|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
سوگواره چهارم : ناكجا آباد
....ميگويند آرام باش ...ميگويند از خودت فاصله بگير ...مي گويند بخواب ...آسوده بخواب ....اما مگر ميشود؟....مگر ميشود كسي كه سالها ...در حسرت باريدن بوده ...و نشان به آن نشان خشكسالي .... تمام اين حوالي را ....سالهاي سال..... براي يك خاك تشنه ...صبوري كرده است ...حالا كه خسته و شكسته...گوشه همين خاك ....به زمين افتاده است ...نخواهد كه ببارد...نخواهد كه بگريد....ميدانم كه من هميشه براي بودن ...براي زندگي كردن ......دير رسيده ام ....من هميشه دير رسيده ام....اما ....تو لااقل ....كمي بخاطر همين روزهاي بي شام و شعر ....بخاطر همين بغض خيس و خسته.... دستي براي خداحافظي هم كه شده دراز كن ....بگو يك روز برميگردي ....بگو اين چمدان كوچك ...كفاف همه زندگي تو نيست ....بگو باران كه بيايد ....تو هم برميگردي ....بگو هميشه چيزي براي برگشتن هست ....چيزي براي بودن ....براي زيستن ....براي خوشبختي محال!!!....
..................................

حالا نه من گريه ميكنم....ونه اين پنجره كه از غروب ....پا به پاي من .....دلواپس و سرگردان ....رو به كوچه مشرف به همان خيابان خلوت پاييز ..... انتظار ترا كشيده است ....ميگويند بخواب ....ميگويند كمي از خودت دور شو...همين آيداي مهربان ...همين ياسمن ...همين ديگران....همه ميگويند فاصله بگير....اما مگر ميشود؟.....نميفهمم...هيچگاه نفهميده ام .....هيچ گاه.......
پنجشنبه .... ساعت 5 صبح....بابك زنگ ميزند....كوههاي حيران....جنگلهاي خنك....هيچ صدايي نيست....توي راه از حسين و بابك فاصله ميگيرم....حالا تنها هستم....خودم هستم و كوه و دره هاي سبز....حالا مگر ميشود نبود.....خدا همين نزديكي ست....دور ميشوم...اما باز خداهست.... دره هاي خنك و طولاني ....اسبهاي ساكت .....اينجا قسمتي از ناكجا آباد است.....مگر ميشود دوري از ناكجا آباد را تحمل كرد....دوري از تكه هاي خنك بهشت را .....پايين تپه دراز ميكشم....چشم هايم را مي بندم....
مصطفي ميگفت : تو هيچ گاه زندگي نكرده اي....هيچگاه نخواسته اي كمي بخاطر خودت قدم برداري ....همان كه آيدا ميگويد .....نبودن ....نخواستن....نرفتن.....
مصطفي اما خوب ميدانست كه وقتي زمين گير ميشوي...دستهايت خسته ميشود....پاهايت مي شكند ....فرو ميروي ...در خاك سخت فرو ميروي....ميگويم جرم ما شبيه ديگران نبودن است....جرم ما بيگانه بودن است ...
مصطفي ميگويد: تلخ مي نويسي....اما گاهي طوري حرف ميزني و ميخندي كه فكر ميكنم ديگر همه تلخي ها را فراموش كرده اي ...اما خيلي طول نميكشد....وباز پتك برميداري و مي افتي به جان خودت....مي شكني و تكه تكه فرو ميريزي...تاوان دردهاي نگفته در لكنت شگفت روزهاي هميشه....تاوان همه بي قراري هاي اين روح زخمي ....
به رودخانه ميرسيم....دستهايي براي جاري شدن.... چگونه ميشود اين خاك را پس زد ....و مثل همين آب ....جوشيد و جاري شد....چقدر بايد مولوي و حافط را گريه كرد....چقدر بايد قنوت قنوت رودخانه را بغل كرد.....بوسيد وبه آسمان سپرد....چرا نميشود پيوست...مگر اين سادگي سهم ما نبود....مگر قرا نبود حرفهايمان براي آسمان باشد .....حالا چه شده كه نيامده بغض كرده اي....
اين خانه هميشه خالي بوده است ....هميشه كسي به پيشواز كسي رفته كه هيچ گاه قرار نبوده بيايد ....وهمان قطار بعد از غروب....همان مسافران خسته و بي حوصله....هيچ گاه مرا نديده اند كه با همين پاهاي برهنه ...يك شب بي خبر از قطار پياده شده ام.....من هنوز براي همان هندوانه فروش سركوچه كه پارسال مرد...و بچه هايش را تنها گذاشت گريه ام ميگيرد....من هنوز فكر ميكنم فاطيماي دل شكسته....گاهي كه دلش براي هندوانه ها تنگ ميشود ....دور از چشم مادرش ....براي عروسك كوچك خود گريه ميكند .... و هيچكس اشكهايش را نمي فهمد......او هنوز كوچك است ....و با تمام سادگي اش ....مشق هايش را بلد است خودش بنويسد ......
.............................................
دلم گرفته است .....پنجره را باز ميكنم....سرم را به شيشه پنجره مي چسبانم.....بيرون خلوت خلوت است....چشمهايم ميسوزد....ميخواهم بخوابم.....چراغها را خاموش ميكنم.... خلوت ساكت و سرد...هجوم تمام دردهاي كودكانه ....هجوم معصوميتهاي شگفت....پريشاني شب زده......تلفن زنگ ميزند.....آنقدر كه خسته ميشود.....باز زنگ ميزند.....ميخواهم بخوابم.....چقدر خوب است كه ديگر هيچكس براي نبودن من دلتنگ نيست....ديگر هيچ كس نگران مسافري نيست كه شبي ....براي خاطر دلتنگي .... صبور و صميمي .... جايي رفت كه همه ميگويند هيچگاه بر نميگردد......خدانگهدار.....
سوگواره سوم:

سوگواره سوم:
پيش از سوگواره سوم:
....همه نظرها را ميخوانم....نه يك بار كه چند بار.....ميخواهم چيزي بنويسم اما نميتوانم....وضو ميگيرم... مي نشينم پشت كامپيوتر ... باز نميدانم چه بنويسم....نمازم را ميخوانم...بين دو نماز مي نشينم رو به قبله....ديوان حافظ را پيدا نميكنم....وقتي همه درها بسته ميشود سراغ حافظ مي آيم...اگر جوابم را نگيرم...مي فهمم كه حالم خراب است....بد شده ام...تلخ شده ام.....افتاده ام توي جاده خاكي ......نماز دوم را ميخوانم....بر ميگردم تا بنويسم....اما ....اما در برابر اين همه مهرباني مخملين و يادبود هاي سلسله وار .......و دستهاي نعنايي وخنك .....چه بايد بنويسم.....چه دارم كه بنويسم....
احساس ميكنم اين همه دست ....اين همه بال پرواز ....اين همه چراغ ....براي كسي كه اين اندازه كوچك و ناتوان است .....آنقدر بزرگ است ...كه نميشود براحتي با يك جمله ساده ....با چند واژه غريب....با تكه هاي كوچك وشكسته ...پاسخي برايشان پيدا كرد....... مثل خواهرم آرزو هم ....نميتوانم با نگاه گذرا به شناسنامه هايشان ....از كنارشان بگذرم.....چرا كه نگاه گذرا طاقتي مي خواهد كه من ندارم....چرا كه سرشاري باران را ......در واژه واژه حرفهايشان احساس ميكنم......و مي فهمم.....
آيدا خواهر غريب و دلتنگم....بخا طر اين همه دست مهربان ....احساس خوبي دارد.....اما... قسم ميخورم........هيچ وقت دلم نميخواست ....كسي را نگران كنم.....يا با نوشته هايم كاري بكنم....كه اشك كسي روي گونه هايش جاري شود.....دلم نميخواست كسي مثل خواهرم مهتاب آنقدر جذب اين نوشته هاي پراكنده شود كه چيزي را فراموش كند......دلم نميخواست خواهر خوبم ياسمن ....اين همه بد بودن را ....زيبايي ببيند ......و يا ديگران .......
گاهي فكر ميكنم من براي گذر پراحساستان .......وبراي بارانهاي بي وقفه تان ....چيزي ندارم كه بگويم....هيچ چيزي ندارم.......مرا بخاطر همه نداشته هايم ببخشيد......مرا بخاطر همه نداشته هايم ببخشيد......
سوگواره سوم:
اين روزها ......شايد هيچ كبوتري.....سراغ اين گنبد نيلي را نگرفته است ....اين گلدسته هاي ناپيدا هنوز.....بخاطر دستهاي خسته كسي .....كه هيچ گاه اينجا نبوده است دلتنگي ميكنند.....چايي دم ميكنم.....ميروم توي كوچه .....گاهي يك سيگار ....بهانه خوبي براي حرف زدن با خود....و با خداست....
از خيلي ها بدم مي آيد....از ظاهر مذهب و مذهب ظاهر .....از اين دو طايفه ...كه گند زده اند به ايمان اين مردم...... بيزارم ......خودم را در شريعتي ...حلاج...بايزيد و ابوسعيد جستجو ميكنم....دنيا و أدمهاي دور و برم را در تولستوي وال احمد و كامو و هدايت .....ياد گرفته ام با دروغ دشمني كنم.....ياد گرفته ام خودم باشم ....هر چه هستم همان باشم....چيزي را مخفي نكنم....از هر چه مدعي و رياكار است بيزارم....بيزار بيزار....از ميرشكاك ياد گرفته ام كه يك مرد با مرگ ارمانهايش ميميرد... ياد گرفته ام .....ياد گرفته ام كه ياد بگيرم.........ياد گرفته ام خوب ببينم......مصطفي مي گفت : ديدن كافي نيست ....بايد ديد كه را بايد ديد .......
وقتي اوشو را يافتم....از خيلي چيزها بيزار بودم......احساس ميكردم اوشو پيامبري ست كه هنوز كشف نشده است .... بيشتر نوشته هايش بنوعي با ايات قرأن ربط پيدا ميكند....من اينطور فهميده ام......نوعي عرفان عميق و روان....
شريعتي نوشت بود: من در پشت سر ...برج و باروي استوار و نفوذ ناپذيري دارم كه هر گاه ...ديگران برايم تحمل ناپذير ميشوند.....و هرگاه زندگي ميخواهد گريبانم را بگيرد....به اين معبد پناه مي برم....
معبد شريعتي تنهايي اوست....هنر زيستن در خود.....
گاهي تنهايي هم از ادم گرفته ميشود ....تنهايي را هم ازادم گرفته اند....اين روزها خودم را بد جوري گم كرده ام....خودم را نمي شناسم....خودم را نمي بينم.... همه جا هستم و هيچ جا نيستم.....
از نادر ابراهيمي ياد گرفته ام....كه بر اين سخت گرفتن ها صبور باشم....چرا كه جهان ميخواهد كه سخت گيرد....و تو را يك لحظه به حال خودت رها نميكند....بايد سرسختانه ....بسوي انچه ميخواهي گام برداري....
و عشق ....مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد........وقتي فهميدم مصطفي دلش را جايي جا گذاشته است....گفتم كه اگر درهر چهره ....خالق زيبايي را ببينيم.....سردرگم نميشويم....و اگر نديديم ..... قانع مي شويم به چيزهاي پست و مبتذل ......اولين نامه اش براي مرضيه .....چند خط شعر بود.....شعركوتاهي را بين يادداشتهايم ديده بود....و اصرار داشت كه همان را بنويسد.....و نوشت:....چه تلخ تلخ گريسته ام...در بامداداني كه بي تو....هراينه صبر كرده ام....در هر گذر دور و دراز.......
چايي سرد شده است .....پراكنده مي نويسم....دور و دراز مي نويسم....خيس و خسته مي نويسم....تشنه ام...اما ميدانم كه تشنه أب نيستم....
صبوري ميكنم .....صبوري ميكنم براي پيدا كردن چيزي كه گم كرده ام....شايد جايي ....شايد كوچه اي ....شايد حرفي ....سخني ...گريه اي ....مرا بياد كسي بياندازد كه سالهاست گم شده است .....سالهاست كه ديگر نمي بينمش.....ايا دست كسي كه نيست .....براي دست كسي كه هيچ گاه نبوده است .....ميتواند صبوري كند؟؟.....