|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
آخرين سوگواره :
...............................................

شايد ...........هيچ گاه.............تلخي چنين نوشتني فراموش نشود ....................احساس يك هجوم تيره و سرد ...................احساس يك اجبار براي ننوشتن ..................نبودن...........احساس يك قفل كهنه ............زنجير سنگين و درد آور..................احساس زخمي كردن...........ناتمام گذاشتن................. گريستني ساكت و آرام..............بيصدا......................دريغ و افسوس..........فاصله هاي سهمگين سكوت..............خاموش و خسته................بي مبادا و بي حرف............رها كردن................زمين گذاشتن قلم..........راحتي خيال آنانكه نميخواهند همينطور ساده بمانم.......ساده بگويم.......حالا به گمانم خیال بعضی ها آسوده شود .........
همه كساني را كه بخاطر خدا ميهمان اين صفحات تيره بودند .........به همان خدا مي سپارم................تکلیف بقیه هم روشن است .........................سهم ما هم فقط يك يادت بخير ساده ............همین ................خدانگهدار
.....................................................

سوگواره هفتم :
..................................

احساس غریبی برای نوشتن....
وقتی درد های زمینی گلویت را فشار میدهند ....
نوشتن رسم تلخ و درد ناکی برای .........
نمیدانم.......نمیتوانم این جملات را به آخر برسانم..... دارم خفه میشوم....
عرفا میگویند : آزادی درونی دو مرحله دارد : اول تخلیه بعد تحلیه....میگویند اول خود را باید از رذائل و پستی ها تهی وپاک کرد و بعد از آن باید تحلیه کرد...یعنی آرایش و زیور دارد ....اما اینجا ....میان آدمها ...احساس میکنم حتی فرصتی برای برخواستن هم نیست .....
چقدر اینجا تنها افتاده ام ...یا تنها افتاده ایم .....انگار او که قرار بود مرا ببرد یادش رفته است ....یا نفهمیده و بی هوا از دستش رها شده ام....این همه تلاش برای پاک کردن....صیقلی دادن....خالی کردن....اما ....دریغا.....دریغا بر این لحظاتی که در هجوم این همه تیرگی و سیاهی ....ازدست میروند ....چقدر هجوم این همه خودخواهی ....غرور...فساد روح...دریوزگی و منیت های مزخرف....مرا در خود فشار میدهند ....حتی وقتی رو به قبله هستی....یا دربرابر قرآن ایستاده ای .....اما....کدام قبله ؟ ....کدام قله ؟.....کدام اوج ؟ .....

میگوید : ابتدای همین راه ....همه همینگونه اند ....میگویم : کدام راه ...کدام ابتدا....مگر میشود برای چنین رفتنی مرحله قائل شد....
من کجای این مسیر پرتلاطم هستم...کجای این جاده...کجای این بادیه بی نشان....
مگر همه ما در یک مسیر حرکت میکنیم که نشانی بدهیم .....که مرحله تعیین کنیم ....نمیخواهم بگویم که به تعداد انسانها راه برای رسیدن به خداهست....اما راهی که من میروم با راهی که تو میروی فرق دارد ....تو قرآن میخوانی ....بارها و بارها میخوانی ....اما من ترجیح میدهم بجای اینکه همیشه بر قرائت کلمات عربی قرآن اصرار کنم .....تفسیر المیزان بخوانم....من ترجیح میدهم نهج البلاغه بخوانم...تو دعای عهد میخوانی ....من ترجیح میدهم شمس بخوانم و حافظ .....یا ذکری را که از ابوسعید یاد گرفته ام بخوانم...
گر بر تن من زبان شود هر مویی ..........یک شکر تو ازهزار نتوانم کرد ....
من احساس میکنم باید فروغ فرخزاد را هم بفهمم....باید هدایت را هم بفهمم...شاملو ...تاکوفسکی ...برگمن....خاورمیانه بزرگ....لبنان....سروش و قبض و بسط و حکمت و تفرج صنع .....دورکیم و کنت و جورج هربرت مید ....
حالا چرا..باشد برای بعد ....!!!!
ولی از آنهایی نیستم که گوشه اتاق کزکنم و ورد بخوانم و از همه دنیا غافل بمانم...من برای فهمیدن خودم و خدای خودم ......بایددنیایی را که در آن زندگی میکنم بفهمم....آدمهای آنرا..چه خوب چه بد ....چه مسلمان چه کافر...چه بودایی چه مارکسیست.....
من همه وبلاگ نیستم....این را قبلا هم گفته ام....این وبلاگ فقط یک گوشه از این روح سرگردان است .....من همانطور که شعر می نویسم .....سیاست هم مینویسم...جامعه و فرهنگ هم می نویسم......
همیشه از اثبات خودم بدم آمده است ...اما نمیدانم چرا مجبور شدم این حرفهارا اینجا بنویسم....
...............................................
احساس میکنم اگر خودم را بین این آدمها رها کنم...چیزی شبیه همین ها میشوم....
این نوشتن ها فرصتی برای پیدا کردن راه و بالا رفتن از این پله است .....دیشب نامه امام علی به امام حسن را در حکمت و معیشت سروش می خواندم....دلم سوخت ....آوار شدم.......ما چقدر فاصله داریم ؟ ....چقدر باخته ایم این معرکه را .......و چقدر فرصت دستهایمان .....عبور هیچ طراوت روشن را به سمت تیرگی روح بر نمی تابد ....چقدر برای پست شدن ...برای پست ماندن ....برای ریاکاری احمقانه ....دراز به دراز قسم میخوریم و قسم میدهیم....چقدر آینه خسته است....
چقدر ...زیر پاهای دیگران .....زیر مصلحت و رسم و عادت ....تمام میشوی....وهمه از تو میخواهند دروغ بگویی...باور نکنی....اهل محاسبه و سود و زیان و معامله باشی...
یعنی تمام من همین است ؟ .....یعنی تمام این مسیر را برای خاطر یک محاسبه ابلهانه باید تا انتهابروم؟....پس تکلیف این روح تنها چی میشود؟...پس تکلیف گریه ها...دل شکستنها ....صمیمتهای ساده و دردهای عاشقانه چه میشود ....؟
نه ! .....اینها تمام من نیست ....من برای برای خاطر این دل پریشانم اینجا هستم...شاید .....شاید بی هوا از قطار پیاده شده ام....یا پیاده ام کرده اند...شاید نفهمیده ام....شاید اشتباه کرده ام.....شاید قرار نبود اینجا منتظر کسی بمانم .....این ایستگاه خسته...این ایستگاه خراب.....اینجا هیچ شباهتی برای رسیدن ...برای بودن...برای پیدا کردن ندارد ....

........................................
میگویم: دلم نمیخواهد هیچ معصومیتی فرو بریزد...دلم نمیخواهد چشمهایی که برای پرواز ...برای تماشای آسمان اینجایند.....اسیر تیرگی زمین شوند و عصمت این همه فرشته ...زیر بار سنگین این همه دست تاریک....تباه شود..میگویند : خودت...جیبت....زندگیت....خوشبختی ات...میگویم: پس این همه چشم ...این همه زلال....این همه جاری ....میگویند: رابطه معنی ندارد ....اینجا همه فکر میکنند جایی که ایستاده اند مرکز دنیاست....میگویند : تو هیچ کاری از دستت ساخته نیست ....
میگویم : من دنبال نتیجه نیستم....برای من رفتن مهم است و مسیری که باید بروم....
میگویند:خودت باش...زندگیت....میگویم: من خودم هستم ....من هیچکس نیستم....ولی شما را نمیشناسم ؟ ....شما را هیچ کجا ندیده ام...نه توی قطار صبح...نه ایستگاه بامدادان....ونه هیچ کوچه ای در آن حوالی دور...
باد می آید...احساس میکنم سوگوار است....اینجا پاییز زود تر از راه میرسد...حتی فرصت نمیکنی نگاه کنی...فرصت نمیکنی پنجره را هم ببندی...و برگ و بار باغ فرو میریزد....اینجا روی شانه پاییز کسی یا چیزی سنگینی میکند....میگویم: میدانی من متولد پاییزم؟...میخندد....میگوید : همان که جوجه ها را آخرش می شمارند ؟ ....میگویم: اینجا .....التهاب ودرد را برای هر کسی نمیدهند....درد صیغه غائب است...شاید هفتم شخص غائب....شاید پاییز...شاید ....
............................

بگذار وقتی گریه میکنم آینه احساس کند که دارم شعر میگویم...بگذار وقتی سکوت کرده ام آسمان هم از دلتنگی من به درد بیاید و ببارد و بگرید...بگذار اینها همین گونه باشند ...خسیس و نابلد ....زشت و ابله......
دیگر کافی ست ...دارد حالم بهم میخورد .... تمام بدنم درد میکند....خسته ام ...خسته تر از همیشه ....کاش کسی پنجره را باز کند .....
پرت میشوم.... آوار میشوم...به روی خودم ...به روی دلم....پنجره را باز میکنم....روبروی آسمان تاریک می نشینم....هیچ وقت این همه برای رفتن بیقرار نبوده ام....میخواهم بروم.... آن دورها...کسی که از جنس هیچکس نیست...کسی که هیچ گاه دستهای خسته را فراموش نمیکند ...شاید برای خاطر آرامش ما ...دعای تازه ای از باران و خاک تشنه را بیاد بیاورد ....خدانگهدار.....
بعد از سوگواره : دوم شهریور ماه ـ ساعت نه و چهل و پنج دقیقه
خواستم بگویم امروز موفقیتم را مدیون همه کسانی هستم که برایم دعا کردند....مطمئنم هیچ وقت باران شبانه و دستهای ساده تان را فراموش نخواهم کرد ....هیچ گاه یادم نمیرود که این همه صبور دلتنگ....برای خاطر آسمان ابری گریه کرده اند ..........شب عرفانی خوبی داشته باشید