تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

امشب بعد از صحبت تلفنی با سمیه خانم  ؛ خواهر مصطفی ، وقتی سراغ یادگارهای  زمان دانشگاه رفتم همه جا رد پای مصطفی را دیدم . هر جا خودم بودم مصطفی هم بود . . .  بعد از شنیدن خبر  مرگ مصطفی ، از خودم بدم آمد . بعد از اتمام دانشگاه فقط یکی دو بار مصطفی را در تهران ملاقات کرده بودم .و بعد فقط چند بار صحبت تلفنی و اینکه  دنبال کار بود و چند جا رفته بود و حوصله اش نکشیده بود و زده بود بیرون .

بعد از مدتی بوسیله یکی از بچه های حوزه هنری کرج  در حوزه مشغول شده بود . خیالم آسوده شده بود که حداقل کاری پیدا کرده و مشکل معاش نخواهد داشت . بیشتر از  برادر خودم نگرانش بودم . اما بعد از استخدام دلم آرام شده بود . یکی دوبار خوابش را دیده بودم . بار آخر که صحبت کردیم می گفت که قصددارد ازدواج کند  . گفتم حتما خبرم کن . . . اما هیچ وقت خبرم نکرد تا چند روز پیش .........

بغض کرده ام و شعر سهراب را زمزمه میکنم. شعریکه سهراب در مرگ فروغ فرخزاد سروده است :  .....بزرگ بود و از اهالی امروز بود ....و باتمام افقهای باز نسبت داشت ....و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید .....صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود ....و چشمهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد .......و مهربانی را به سمت ما کوچاند ...........

یک ساعتی میشود که با  خواهرش سمیه خانم  صحبت کرده ام . اول مادرش گوشی را برداشت . زن نجیبی بود. چند بار دیده بودمش . وقتی صدایم را شنید نتوانست ادامه دهد ومن فقط صدای گریه اش را شنیدم . سمیه خانم گوشی را گرفت و وقتی فهمید که من پشت گوشی ام بغضش ترکید . گفت که با ماشین پدر تصادف کرد. هیچ کجای بدنش آسیبی ندیده بود . پشت فرمان آرام گرفته بود . آرام آرام . گفت یک روز قبل از حادثه به اتاقم  آمد و گفت :  دلم میخواهد به فلانی  زنگ بزنم و ازش بخواهم بیاید اینجا و برویم تهران کمی بگردیم .  ولی نمیدانم چرا هروقت شماره  همراهش را گرفته ام زود قطع کرده ام  .  یک طوری شده ام . دلم گرفته . روزهای دانشگاه فقط  او آرامم میکرد . گفت :  چند تا کتاب پیش من امانت دارد .  باید آنها را برایش پست کنم ........ آنروز همه اش یا از تو حرف میزد یا از یکی از اساتید حوزه اش . همان که می گفت لطف بزرگی در حق من کرد ..........

اتاقش حال وهوای دیگری داشت . دوبار و هر بار یک شب خانه آنها مهمان بودم . توی اتاقش بجز کتاب و فیلم و کاغذ چیزی نمیتوانستی پیدا کنی . فقط یک عکس از آقای خامنه ای که روی زمین نشسته  بود و داشت  سیگار میکشد کنار قفسه کتابهایش قاب کرده بود . می گفت او مرد بزرگی ست اما هیچکس او را نمی فهمد .

 سیگار می کشید . من هم همیشه از دستش عصبانی می شدم .  می گفت از قلیان که بهتر است . من فقط یکی دوبار بیرون که رفته بودیم پیش او قلیان کشیده بودم . برای همین هر وقت به سیگارش اعتراض میکردم زود بحث قلیان را پیش میکشید .

دوسا ل توی حوزه درس خوانده بود . اما بعد بیرون آمده بود . علت بیرون آمدنش ا زحوزه را یکبار به من گفت و خواهش کرد پیش من امانت باشد . نه خودش و نه من هیچ وقت هیچ کجا در این باره حرفی نزد یم . ولی همیشه آرزویش این بود که کاش توی حوزه ادامه تحصیل می داد .

داستانهای خوبی می نوشت . یک بار می گفت شب شروع به نوشتن داستانی کردم و نزدیک اذان صبح تمام شد . می گفت تقصیر از من نبود کلمات خودشان می آمدند . نمیتوانستم متوقفشان کنم .

یک بار اتفاقی افتاد و بدون اینکه  به مصطفی حرفی زده باشم تقاضای کتبی انصراف از تحصیل دادم . . وقتی فهمیده بود  او هم  انصرافش را نوشته بود. وقتی مسئول آموزش مرا خواست و هردو تقاضا را جلویم گذاشت فهمیدم که او بخاطر من دارد انصراف میدهد . . . با مصطفی حرفمان شد ...  انصراف ها را گرفتم و پاره کردم ... مدتی باهم  حرف نمیزدیم... چندروز بعد توی سالن دانشگاه داشتم راه میرفتم  یکمرتبه جلویم را گرفت و طوری به چشمهایم خیره شد که نتوانستم صورتم را بچرخانم ....آمد و یک فحش آبداری داد و رد شد ومن خنده ام گرفت . . . فحشهایش همیشه خنده دار بود .

............

نتوانستم با سمیه خانم صحیت کنم . بین گریه و هق هق تلخی که داشت چیزهایی گفت که دلم لرزید . مثل اینکه مصطفی می دانسته باید برود . . . به سمیه خانم گفتم : کاش به من زنگ میزدید تا می آمدم .. . حتما قرار این بوده که  من و او دوتایی برویم اما مرا خبر نکرده است  . . .

از وصیت نامه حرفی  به میان نیامد . من هم چیزی نگفتم . بعد از اینکه گوشی را گذاشتم دیدم صورتم از اشک خیس خیس است . بیداد شجریان را دوست داشت. دیشب موقع خواب بیداد را گذاشتم و دراز کشیدم . . . یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ...دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ..........گریه ام گرفت و با گریه هم به خواب رفتم . صبح که بیدار شدم کامپیوتر روشن بود و بیداد همچنان می خواند . ..........

سیاه پوشیده ام . مادرم پرسید چرا .  گفتم همینطوری. گفت همینطوری که  نمیشود . گفتم دلم گرفته. خسته ام. گفت لباس سفید بپوش دلت باز میشه . گفتم هیچ سفیدی دل منو باز نمیکنه . .........

مادرم نگران من است ......بیچاره نمیداند چرا اینطور دیوانه میشوم . نگرانی اش را توی چشمهایش  میخوانم . ولی نمیتوانم برای نگرانی اش کاری بکنم .

امروز بزور فرستادم که برود خانه برادرم . گفتم چند هفته ای آنجا بماند . شاید اگر کمی با بچه های برادرم بازی کند ؛  فکر و خیال من از سرش بپرد . . .

 الان تنهای تنها هستم . چایی میگذارم . نمیتوانم بخورم . هیچ چیزی از گلویم پایین نمیرود . دلم میخواهد بروم سر خاک مصطفی .......اما باورم نمیشود . نمیتوانم بروم . نمیتوانم .

چراغها را خاموش میکنم . توی اتاق راه میروم . تلفن همراهم مدام زنگ میزند . حوصله هیچکس را ندارم . . . دلم میخواهد از شهر بیرون بروم . بروم توی دشت ،  کمی تنها باشم . . . فردا صبح باید بروم و تا طلوع آفتاب برگردم ..... دلم بدجوری گرفته . از شدت بغض صورتم میلرزد . . . نمازم که تمام میشود به سجده میروم و گریه امانم نمیدهد . . . نماز دومم را نمیتوانم بخوانم . هرکاری میکنم نمیتوانم . . . توی حمام شیر آب سرد را باز میکنم ....تمام تنم یخ میزند ......آب سرد تا قلبم رسیده است . تلفن زنگ میزند . من نیستم من هیچ گاه نبوده ام من ......هیچ گاه ........نبوده ام ....هبچ گاه .  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 19:55  توسط محسن فارسی  | 

خبر بدی بود . بدتر از مرگ خودم حتی . نمیخواهم از مصطفی بت بسازم اما توی زندگیم فردی به این عاشقی ندیده بودم . هم دانشجوی خوبی بود هم بهترین قاری و هم حافظ نزدیک به بیست جزء قرآن . دیوان حافظ را هم از حفظ بود . گاهی ساعتها باهم می نشستیم و شعرهای حافظ را تفسیر میکردیم . همیشه عادتش بود عصبانی شود . اما خیلی زود مثل بچه ها میشد . عاشق دختری شد و چقدر بخاطر او درد سر کشید . . . مرضیه ... آخرش هم نتوانست به او برسد . . . الان نمیتونم ازش چیزی بنویسم ... باشد برای بعد ....فقط دعا میکنم روحش وسط ابرهاا مهمان خدا باشد . فقط همین .
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 21:50  توسط محسن فارسی  | 

الان دلم طوري درد ميكند كه نميتوانم ادامه بدهم .دعا ميكنم هميشه موفق باشيد .  مي خواهم  دلم را ببرم و به جايي  در خاك كوير بسپارم . خاكش كنم . جايي كه هيچكس دستش هم به دلم نرسدتا  حتي فاتحه اي برايش بخواند . مي خواهم يك شب براي هميشه سوگواره اي تلخ براي دلم بنويسم . دعا كنید يك روز بتوانم روي دكمه حذف وبلاگ كليك كنم و براي هميشه از اينجا بروم ........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:53  توسط محسن فارسی  | 

موعود من ! میدانم می بینی . اما نمیدانم چرا سکوت میکنی .من در برابر گریه دیگران  دلم میگیرد و بغض میکنم.  قلب تو اما از تمام قلبها نرم تر و شکننده تر است . تو چه حالی پیدا میکنی وقتی بدترین جنایتها را در حق کودکان میکنند  . برایم بگو مهدی من ! دلم از تمام بدی ها به تنگ آمده است . بگو چه کنم  ..........

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:51  توسط محسن فارسی  | 

گفتم نکند دیر بیاید و تمام شب خیره به پنجره بمانم . نمیدانم چرا همیشه وقتی میگویم سلام ...احساس میکنی که باید بدانم چرا دلگیری .......من به زور اسم خودم یادم می آید ...ب

امروز و امشب خسته ام .. ......دلم عجیب گرفته است ...آدمها خسته ام کرده اند ....کاش می شد بدون این همه آدم زندگی کرد ........

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:27  توسط محسن فارسی  | 

مدنهاست به این فکر میکردم که مگر میشود این هم  آدم برای یک زندگی بی خیال و بی رنگ آفریده شده  باشند . چند روز پیش جایی خواندم که خداوند هر کسی را برای کاری آفریده است . خداوند وقتی کسی را خلق میکرده ماموریتی بر دوش اوگذاشته تا در دنیا آن را انجام دهد . ولی نمیدانم چرا همه توی جاده خاکی اند . انگار همه چیز برای هیچ چیز ..............

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:18  توسط محسن فارسی  | 

سلام
مگر میشود آه نکشید
مگر میشود گریه نکرد
مگر میشود بغض نکرد مگر میشود نبارید مگر میشود ......
نمیشود . انگار یادت رفته که باران برای باریدن نیست ...باران بخاطر کسی می بارد که نتوانسته گریه کند ...باران  هم  گاهی دلش درد میگیرد ... باورت میشود خواهر مهربان من .... باورت میشود که باران هم گاهی دلتنگ میشود .. حالا نگو چرا برادر من مدام از باران می گوید و آسمانی که هیچ گاه ابری نمیشود.....من هر شب با تمام خستگی کار روزانه ...به خانه که میرسم باید سراغ وبلاگ خواهرم بیایم ......من هر شب کنار آرامشی غریب برای دلم شعر از حافظ می خوانم .........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:0  توسط محسن فارسی  | 

حالا كه آمده اي گريه نميكنم ...حالا كه آمده اي ...كيفت را باز كن ...دستما لي به من بده

حالا كه آمده اي گريه نميكنم ... اين باران ...از آسمان ديگري ست

حالا كه آمده اي هي برنگرد و هي پشت سرت را نگاه نكن ... گنجشكهاي آن شهر دوردست هم .. براي خود فكر ميكنند

حالا كه آمده اي ...هي دست ودلم را نلرزان و ي دلواپسم نكن ...اگر نمي ماني ...بيابانهاي بي باران ...منتظرم هستند .

 حالا كه آمده اي ...خداحا فظ اي همه شبهايي كه ... باهم گريه كرديم

حالا كه آمده اي ... توان ايستادن ندارم ....بنشين ... سر بر زانوانم بگذار...........

                                                     ............................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 21:54  توسط محسن فارسی  |