه بيدار نبوده‌ام.


از شب که گذشتيم
حرفی بزن سلامنوش ليمویِ گَس!


نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حيرت می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدين پايه عاشق نبوده‌ام
پس اگر اين سکوت
تکوين خواناترين ترانه‌ی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!


حالا از همه‌ی اينها گذشته، بگو:
راستی در آن دور دستِ گمشده آيا
هنوز کودکی با دو چشمِ خيس و درشت، مرا می‌نگرد؟!

 

من هيچ نگفته‌ام الا بی نامتر از هميشه
که خطابت کرده‌ام ای کلمه، کبوتر، ای قرائتِ سبز!
من هيچ نگفته‌ام الا بی‌نشانتر از هميشه
که اشارتت کردم ای پونه،‌پريچه،‌ ای پريچه، ای دخترِ صبور!
من هيچ نگفتم الا بی‌کس‌تر از هميشه ...
که ناگهان نفهميدم از کجا کبوترانی بی‌سر درهم شدند
و خانه پر از بوی سکوت و کليد و يک معنی ديگر شد.
آيا باد بر خواب آب، خوابِ ترا ديده است!؟


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دليلِ راه جسته بوديم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رويا


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ری‌را
ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کی از راه رسيده‌ايد
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از ميان تمام نامها
نمی‌دانم از چه "ری‌را" را فراموش نکرده‌ام


آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟


من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد
می‌گويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است
چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد
می‌خواهم به جايی دور خيره شوم
می‌خواهم سيگاری بگيرانم
می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم ...!



- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:13  توسط محسن فارسی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:6  توسط محسن فارسی  | 

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!



تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن
!

 

 

حالا خبر به خواب مادرانمان می‌برند
ديگر نه جامه‌هاشان را بشوئيد
نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد
بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد
بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد
بايد باد بيايد و با ديدگان ما ديده‌بوسی کند
بايد باد بيايد و ... نمی‌دانم آيا سفر
سرآغازِ رازی از وعده‌ی رجعت است؟

طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترين مسافران ... خراب کرده‌اند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيده‌ايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد می‌آيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد!

 




نه ری‌را!
فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش
خسته از خوابِ مردگان به خانه باز می‌آمديم
نزديکترينِ عزيزانِ ما
در چارچوبِ دری دور پديدار شدند
نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند


حالا خبر به خوابِ مادرانمان می‌برند
ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد
رويای آشيانه نخواهند ديد!


حالا ساده و بی‌سايه می‌آئيم
همانجا در اندوهِ آدميان از مِه به در می‌شويم
دمی نزديکتر از ارواحِ گمشدگان گريه می‌کنيم
بعد هم باد می‌آيد و ديگر هيچ!

 

پسين، پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت
نه ما کوله‌بار دقايق را
اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين،‌ پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است
پس از آن به بعد بود
که همه‌ی روزهای معمولی ما
پاره‌ئی از پسينِ همان پنج‌شنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 10:58  توسط محسن فارسی  |