|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
سوگواره دوم :

...نقل و نبات و خاطره....باد سرد پاييز رو به زمستان ...آبان و آذر برگريز....موضوع انشا, دختر همسايه....سوسوي كم سوي چراغ تير برق....راه وبيراه خيابان و كوچه شهيد اول...زلزله و هجوم ترسناك مردم...درس و كتاب و شعر....نماز روي پشت بام....پايين تر از ستاره ها و بالاتر از ابرهاي روشن....انار ترش پاييزي...تنهايي ودلتنگي....عشق ساده كودكانه....موهاي طلايي و كوتاه...وباز موضوع انشا,....فصل پاييز را تعريف كنيد ..............................................................................
ريز و درشت حرفهاي ساده ..... بزرگ شدنهاي بي وقفه....تيرگي هاي روح....سياهي هاي هاي دل....هق هق تلخ شبهاي تنهايي.....التماسهاي مكرر از خداي همين آسمان آبي شب.....پناه بردن به باد و قلم و كاغذ...وتنهايي مكرر.... افتادنهاي مكرر....زخم هاي مكرر...سينه خيزهاي مكرر...دستهاي زخمي....پاهاي خون آلود....چشم هاي گريان.....مادر سجده هاي طولاني .....
پريشاني و دلتنگي....همسايه هاي هميشگي من بوده اند....نه حالا كه هميشه.....هميشه با باد تنها بوده ام...وباران هم اگر نمي باريد .....دلم هزار آسمان ابر خسته ......براي باريدن داشت ......وباران كه مي آمد ...بي چتر و بي هوا.....مدام قدم ميزدم ....تا چيزي مرا تمام كند.....
اما هميشه ....ديگران .....ديگران خواب آلود و خسته.....مرا قسمتي از خواب پريشان خودشان مي دانستند ...خواب آشفته دم صبح....وحالا.....نه اينكه به آرامش رسيده ام......نه!.....هنوز هم به آرامش نرسيده ام...باورم شده است كه نبايد به آرامش رسيد....بايد مدام رفت و ديد و شكست...براي فهميدن خدا كه آرامش مطلق است بايد روي پاهاي خسته ايستاد و دستها را به سمت آسمان گرفت......باورم شده است ...كه بعد از اين تنها تر مي شوم...و پاهايي كه مرا له ميكردند ...با تمام توانشان مرا زير پاهايشان فشار خواهند داد.....
بعد از اين همه سال .....تازه دارم مي فهمم....نميشود همينگونه راحت و ساده ....اين روح سرگردان را به مقصد رساند .....اين روح امانتي ست كه بايد به صاحبش برسانيم...امانه با سيخ كباب و خوش نشيني هاي بي وقفه .... خنده هاي بي خيال ... عشقهاي مبتذل خطوط واحد....روزمرگي هاي ساده.....آدمهاي خوش خط و خال....رياكاري ها و چاپلوسي هاي درد آور....عروسكهاي كنار خيابان...با لباس هاي خواب رنگارنگ...
ميشود با مردم بود اما با مردم نبود.....انزواي صوفيانه را نمي پسندم.... هرچند گاهي خانه خالي روستاي همين كنار جاده دور......مرا چند روزي براي ترميم زخم هاي آشكار روحم ....در خود تحمل ميكند .....براي نمازهاي آرام و ساكت......براي خواندن هاي بي وقفه.....اما.....بايد ميان همين عروسك ها بود.....همين رياكاران بي در و پيكر.....بايد بود و سوخت ...تا اين روح خسته باور كند كه ديگر بايد برود ......كه ديگر هيچ كجا ....براي آرامش وي .... دستهاي ساده و عاشقي .....وجود ندارد ...........
حالا كه دارم مي نويسم...ميدانم كه خواهران صبور همين سرزمين آبي....و برادران همين روزهاي دلگير...هميشه دستي براي مهرباني دارند .....

اولين سوگواره :

هميشه احساس ميكردم هيچكس شبيه من نيست .....خودخواهي نبود...چيزي بود شبيه وصله ناجور....چيزي شبيه يك مصراع ناتمام .... شعري گفته بودم كه در همان مصراع اولش مانده بودم.....مدرسه و دانشگاه هيچ وقت چيزي به من نياموخته است ....مدرسه و دانشگاه فقط تنهايي و زخم و عصيان و دلتنگي را مدام به صورتم كوبيده است ....مدام تيغ كشيده بود و زخمي ام كرده بود ....زخم روي زخم .... زيبايي كودكانه برايم مصيبت بزرگي شده بود.....احساس ميكردم خيلي ها بخاطر همين از من متنفر بودند ...حتي بعضي معلم هايمان ....و زيبايي ام را گويا از علي به ارث برده بودم...حالا از آن همه زيبايي و معصوميت چيز هاي فقط در چشم هايم باقي مانده است ....توي آينه كه نگاه ميكنم ....احساس ميكنم روزگار با هر زخمي كه به روحم كشيده ....انگار بر صورتم هم يادگاري گذاشته است ...
سال اول مدرسه ...بخاطر شيطنت دوستم ...من كتك مفصلي از آقاي منصوري خوردم...به خانه كه رسيدم...ميدانستم صورت چپم ميسوزد...نميخواستم مادرم بفهمد....اما خيلي زود رد انگشتان منصوري را روي صورتم ديد ....خوب يادم است كه هيچ گاه گريه نكردم...فقط زخم خوردم....زخمي عميق و دردناك....فقط مدام زير لب تكرار ميكردم كاش پدر زنده بود...كاش پدر زنده بود.....
هميشه تنها بودم....اول راهنمايي پناه بردم به نوشتن وخواندن....از شريعتي شروع كردم و صادق هدايت...زنده بگور برايم ضربه بدي بود....گاهي وسوسه مي شدم خودكشي هاي او را امتحان كنم....بعد به شريعتي پناه بردم...وسوسه هاي فكري ام زياد شده بود....شك و ترديد و ترديد....حتي در مورد خدا ...مرگ برايم چيزي حل نشدني بود...نميتوانستم با مرگ كنار بيايم....به پله هاي ترسناك نيهيليسم نزديك شده بودم.... همه تراوشات ذهني ام را مي نوشتم....شريعتي را جور ديگري دوست داشتم.... مدتها توي همين ترديد ها گرفتار بودم....خيلي طول كشيد....مدتي به سمت رمان و شعر رفتم...شاعر شدم... اخوان و نيما و سهراب و فروغ ...و در فروغ ايستادم....فروغ را جور ديگري يافتم....زني تنها در آستان فصلي سرد.....
مدتي نزد يكي از اساتيد شعر .... به شيوه مكتبخانه اي ..درس حكمت و شعر و فلسفه آموختم....كلاس درس كه تمام مي شد ....ميرفتم سراغ او ....مي گفت و من سيراب مي شدم....او مرا به سمت عرفان و حكمت كشيد....حافظ و مولوي را شناختم..مولوي را جور ديگري يافتم.... اما با حافظ زندگي ميكردم....ديوان حافظ پر از حاشيه هايي است كه گاه و بيگاه در آن نوشته ام...بعد سعدي و ديگران.
دلم ميخواست خدا را مي شناختم...كسي كه بشدت به او احتياج داشتم ...اما نمي توانستم باورش كنم....مدتها توي جاده خاكي افتادم....هيچكس اما دستم را نمي گرفت.....بارها از شدت تنهايي ....از شدت نفهميدن خدا ...توي اتاق تنهايي ام ...زانوانم را بغل ميكردم و گريه ميكردم...آنقدر كه چشم هايم خسته مي شدند ...آنقدر كه ديگر آبي در چشم هايم نمي ماند ....هوا تاريك كه مي شد ....توي كوچه و خيابان شهر قدم ميزدم...قدم ميزدم و فكر ميكردم....قدم ميزدم و فكر ميكردم....پاهايم خسته مي شدند ....
عين القضات را يافتم....بعد ابوسعيد...مطهري ....سروش...سيد علي صالحي... وبعد فيلم و سينما....وقتي برلين زير بال فرشتگان را ديدم ....مدتها خودم را نمي شناختم....فرشته اي عاشق دختري در زمين ميشود ....از خدا ميخواهد كه او را هم به زمين برگرداند.....و بعد فرشته به زمين هبوط ميكند ...و در زمين مردمان را مي بيند و درد هايشان را و غمها و دلتنگي هايشان را .......هنوز غربت عميق فرشته در جان من زنده است ....
بعد ....جاده ....زامپانو....جلسومينا.......تاركوفسكي....مخملباف....كيميايي...حاتمي كيا....بيضايي....نوبت عاشقي ....و كرگدنهايي كه تنها سفر ميكنند ....
و من شده بودم كرگدن....بعد افتادم توي سياست و جامعه....و دانشگاه..... بعد از پنج ترم تحصيل در يك رشته بي ربط و مزخرف...انصراف دادم و رشته جامعه شناسي را انتخاب كردم....دردهاي مردم هميشه باعث شده اند خدا را بيشتر بشناسم....دردهاي مردم دردهاي مرا از من دور كرده اند....و همان جا بود كه مصطفي را ديدم....
اطرافم همه چيز زشت بود كثيف ....پليدي از همه جا مي باريد ....بوي گند حماقت و نفهمي ....بوي زشتي و اسارت در دستهاي گمراه....تمام پيرامون مرا احاطه كرده بود...هر دست پليدي مرا به سمتي مي كشيد....اما من بارها خودم را خلاص ميكردم و روي پاهايم مي نشستم و مي گريستم.....
گاهي دست بدامن علي ميشدم.... احساس ميكردم علي دستم را ميگيرد....گاهي نوشته هايش را مي خواندم...گاهي كتابهايش را .....
هرروز كه مي گذشت ....يك عمر از معصوميت هايم فاصله مي گرفتم....پاهايي كه در كمال پستي ...زير پاهايشان مرا له ميكردند و مي گذشتند ....و من براي بر خواستني دوباره بايد چقدر زور ميزدم....
نماز برايم فرصتي بود كه بتوانم از كسي كه نمي شناختمش بخواهم معصوميتم را از من نگيرد....اما خوب مي دانستم كه نميشود ...ميان اين همه گرگ و روباه ...كه هر كدام گوشه اي كمين كرده بودند....چگونه امكان عبور بود.....
اگر مصطفي را نميديدم ...شايد تنهايي هلاكم كرده بود....معصوميت چشمهايش و شور عاشقانه اش ..مرا جذب گام هاي روشن او كرد.... نمازهايم عاشقانه تر شده بود....فكر ميكردم خدا را شناخته ام ....باورش كرده ام....سجده هايم با بغض بود و تشهدم با گريه....

سلام......ساعت نزدیک دو نصف شب ...رفتم توی تراس نشستم....خنکای شب برای دلتنگی های بی وقت ....خواهر خوبی ست ....آرام کناردلتنگی هایت می نشیند ....و گوش میدهد ...ساکت و صبور......لحظاتی که آنقدر خنک هستند که میتوانی با انگشتانت لمسشان کنی....داشتم فکر میکردم که چرا قبر علی ...توی مزار شهدا تک افتاده است ...دورادور قبر علی تا ده متری اش قبر هیچ شهید دیگری نیست ....احساس میکنم علی هم تنهاست ...یاد قبرستان بقیع می افتم ...این را میدانم که علی تنهاتر از شهدای بقیع نیست...ولی؟؟؟
دیشب توی قفسه کتابهای علی ...داشتم دنبال کتابی می گشتم...چشمم به کتاب جیبی و رنگ و رو رفته حجاب مطهری افتاد ... فکر کردم این همه سال بعد از این کتاب ...هیچ کتابی در مورد حجاب نوشته نشده است که ارزش خواندن داشتن باشد ...چرا ؟؟؟ ....ما کجای این بادیه بی نشان ...بدنیا آمده ایم؟؟؟
کتاب را پیدا کردم ...حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر....یادفیلم پری مهرجویی می افتم...آنجا که مرد سالک ...پاهایش را به طنابی می بندد و با سر به درون چاه آویزان میشود ...و چهل شبانه روز آویزان داخل چاه...ذکر میگوید:...... گر بر تن من زبان شود هر مویی ...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد....یک شکر تو از هزار نتوانم کرد..... هیچ گاه نتوانسته ام حالات چنین افرادی را بفهمم...هیچ گاه...
جایی می خواندم یکی از مراجع...نماز صبح توی قنوتش این شعر حافظ را می خوانده است : صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن ....دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ....دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ....حالا موقع خواندن نماز ...به قنوت که میرسم ... این شعر یادم می افتد ...اما.....؟؟

دیشب تصمیم داشتم تمام شعرهای چاپ شده ام در نشریات را توی وبلاگ بگذارم ...اما نمیدانم چرا نتوانستم...احساس میکنم نمیتوانم به عقب برگردم ...ودوباره آن به آن شعر ها و خاطره های تلخ فکر کنم...تحملم کم شده است ... وقتی علی معلم ....شعرهایش را هرزه درایی می خواند ...من این وسط چکاره ام؟؟؟؟
این روزها ...طاقت ندارم تلویزیون ببنیم...وقتی تصاویر کودکان شهید لبنانی را می بینم ...از خودم بدم می آید ...از اینکه هیچ کاری ازدستم بر نمی آید...از اینکه این همه بی خاصیت شده ایم...
این روزها بیشتر خسته میشوم...زود خسته میشوم...تمام بدنم درد میکند....درد تا چشم هایم رسیده است ......سالها پیش یکی از دوستان خانوادگی....قناری زردی را توی قفس برایمان آورده بود... یک روز توی حیاط خانه قدیمی مان ....وقتی داشتم آب و دانه اش را عوض میکردم...نفهمیده بودم؟؟؟!!!.... و در قفس را باز گذاشته بودم ...و وقتی متوجه شدم که قناری روی ایوان خانه نشسته بود و با ل بال میزد....گاهی فکر میکنم ...میشود روزی کسی اشتباهی یادش برود و در این قفس را باز بگذارد؟؟ ...تا من هم بتوانم پرواز کنم؟؟؟؟یعنی میشود؟؟؟نمیدانم!!
این روزها ...دغدغه ام این شده است گه چه بلایی بر سر روحم آورده ام....چرا این همه خسته اش کرده ام .... دیشب مادر مصطفی زنگ زده بود...می گفت هر جا را نگاه میکنیم ...آلبوم عکس...نوشته ها ...یادداشتها..کتابها...همه جا حرفی از تو وجود دارد ....فکر میکنم تو جای مصطفی را برایمان پر کرده ای .... گاهی از ما سراغی بگیر... میگوید : بعد از حرفهای آنروزتو ...سمیه برگشته سر پروژه ها و کارهایش را ادامه میدهد ....
لحن کلامش هنوز بغض دارد...یا شاید تازه گریه کرده باشد.... هیچ حرفی برای آرامش خاطر او پیدا نمیکنم....مدتهاست برای هیچ کس مونس خوبی نیستم....بعد از مصطفی خیلی تنها شده ام....نمیدانم به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خودرا......
چقدر... آدم اینجا تنهاست....چقدر... آدم اینجا تنهاست .....