تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

سلام.....

هيچ وقت نميتوانستم هرم گرم واژه هايتان را پس بزنم ....من سالها به شوق دستهاي مهربان  ايستاده ام و ماندنم و ايستادنم براي خاطر دستهايي بوده است كه واژه ها را در روح بيتابم جاري كرده اند ....حالا كه آمده ام ...آمدنم نه براي جبران چيزي ست .....ونه براي منت سهل و ساده در حق شما ....

 

 

 

خوب بودن دليل ساده اي براي زندگي كردن است ......و براي ماندن ....و ادامه دادن .....اما من نه خوبم و نه بلدم كه زندگي را با طاي دسته دار مي نويسند يا قاف بي قله ........برگشتنم بخاطر دستهايي ست ......كه بي تمناي چيزي.......آب شدند تا از خاك تشنه چيزي برويد شبيه بودن ......ايستادن.....ماندن و باور كردن ...... حالا كه مي نويسم  .....ميدانم با همين  قلم شكسته هم ميشود شكسته هاي يك وسعت  آبي را چنان رنگ كرد كه آبي تر از گذشته باشد ......تا ديگر خواهرم آيدا..... نگران شكستن قلمش نباشد  ......تاديگر همه بدانند اين باور چند ساله چرا چنين آشوب ميكند......... و براي مداواي اين زخم هزار ساله گوهر سنگيني بايد .....و دل بزرگ و روشني ....مثل نقطه روشن و بي انتهاي آسمان آبي شمال .......

تاديگر كسي نگويد...... اين هذيانهاي شبانه ...از خاطر كودكانه اي ست ....يا بهانه اي از چيزي سهل و كوچك....تاديگر اين دستهاي مهربان وخوش باور بدانند...... كه آدمي براي چه گريه ميكند و براي چه  بغض  به خاطر دلگيرش هجومي سراسيمه ميكند .......

من با تمام دلتنگي ....براي تمام دوست داشتنها ....دلي به وسعت شادي كودكانه اي دارم .....كه گاهي اگر چه شاد نميشود .....اما ميداند اين لحظه ها را بايد چنان نوشت كه هيچ گاه خاطر مهربان كسي آزرده نشود .....

حالا كه دارم مي نويسم .....ميدانم فقط اين دل پريشان و سرگردان نيست كه ميخواهد آرام شود .....حالا ميدانم كه همين حدود و همين جاده و همين كوچه هاي دراز .....به خانه هايي ختم ميشوند ......كه هزار هزار دست تنها ...انتظار مهرباني براي آرامش خود مي كشند......حالا دلم براي دستهايم نگران است ....حالا دلم ميلرزد كه نكند اين دستها .....خاطر كسي را تيره كند ....وملالي براي لحظه هاي كسي باشد .....

با اين همه بخاطر تمامي  غم ها و غصه هايم ....كه سالها با آنها زيسته ام .......و گاهي چاره اي براي بازگويي آنها ندارم .....از همه پوزش ميخواهم

 

ديشب كتاب چهل نامه كوتاه نادر ابراهيمي را ورق ميزدم . جايي نوشته بود :  من هرگز ضرورت اندوه را انكار نميكنم .....چرا كه ميدانم هيچ چيز مثل اندوه ...روح را تصفيه نميكند .....اما ميدان دادن به آنرا نيز هرگز نمي پذيرم...چرا كه غم حريص است  و بيشتر خواه و مرزناپذير ...طا غي و سركش و بدلگام.....هر قدر كه به غم ميدان بدهي ..ميدان مي طلبد...هر قدر كه در برابرش موتاه بيايي ...قد ميكشد...سلطه ميطلبد.....وله ميكند....

غم عقب نمي نشيند ...مگر اينكه به عقب براني اش ....نميگريزد مگر اينكه بگريزاني اش .....آرام نميگيرد مگر اينكه بيرحمانه سركوبش كني...غم هرگز از تهاجم خسته نميشود....وچون پيش آمد و تمامي روح را فراگرفت ....انسان بيهوده ميشود...و بي اعتبار ....وذليل غم ....ومصلوب بي سبب.

اما در جهاني اينگونه دردمند ...بي دردي آنكس كه ميتواند گليم خود را از درياي اندوه بيرون بكشد و سبكبارانه وشادمانه بر ساحل بنشيند يك بي دردي ددمنشانه است ....و بي غيرتي است...وبي آبرويي ..واسباب سرافكندگي انسان ...آنگونه شادبودن هرگز به معناي خوشبخت بودن نيست ....بلكه فقط به معناي نداشتن قدرت تفكر است ...و احساس وادراك.

ولي براي دگرگون كردن جهاني اينچنين افسرده و غمزده ...طبيب حق ندارد بر سر بيمار خود بگريد....

 

نادر ابراهيمي وقتي از حرمت اندوه ميگويد .....انگار ميداند سرشت بعضي آدمها را با اندوه آميخته اند ...زندگي تلخ و سراسيمه  و هزار درد جانكاه در زندگي  ....همه اينها دليل خوبي براي اندوهي تلخ و سنگين است.......كه اگر نبود هيچ گاه آدمي را لياقت زيستن نبود..........

حالا همه چيز بايد بگونه اي ديگر ......شبيه مهرباني شماباشد .....من اما هيچ گاه نتوانسته ام بدانم مهرباني از كدام سمت مي آيد ...... وهر گاه به پيشوازش رفته ام .....تنها و دست خالي برگشته ام .....دعا ميكنم مهرباني ساده ترين واژه زندگيتان باشد ................فارسي.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 22:30  توسط محسن فارسی  | 

آخرین نوشته ...................

سلام.....به مادرم گفتم دیگر تمام شد......همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد .........باید برای روزنامه آگهی تسلیتی بفرستیم.........

همیشه چیزی تلخ در پس این خداحافظی هست که مرا به گریه می اندازد ....

همیشه دلم میخواهد همه جداشدن ها بدون برگزاری مراسم تودیع  باشد ....اما این بار با هیچکس روبرو وداع نمیکنم تا گریه هایم را ببینند ....برای همین راحتتر می نویسم...

.....علی هم  وقتی میرفت تا انتهای کوچه با گریه بدرقه اش کردم .....گاهی اشک جلوی چشمانم را میگرفت و دیگر نمیدیدمش و گاهی قدمهای صبور ومحکمش را می دیدم که آرام آرام دور میشود......هنوز هم وقتی به آن خانه قدیمی و آن کوچه کهنسال میروم  همان قدمهای آرام را می بینم که  دور میشوند...دور دور .....چقدر این روزها نازک نارنجی شده ام .....مگر میشود هم سی ویک سال داشت  و هم این همه نازک نارنجی بود......کاش کسی بود تا محکم میزد توی صورتم .....

جدا شدن  سخت است ...نمیخواهم نام ببرم...ولی از همه آنهایی که دستم را گرفتند و امیدوارم کردند  تا این چند ماه را با این وبلاگ خسته و یخزده برای لحظاتی مهمان لحظات تنهایی شان باشم....از همه آنهایی که مرا برادر خود میدانستند ....و از همه آنهایی که ناخواسته دلم را شکستند تا فرو بریزم .....تا فرو ریختنم را ببینند .....از همه آنها خداحافظی میکنم.....

حالا دیگر نه من میخواهم باشم ونه برخی همراهان دلگیر..... تلخی حرفها و طعنه دیگران مجبورم کرد تنها دلخوشی ام و تنها روزنه زیستنی چنین دردمندانه را نیز از یاد ببرم...و با این متن دلگیر به پایانش برسانم....

من همینگونه باید بمانم.....صبور و خسته و پریشان....دلم می خواهد دوباره بروم سراغ علی و مصطفی ....دلم میخواهد لحظات تنهایی ام را با دفتر و کتاب و قلم پرکنم...

من غروب هر جمعه .....که آفتاب خستگی اش را با خود به پشت کوهها میبرد....سر برسجده میگذارم .....وا زموعودی که قراربود بیاید و نیامده است گلایه میکنم .... که چرا چنین به تلخی  تنهایی ام به بند کشیده مرا ؟

کاش می توانستم ننویسم....کاش نوشتن بلد نبودم....کاش میتوانستم مثل دیگران شعرهای عبدالملکیان را  مسخره کنم و یا برای فیلمهای فللینی و تارکوفسکی وموسیقی دردناک موریکونه بلند بلند بخندم....کاش برای نی موسوی گریه نمیکردم....کاش برای بیداد و برزخ خمیازه می کشیدم.....کاش هیچکدامشان را نمی شناختم..........

حالا دیگر تمام شد ...... اما آیا میتوانم روزهای نیامده را تحمل کنم....آیا میتوانم  صبور بمانم و ساکت .....آیا میتوانم این شکستن ها و فرو ریختن ها را نبینم و فراموش کنم....نمیدانم!!! .......باید کسی برایم دعا کند .......کسی که هیچ وقت نبوده .....هیچ وقت.

من اما همیشه دعایتان میکنم ....چه آنها که به من طعنه زدند ....وچه آنها که دست مهربانی کشیدند ....فاتحه ای خواندند و آرام گذشتند ......من دعایتان میکنم.....وبخاطر تمام حرف حرف پیامهایتان و واژه واژه نگاهتان از شما سپاسگذارم.....

دارد طولانی میشود باید تمام کنم...........

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ......باید برای روزنامه آگهی تسلیتی بفرستیم........خدانگهدار............................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 21:43  توسط محسن فارسی  | 

خاک جمکران هنوز روی پارچه سبزی روی میزم است....بو میکنم ....بوی غربت....تنهایی...دلتنگی...سفر..مصطفی....بوی همه چیز های ناب را دارد ....خاک جمکران....بوی مصطفی را دارد ...خواهر مصطفی امشب زنگ زده بود....سراغ چیزی را میگرفت که نمیتوانستم برایش بگویم...ازش فرصت خواستم...هنوز دلتنگ مصطفی بود....میگویم مدتی با مادر بروند سفر ...سکوت میکند ...خسته است... چقدر دلم طاقتش برای دلهای شکسته کم شده است ... بغضم میگیرد...

.............................................

شب اینجا خنک و ملایم است ....روی تراس می نشینم....آسمان حرف میزند ...نمیفهمم....خانه خالی خالی ست.....دلم گرفته .....دارم یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی را میخوانم....ابراهیمی دل آدم را آتش میزند ....موسیقی موریکونه توی اتاق پخش شده و تا تراس می آید ...چقدر موریکونه آرامم میکند.....چقدر با موریکونه گریه کرده ام.....چقدر دلم را لرزانده است........

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 23:41  توسط محسن فارسی  |