تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

سوگواره ششم:

...................................

 

خنکای سرریز شب ...لحظه اي که مدام بی تابی میکند برای رسیدن..برای نرسیدن..می پرسد:هنوز دلتنگی ؟ ...میگویم : این روزها کسی کنار جاده ایستاده است که مدام دستهایش را برای عابران تکان میدهد ....او سراغ کسی را میگیرد که شاید هیچ گاه گذرش به این جاده نیافتد ...با حس ساده ای از یک آشنای دور...دور از این کوچه ها ..خیابان ها ...جاده ها .... ...دور از این حوالی مه اندود....

میگوید: ...تقوی و طریقت و کافری....میگویم : باور میکنم این جاده برای رسیدن کوتاه است ....ودستهای من کوتاهتر...وچشمهایم خسته تر .....اما ....او بی آنکه بخواهم دستم را گرفته و دارد می برد ....میگویم : گاهی فراموش میکنم...ولي باز هم  به تلنگری باز یادم می آید که دستم جایی بند است .....مثل همین تلنگر تو!

خیس شده ام....خیس و ابری ....چیزی شبیه گریه در من نشسته است ...چیزی شبیه اتوبوس ...سفر ...خداحافظی بی وقت....تکانهای دست کسی که سمت پنجره نشسته است ...تکانهای دست کسی که هیچ گاه نفهمیده کجا میرود....بابک ایستاده و مات است...من دور شده ام ...بابک نیست ...هیچ چیزی نیست ....جاده فقط جاده است ....

دلواپسم...هنوز هم مثل کودکی هایم دلواپسم....میگویند : شادی ....خنده...میگویم : وقتی دلت را گم کرده باشی ...وقتی همه چیز بوی اندوه و شعر و ترانه بی وقت میدهد ....چگونه میشود به آنکس که میرود این سان صبور..... سنگین ....سرگردان .....فرمان ایست داد ....

با این همه گاهی مثل کودکی که بیتاب خندیدن است ...ا زته دل میخندم....کسی که عمیق زندگی میکند...خنده ها وگریه هایش هردو از ته دل است...( هر چند فرسنگها راه تا عمیق بودن هست )

...................................................

.....................................................

...میمانم تا در جانم فرو نشیند....دستهایم را زیر خاک میکنم....دستهایی برای روییدن...پسرک فیلم ایثار....هرروز با یک سطل پر از آب ...فرسنگها راه را طی میکرد ...تابه تک درخت خشکیده ای برسد...پدرش گفته بود اگر ایمان داشته باشی حتما  به نتیجه میرسی....وپسرک به این حرف باور داشت....بعد از مدتها ....درخت خشکیده سبز میشود اما دیگر پدر اینجا نیست ...کودک زیر درخت می نشیند و هق هق تلخ گریه اش با ترنم موسیقی حزن آلود  ....بغض سرگردان تو را آرام میکند .....

گاهی شعر نیما را پیش مصطفی زمزمه میکردم: به کجای این شب تیره بیاویزیم...قبای ژنده و کپک زده خودرا....مصطفی میگفت : حتماً جایی برای آویزان کردن هست....

به مصطفی میگفتم که اطرافمان پر از آدمهایی است که به هیچ چیز ایمان ندارند ...حتی به خودشان.... ميگفت: ايمان همين جا  معني پيدا مبكند...جايي كه همه ازايمان ميگويند اما هنوز در الف ايمان مانده اند ....

......................................

مي پرسد: هنوز هم ؟.....ميگويم: همين مسير پر ابهام ...همين دريچه هاي بسته....همين واژه هاي گنگ...همين حس دردناك ....همين ها ....براي  نوشتن سوگواره آيا دليل خوبي نيست؟....هنوز چيزهاي ديگري هم هست....تمناي وقت و بي وقت از روزنه هاي آسمان....نيامدن هاي دلگير و سخت....كوچه هاي بي عبور شبانه....لحظه ها ي خاموش ....بي هيچ حرفي ازعشق ....بي هيچ حرفي از آمدن ها و گفتنهاي شاعرانه......باز هم بنويسم؟؟

......................................

او نيامده بود......او هيچ گاه نيامده بود....من پشت همين حضور  پر از بوي حرف و سنگ و تشنگي....هنوز منتظر تكليف روشن دستي از اهالي همين لحظه هاي ساده هستم.....لحظه هاي بي ترديد و پرسايه....

شايد روزي ....اوقات تشنه ام ....پاي بارانهاي عاشقانه كسي بنشيند كه براي شرم اوراق و نوشته هاي شبانه ام .... آسمان آسمان بوسه و آينه ببارد....

نميدانم چرا سوگواره ها را باسلام شروع ميكنم و با خدانگهدار بغض آلود خاتمه ميدهم؟ .... مگر من آشنايي دارم كه اينطور ساده و صميمي ....براي حضور عاشقانه او سبد سبد واژه رديف ميكنم....مگر كسي منتظر پياله و رخساره و خاطره هاي خيس من است ؟....شايد.....شايد همان بي نشان بي پرده....شايد همان حوصله هاي پرتحمل ....شايد....!!!

ولي اگر حضور عاشقانه اي نبود ....چنين دست من و گريه به هم نميرسيد....

...................................

به آخر نوشته كه ميرسم .....احساس ميكنم چيزي دارد تمام ميشود...دلم ميگيرد...ازاينكه بايد پنجره را ببندم و پرده را بكشم....از اينكه بايد دراز بكشم و چشمهايم راببندم و بغض كنم......از اينكه بايد منتظر بمانم تا باران ببارد.....باراني ريز و عاشقانه ...دعا ميكنم .... خلوت عاشقانه تان ...پر از بوي روياي آن حوالي دور باشد ......خدانگهدار.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:11  توسط محسن فارسی  | 

 سوگواره پنجم:

 ..............................

...خواستم بنويسم من همه ي  وبلاگ نيستم....يا وبلاگ همه ي من نيست ....خواستم بنويسم كه تمام من همين نيست ...كه اگر بود من هيچگاه نبودم...هيچ گاه نمي نوشتم...خواستم....خواستم خودم را ...نه همه ي خودم را ....بلكه قسمتي از اين حضور مجهول را ....به اين وبلاگ پيوست كنم... و عليرغم  خواست دلم .....پيوست كردم.....فقط بخاطر آن صبوران مهربان هميشگي ....تا ديگر دست كسي در نوشتن واژه هاي دلش نلرزد....تا آرام بنويسد و صبور.

خوشحالي يعني رضايت از وضع موجود ....خوشبختي يعني همين كه هست خوب است....من اما هيچ گاه چنين نبوده ام ...رضايت يعني مرگ...يعني مردن...يعني متوقف شدن ....يعني ايستادن و فرو رفتن....من اما ياد گرفته ام بروم...اين روح بايد بزرگ شود....هنوز خيلي خالي ست ....جاي دوري هم نرفته ام ...فقط همين حوالي خيس و خسته پرسه زده ام......خيلي ها ميگويند رسيده اي ....اما  من هنوز توي جاده خاكي ام...اين روزهابه نهج البلاغه پناه برده ام و به كتابهاي علامه طباطبايي....هر شب بايد نهج البلاغه را بخوانم....وقتي ميخوانم دلم طوفاني ميشود......

چقدر سخت است اينطور نوشتن....چقدر عذاب آور است جنگيدن با خود .....چقدر سوختن سخت است....

 

اوايل دانشگاه ....تحقيقي داشتم در يكي از محورهاي فكري دكتر شريعتي...قرار بود طي كنفرانسي ارائه شود... اجازه ندادند و من منصرف شدم... ناراحت بودم..... مصطفي را همان جا شناختم.....عضو انجمن علمي بود...براي دلداري سراغم آمد...حرف كه زديم همه چيز فراموشم شد بجز مصطفي....شب زنگ زد...تا نزديكي هاي ساعت دوازده.... توي كوچه پس كوچه ها ....راه بود و حرف و كلام وشعر....

دانشگاه ....برنامه هاي نقد فيلم....جلسات علمي..و بيشتر از همه نشريات و مجلات....هنوز دست خط هاي سيد مهدي شجاعي را با همان روان نويس سيز رنگش را دارم....زماني كه نيستان را منتشر ميكرد ....فصلنامه شعر و مطبوعات محلي....نوشتن و گفتن....

اما ...اما هميشه احساس ميكردم بايد همه چيز را بگذارم و به خودم بپردازم....اين روح خسته به من احتياجي سخت  داشت ...تشنه بود...تشنه تر مي شد ....

وقتي راه ميروي ...خيلي اتفاق ها مي افتد...نفست ميگيرد....خسته ميشوي..خسته ات ميكنند...مي ماني و درد تا گلويت بالا مي آيد...

بعد از دانشگاه....رفتم موسسه ....مسئول پژوهش....سفر به اطراف تلنگري بود شگفت...روستاها ...محروميتها...درد ها و غصه ها....احساس كردم بايد براي مردم كاري كرد...8 ماه در را برويم بستم....و براي ارشد خواندم...حالا منتظر نتيجه هستم...فقط چند روز ديگر....نشد دوباره....

تمام سالها.....تمام روزهاي دريغ ....تمام هر چه شب و روز ناتمام....جستجويم براي نقطه اتصالي بود به آسمان....جستجويي پريشان....سرگرداني هاي پرشتاب....زانوان بغل كرده....گريه هاي بعد از نماز... گلايه از خدا....اما...دريغ از آن نقطه اتصال....

گاهي احساس ميكردم پيدا كرده ام...فكر ميكردم اين همان رودخانه جاري ست ...همان آب زلال...اما....دريغا نبود....دريغا خالي بود و ناتمام....بركه بود و مرداب.

و دوباره سراسيمگي و آشفتگي....و باز تنهايي و چرخش مدام بر مدار خويش...بر مدار خلوت...برمدار صبوري.

ميدانستم عشق بال پرواز است...ميدانستم اين بال را به هر كسي نميدهند ....گاهي دستهايي به سويم دراز مي شد كه ميتوانستي فريبندگي چشم هايشان را بفهمي ..ميتوانستي باور كني كه اين چشم ها  بيشتر از آنكه ترا به عشق نزديك كند دورتر ميسازد....و ميگريختم....

مدتها ...بخاطر همان نقطه ثقل ....و دستهاي نجيب مهربان...هر هفته ....غروب هر پنجشنبه....سقاخانه بود و امامزاده صالح ....شمع بود و دستهاي لرزان پر از اشك....فاصله بين سقاخانه و امامزاده زياد نبود.....اما گاهي شبهاي زمستان دير به امامزاده مي رسيدم....پيرمرد ساكن امام زاده... بي اعتايي ميكرد و فكر شام و نان شب خود بود...دررا باز نميكرد....اما من ساعتها ...از پشت ميله ها ...صحن امامزاده را نگاه ميكردم و زيارت نامه  را زير لب زمزمه ميكردم....كوچه امامزاده هميشه خلوت بود....

 

يكبار بعد از غروب يك زمستان سرد...رسيدم امامزاده....وضو گرفتم...رو به قبله...به نماز ايستادم....هق هق تلخ دختري جوان ...حواس پريشانم را پريشان تر كرد...بين دو نماز نشستم...دردهاي خودم فراموشم شده بود... برايش دعا كردم....نماز دوم را كه خواندم ديگر نبود...و فقط صداي هق هق تلخ گريه اش بر سرم ويران بود....

...............................

نشد....يا نتوانستم....يا نخواستم.....هيچ نقطه اي نقطه اتصال نبود....فقط يك بار ...آن هم كوتاه و پر اندوه. و ديگر هيچ . هيچ نشان روشن و جاري پيدا نبود....

حوالي اين دل پريشان....هميشه دستهايي بود كه براي تمناي ديگري به سويم دراز مي شد ...من اما ...تمناي ديگري داشتم....هيچ چيز آرامم نميكرد....ميدانستم نقطه ثقل آرامم ميكند....ميدانستم كه عشق دلم را خواهد لرزاند و دستم را به سمت جاري آسمان ....پرواز خواهد داد ......

من دستي ميخواستم براي گرفتن اين دست...شانه اي براي سرريز گريه هاي دردآلود....مي خواستم كسي باشد كه حرفهايم را بفهمد...اهل رفتن باشد ...اما ..........

حالا مي خواهم بگويم ...سمت من ...سمت دلم....مثل تمام نوشته هاي اين وبلاگ پريشان....آشفته نيست....شايد عشق را واگذاشته ام براي ديگراني كه هستند...شايد تقدير من چيز ديگري بوده است....حالا درست به سمت خدا ايستاده ام....بدون نقطه اتصال....بدون مدار مهر....ميدانم دستم را گرفته است....اما من ...گاهي ديوانگي ميكنم...نمي فهمم...و خدا را هم فراموش ميكنم....همان دست ساده مهربان را ....

..............................

نوشتم سقاخانه ....باران آمد....باراني  يكريز و تند.....حالا دلم عجيب گرفته است...نميخواهم اين دلتنگي ها ...شمارا هم دلتنگ كند....تنها دعا كنيد كسي كه قرار است روز جمعه بيايد ...زود تر بيايد....ميگويند بهشت جاي ديدني زياد دارد ...من كه حتي لياقت سوختن هم ندارم...اما براي شما ....كنار طوباي مهربان....زيبايي سرشاري آرزو ميكنم....فعلاَ خدانگهدار......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:12  توسط محسن فارسی  |