|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
این تلخی سراسیمه از چیز دیگریست.....نه من و نه هیچکس نمیتواند بفهمد آخر این کوچه به خیابان ختم میشود یا به بیایان......میدانم من شکسته ام.....میدانم هنوز باید راه و بیراه بروم و سراغ به سراغ کسی که دیگر اینجا نیست گریه کنم....میدانم همیشه باید دلتنگ بمانم.....میدانم همیشه باید بروم برگردم نمانم.......میدانم که هیچ گاه این زخم نامیرا در من بهبود نخواهد یافت......حالا من عجیب از دلم جدا شده ام....عجیب خسته ام ...عجیب گرفته ام......موعود من !!! چرا این همه دلتنگم؟؟نکند امروز هم جمعه است و من خبر ندارم؟؟؟؟؟
............................................

حالا بگذار هر بادی که از این کوچه می خواهد بگذرد....من به همین ساعت تلخ روزها و شبهای دلتنگی ام قانع ام.....حالا باید باور کنم سهم من همین تنهایی ست ..سهم من باور تلخ من است....سهم من همین گریه هاست......سهم من تلخی روزهایی ست که خواهند آمد .....سهم من همین باد رو به ویرانی ست ........دیگر چه فرقی میکند....من هیچگاه چنین شکست نخورده بودم.....هیچ گاه چنین به زمین سرد نخورده بودم.....حالا آنقدر زخمی ام که دلم میخواهد به بیایان بزنم....دلم میخواهد بشکنم.....فرو بریزم...دلم میخواهد هیچ کس در حوالی نگاه پریشانم نباشد ......بگذار همسایه ها هم بگویند کسی اینجا زندگی میکند که هیچ گاه نخندیده ......وهیچ گاه نبوده است ......

ساعت سه نصف شب به خانه رسيدم ...بعد از زيارت مصطفي ...امامزاده طاهر ....حضرت معصومه وجمكران................جدا شدن سخت بود...از تك تك آنهايي كه پيششان رفته بودم...اما برگشتم ......حالا كه دارم مينويسم نزديكي هاي اذان صبح شده .....از مصطفي خواستم كه از آقا بخواهد تحمل منو زياد كنه....خواستم ازش بخواد كه به من تحمل نخواستن را.....تحمل جدا شدن رابدهد ...هنوز نتوانسته ام خاطره تلخ آنروز را فراموش كنم.....هنوز نتوانسته ام باورم را جمع كنم....دجار فروپاشي شديدي شده ام .....الان به هبچ وجه نميدانم چه بايد بكنم.....گاهي با چيزهايي روبرو ميشوي كه برخلاف ميل توست.....وهمين باعث ميشود به هم بريزي .....زيرپاهاي ديگران خرد شوي.....
توي راه ماشين تسمه بريده بود ....اگر دير متوجه شده بودم حتما موتور ماشين از كا رمي افتاد....فقط خداي او كمكم كرد.....
مجبور شدم بروم خانه شان....جلوي در پارچه هاي سياه و اعلاميه مصطفي.....احساس كردم كنار در ايستاده و نگاهم ميكند ....ميخواستم برگردم اما نميتوانستم.....زنگ خانه شان را زدم.....مادرش بازكرد....مرا كه ديد سرش را پايين انداخت ....من فقط يك لحظه جرات كردم نگاهش كنم....يعني مرگ مصطفي اين همه او را پيركرده بود؟؟؟؟؟ ......تسليت گفتم....از اينكه اين همه راه را بخاطر مصطفي رفته بودم خيلي تشكر كرد....گفتم بايد زود تر از اينها مي آمدم ولي نميتوانستم مرگ مصطفي را براي خودم حل كنم.....هنوز هم باور نميكنم.....آدرس محل دفن مصطفي را گرفتم....به خانه نرفتم....و يكراست به آنجا رفتم...... وارد كه شدم انگار كسي مرا به سمت خود ميكشيد.......سرخاك دخنر جواني نشسته بود واصلا متوجه حضور من نشد...چنان به فكر رفته بود كه بعد از نيم ساعت كه من از كنار خاك مصطفي دورميشدم او هنوز كنار خاك نشسته بود.....غمگين و گرفته.....خواهر مصطفي نبود....مرضيه هم نبود.....او اهل كرج نبود......هركسي بود گمان ميكردم حتي بيشتر از من نسبت به مصطفي علاقه داشته است....كنار خاك كه نشستم گريه خودش آمد....سنگ قبر داغ بود.....داغ داغ .....كمي آب آوردم و روي سنگ قبر ريختم.....دختره كمي تكان خورد.....بعد دوباره همانطور نشست.....امروز شب جمعه نبود ؟؟؟؟ ولي بعضي ها بخاطر امامزاده آنجا آمده بودند....اسم شناسنامه اي مصطفي را روي سنگ قبر نوشته بودند ....
تمام بدنم درد ميكرد....از رشت تا كرج چهار نخ سيگار كشيده بودم ......چهار نخ سيگار براي كسي كه تمام عمر از بوي سيگار نفرت داشت ركورد خوبي ميتوانست باشد .....توي هتل درد توي سرم مي پيچيد ..... رفتم چندتا چايي خوردم ... سرم درد ميكرد...وقتي سرم درد ميگيرد با هيچكس نميتوانم حرف بزنم.....قرصهاي قلبم را فراموش كرده بودم بياورم....رفتم تا داروهايم را ازداروخانه بگيرم.....اسامي داروها بزور يادم آوردم.........با نسخه پيچ داروخانه بدليل ترديد روي نام داروها حرفمان شد...اواصرار داشت بايد نسخه ببرم چون اين داروها اسامي مشابه وعوارض جانبي دارند و ازاين حرفهاي بيخود.......من ولي كوتاه نيامدم و داروها را گرفتم.....طپش هاي قلبم بالا كه ميايد عرق ميكنم.....دستم ميلرزد....اين قرصها آرامم ميكند....
شب دوباره رفتم سرخاك و بعضي حرفهاي خصوصي با مصطفي ......و فاتحه اي از طرف كسي گه قول گرفته بود براي مصطفي ..... بجز چايي و سيگا رهيچ چيزي نخورده بودم......شب توي اتاق نميتوانستم بمانم ....دلم درد ميكرد....روزنامه را برداشتم و رفتم نشستم لابي هتل ..... به مامان زنگ نزده بودم ....پاك فراموشم شده بود.....زنگ زدم صحبت كردم.....نگران بود...گفتم هيچ طوري نشده ....آمده ام يكي از بچه هارابراي يكي از پروژه هاي تحقيق ببينم.... مامان گفت دختر عمو اينجا مهمان است ميخواهد صحبت كند ....نذري داشت و ازمن خواست ادا كنم.....
موقع خواب سيگاري روشن كردم....روي تخت دراز كشيدم.......بوي دود و تلخي آن گلويم را تلخ تر ميكرد....دود دور سرم مي پيچد و ميان راه گم ميشود ....مثل من كه گم ميشوم وگم شده ام.......تا نزديكي هاي ساعت 3 نصف شب بيدار بودم ....عادت ديشب بود .....
صبح زود راه افتادم......شارژرگوشي ام را نياورده ام .....هييچ چيزي با خودم نياورده ام .....هنوز اشتها يم كور است ....هيچ چيزي نخورده ام ......مستقيم ميروم به قم....هوا خيلي گرم است .....به جلوي حرم حضرت معصومه ميرسم...من پيش از اين خيلي درمورد اين خانم خوانده بودم....علاقه خاصي به او دارم....جلوي در نگهبان حرم ...دختري را كه چادر ندارد بر ميگرداند ....خيلي دلم ميگيرد.....با خودم ميگويم آيا حضرت معصومه از اين كار راضي ست ؟؟؟؟؟ دختردورتر ايستاده بودو نگاه ميكرد.... يكي از خانم ها كه گويا او هم متوجه شده چادرش را به او ميدهد ......زيارت و دعا . بعد جمكران....
هميشه به بيابانهاي اطراف جمكران كه ميرسم .....بوي خاصي تمام وجودم را فرا ميگيرد.....نماز ميخوانم.....دلم آرام ميگيرد .....عهدي با خودم و آقا مي بندم ......عهدي كه مربوط به بانوست...اگر بفهمد حتما دعوايمان ميشود....ولي بايد اين عهد را مي بستم.....دلم نمي خواهد اين عشق آسماني را زميني كنم....نميخواهم با خاك زمين يكي شوم.....بايد در اين مورد بيشتر بنويسم.....
موقع خداحافظي از جمكران وقتي از خودم پرسيدم از آقا چه طلب كردي بجز همان عهد چيزي يادم نيامد ......نميدانم چرا هيچكاه از هيچ معصومي چيزي براي خودم طلب نكرده ام ....جراتش را ندارم...ميترسم چيزي بخواهم و او محكم بزند زير گوشم كه تو چه ميداني مصلحتت چيست ؟؟؟ براي همين ميگويم زيارتش كافي ست ........لازم نيست چيزي بخواهم ......او همه داشته ها ونداشته هايم را ميداند ......اگر بخواهد ميداند چه چيزي به من بدهد يا ندهد .......
چيزي به غروب آفتاب نمانده بود ......بايد برميگشتم......راه طولاني بود و من خيلي خسته ......مادر مصطفي از من قول گرفته بود كه سري به خانه آنها بزنم......نميتوانستم.....تلفن كردم كه بگويم دارم برميگردم....خواهرش گوشي را برداشت......گفتم و مادرش گوشي را گرفت وبه روح مصطفي قسم داد بروم......مجبورشدم برگردم....خانه بوي گلاب و اسپند ميداد ....همه جا سياه بود.....
عكس عموي شهيد مصطفي روي ديوار بود....مصطفي خيلي چيزها از عمويش ميگفت......بهترين دوست دوران كودكي اش همين عمويش بود......مفقوالاثر بود.....هنوز هم مفقودالاثر است......نه پلاكي نه هويتي نه هيچ چيز ديگر.....مصطفي هميشه منتظرش بود.....مي گفت ميدانم روزي مي آيد...
گاهي انتظاركشيدن هاي زياد , آدم را خسته ميكند .....انتظار مثل كوهي ست كه انتها ندارد ....و تو بايد با تمام سختي آنرا طي كني.....مصطفي چنين حالتي داشت ....روزهاي آخر خسته شده بود .....ميگفت مگر ميشود چيزي به نتيجه نرسد....روزهاي آخر دانشگاه خودش را باخته بود....كمتر كلاس مي آمد....ساكت بود...منزوي شده بود....با خيلي ها ارتباطش قطع شده بود ..... خيلي خوانده بود ...اما يك مرتبه همه چيز را قطع كرده بود ....حتي روزنامه هم نميخواند .....همه اش احساس خستگي ميكرد .....و واقعا خسته بود..... بعضي وقتها نميشود ديگر كاري كرد ....واقعا نميشود ......احساس بيهوده بودن چنان سنگينت ميكند كه حتي نميتواني نفس بكشي.......همه فرصتها را از تو ميگيرد .......خالي ميشوي.....حوصله حرف زدن نداري ...فقط ميخواهي ساكت باشي .....ساكت ساكت.....همه شوخ طبعي اش را از دست داده بود.....ديگر بقول استاد فردوس ديگر نمك كلاس نبود ....نگران بود.....
نگراني مرا هم دو چندان كرده بود......احساس اينكه بهترين فرد زندگيت دارد ازدست ميرود .....نميتوانستم كاري برايش بكنم.....نميتوانستم......حالا كه خودم هم همان حال و هوا را پيدا كرده ام مي بينم مصطفي حق داشته است .....نميشود براي آدم كاري كرد .....من هم خسته شده ام.... از همه چيز بريده ام.....از همه چيز......خسته ام.....خسته........
نگاهم را كه رها ميكنم مي بينم مادر مصطفي داشته از مصطفي حرف ميزده اما من هيچكدام آنها را نشنيده ام .....با خودم فكرميكنم من بيشتر از او مصطفي را مي شناختم......هنوز بوي اسپند تمام اتاق را گرفته است .....بوي گلاب تازه .....بوي مصطفي .....
بعضي آدمها بوي خاصي دارند .....مصطفي هميشه بوي خاصي داشت .... وقتي به تو نزديك مي شد هجوم چيزي آرام و ملايم در جان تو نفوذ ميكرد ....كاري ميكرد كه تو بي هيچ ملاحظه اي قبولش كني ... او را بپذيري ......پذيرشي شيرين و ملايم......
خواهر مصطفي هيچ حرفي نميزند .....ساكت است ..... براي يك خواهر ازدست دادن تنها برادر بايد خيلي سخت باشد .....احساس ميكنم گريه زياد سنگين و خسته اش كرده است .....خستگي بعد از يك گريه طولاني شبيه هيچ خستگي ديگر نيست ......
بايد بروم ....حياط خانه با همان گلهاي هميشه .....كه من هيچ وقت نامشان رانميدانم.....هيچ وقت نتوانسته ام نام گلها را ياد بگيرم......هيچ وقت.........
سوار ماشين ميشوم......تحمل تلخي نگاه كسي كه عزيزي را از دست داده است اصلا قابل تحمل نيست ....بايد زودتر بروم.....تحملم تمام شده است ......تند ميروم و به سر كوچه نرسيده گريه امانم نميدهد.....اشك با تمام تلخي خود تمام صورتم را د رخود فرا ميگرد ......ميگذارم چشمها يم گريه كنند ..... اما اين روزها از گريه هم ديگري كاري ساخته نيست .....خيلي بي خاصيت شده است ......كاش ميشد طور ديگري گريه كرد ......طوري كه چشم ها نفهمند ......
جاده منتظر من است ...... ياد فيلم مسافران مي افتم .....مسافران هم قرباني جاده شدند ......جاده خيلي ها را از هم جدا كرده است ......جاده جاده جاده ... ..تا ميروي بوي خون و داغ تلخ يك بغض تبدار تا انتهاي جاده با تو همراه است .........از جاده بدم مي آيد ......كاش جاده اي در بين نبود......كاش فاصله اي نبود ......كاش مسافري نبود.....كاش هيچ چمداني دست كسي نبود.....
با خودم ميگويم كاش ميشد برنگشت ........چيزي براي برگشتن نيست ......هيچ اميدي براي برنگشتن نيست ......هيچ اميدي نيست.......
شب جاده فقط نور هاي پراكنده است و سياهي و موسيقي غمناك فيلم آبي كيشلوفسكي..........وخاطرات پراكنده اي كه مدام حمله ميكنند....خسته ام.....بايد برگردم....دلم گرفته....چيزي درون من بي تابي ميكند....پرنده هنوز در قفس است .....بوق ممتد ماشين يك لحظه همه فكر ها را از من دور ميكند .....
توي راه باز به امامزاده سر ميزنم ...........
سرعتم زياد است ....خيلي زياد .....خودم هم گاهي كنترل ماشين از دستم خارج ميشود ....خسته ام ....انگار بار سنگين هزار سال را بر دوشم گذاشته اند .......كنار جاده نگه ميدارم....شرجي هواي شمال تمام تنم را خيس ميكند....كمي قدم ميزنم.....خوابم مي آيد ....كنار جاده كمي دورتر از ماشين روي زمين دراز ميكشم....چشم هايم را مي بندم.......راننده اي ماشينش را نگهميدارد....مي پرسد: اتفاقي افتاده ؟؟ ميگويم : نه طوري نيست ....ماشيني ديگر باز متوقف ميشود ....صداي زني را ميشنوم كه بلند حرف ميزند : انگار مرده .....شايدم كشتنش......به ما چه ربطي داره بريم......ماشين ديگري بوق ميزند ....نگه ميدارد ....با دستم اشاره ميكنم كه برود ....ميرود........چشمهايم را مي بندم......بوق ممتد ماشينهاي زيادي نزديك ميشود ......عده اي كف ميزنند ... انگار عروس مي برند.....يكي از ماشينها نگهميدارد....مردي از پنجره ماشين سرش را بيرون مي آورد .....چيزي ميگويد كه نميفهمم....حوصله اش را ندارم گوش كنم.
هيچ كجا آدم راحت نيست ......فكر ميكنم توي قبرستان هم نگذارند آدم راحت بخوابد ......بلند ميشوم.....تندتر ميروم..... احساس ميكنم با اين همه تند رفتن ....هميشه دير رسيده ام...هميشه دير رسيده ام....

قبل از رفتن احساس كردم بايد چيزي بنويسم.....شايد هيچگاه نتوانم برگردم....شايد جاده مرا هم از من بگيرد....چنانكه مصطفي را گرفت....
دي
مدتهاست مصطفي منتظرم مانده است ...اوهنوز چشم براه من است .....ميخواهم بروم خاكش را پس بزنم.....و از او بخواهم كه از خدايش بخواهد مرا نيز با خود ببرد......ميخواهم بروم و كنار خاك غريبانه اش ....براي دل پريشان خودم گريه كنم.....ميخواهم مصطفي را بردارم و با او به قم و بعد به جمكران بروم....آخرين جمعه آبان سال 82 در جمكران بودم.....الان مدتها از آن روز گذشته است.....
مدتهاست دلم را گم كرده بودم.....حالا خودم هم گم شده ام......
دلم گرفته .....خيلي گرفته....دلم ميلرزد.... خسته شده ام....خسته تر از هميشه.....مدتهاست علي به خوابم نمي آيد....مدتهاست صدايش را نشنيده ام.....نكند از من دلگير است .....بايد قبل از رفتن سراغ او هم بروم.......بايد از او بخواهم تا كمكم كند

سلام....تمام مسير ديروز تا امروز .....بوي نام كسي را با خوددارد ....كه شبيه هيچكس نيست .......آمدم تا بگويم چه اندازه ميتوان براي اميدواري عشق لبخندزد

نه اينكه خبري از تونيست . . . از هيچكس دراين حوصله سرد بي پناه خبري نيست ......از هيچ آينه اي خبر رسيدن آن ستاره پنهان نميرسد .....از هيچ يادي , يادواره اي براي بغض تلخ همين غروب امروز .........خاطره اي روي زمين سرد باقي نمانده است .......حالا نگو كه عادت جمعه ها همين است ..من خوب ميدانم كسي حوالي نگراني كودكانه من ايستاده .......و هر از گاهي ..... دستي براي آرامش روزهاي نيامده تكان ميدهد .....تا ديگر نه بانوي شب زده ما دلگير شود و نه مادربزرگ آن روزهاي دور از دست ......كه هميشه وقتي دلش ميگرفت ....نگاهش را به طاقه بسته در مي دوخت تا شايد همان غريب جمعه هاي سرد ......با كوله بار مهرباني اش دل شكسته او را مرهمي زند ........ديگر همه چيز از تلاطم باور خسته ام ...به تنگ آمده است ......حتي كوچه سرد همين پاييز نيامده هم ....مدام گلايه ميكند كه از چه چنين خاموش و دلتنگ ......براي شبانه هاي دلگير ....گريه ميكني ؟؟
بگذار تمام پنجره ها از كسي بگويند كه قرار ما را به هم زد ......و هنوز چيزي نشده ...خنكاي دلگير روزانه مارا از ما گرفت ......بگذار هر كس ميخواهد براي تنهايي اش گريه كند ..........ديگر چه فرقي ميكند وقتي هيچ باران ساده اي براي آرامش باغچه نمي بارد ......بگذار همه بگويند كه او نبود.....او هيچ گاه نبود .....او هيچ گاه زنده نبود..............مرگ هم وقتي سراغ من بيايد ...از اين همه مردن هاي بي وقفه خنده اش مي گيرد .......چه عيبي دارد ...بگذار دل مرگ هم با تمام تلخي اش ........از ما خوش باشد .....هيچ فرقي ندارد ....نه براي من و نه براي بانوي دلگير آنسوي پنجره ................
حالا آسوده بخواب.........ديگر صداي پاي هيچ نيامده اي .....خواب شيرين ترا پريشان نميكند ......ديگر كودكان اين كوچه هاي حوالي نزديك هم وقتي دلشان ميگيرد ....ميدانند كسي قرار است بيايد ......ميدانند كه او حتما مي آيد .....حالا مگر براي كسي فرقي ميكند دل آدمي تنگ شود يا كسي منتظر كسي باشد .......................
وقتي دستي براي برخواستن كسي كه به زمين افتاده دراز ميكني رها كردن آن مثل خالي كردن ليوان آبي ست كه به يك تشنه قرار است بدهی .....وقتي كسي دستهايش را براي نلرزيدن و ايستادن دراز ميكند........ ...رسم تلخ مردم اين سرزمين .......شكستن استخوان وله كردن چشمان نيازمند كسي ست كه مدام افتادن و به زمين خوردن آموخته وهيچ گاه دستي به امداد دل پريشان او بر نخواسته است .....تقدير تلخ زيستن در اين سرزمين همين است .من هميشه از صداقت اين كوزه شكسته در پناه سينه خسته ام با خبر بوده ام .....نه بهانه مي آورد و نه بيخود و بي جهت گلايه ميكند . اين مشت شكسته در سينه من , خاطره هزار غم ناپيدا را در خود جا كرده است . وگرنه من نميتوانستم از حضور ساده كلمات به معناي پنهان رازها و خاطره ها پي ببرم .....امروز و ديشب بدجوري شده ام .....توي أينه كه نگاه ميكنم انگار سكوت تلخ اين روزها روي صورتم نشسته است....تنها تر شده ام . يك ساعتي ست كه مادر هم رفته است....غروب كه نزديك ميشود دلتنگ تر ميشوم.....عكس مصطفي را قاب كرده ام و كنار قاب عكس علي گذاشته ام ......مادرصبح مي پرسيد اين كيه ؟ گفتم كسي شبيه علي .....گفت : طوري شده ؟ گفتم : نه طوري نشده . رفته مهموني .....
صبح توي رختخواب شعر فروغ را ميخواندم.....پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست .....
خدانگهدار
