تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

چیزی شبیه بغض .......

.................................

 

 

.............................

نزديك تر كه ميشوم ...هجوم چيزي شبيه بغض ....نه بغضي شبيه همه بغض ها ...نه بغضي شبيه دير آمدن هاي دلگير او...بغضي شبيه پنجره اي بسته كه هيچ گاه باز نشده است ....بغضي شبيه روزا روز ابري....روزا روز دلتنگ ....

 

..... دستهاي تنهاي من ....پاهاي خسته من...و روزهاي سرد من....چقدر براي كسي كه ساعت نيامده را بلد است ....بي تابي ميكند.....

ميرسم و انگار نرسيده ام ...ميرسم و چقدر خانه خالي ست...ميرسم و ميخواهم سرم را بگذارم روي مرمرهاي كف امامزاده و در تنهايي اين همه پنجره ....همه دلم را گريه كنم.....ميرسم و سرم را كه به مزار تكيه ميدهم بغضم ميتركد....شايد كسي كنار پنجره ايستاده است كه من نمي بينمش .....شايد كسي براي حضور ديگري گريه كرده است ....

 

 

هميشه بوي چيزي شبيه غربت كسي كه مدتهاست ازاينجا رفته ...تمام صحن اينجا را در خود فرا گرفته است ....من هميشه دلم جا ميماند ...چه حالا كه اينجا هستم و چه بعدها  كه نيستم......كه نخواهم  بود.....

وقتي ميرسم كه چراغها خاموش است ...من هميشه براي چراغ هاي خاموش حرفي براي گريستن داشته ام .....چرا زبان گنگ مرا..... همان سرشكسته به بند خسته من...نديده از ياد برده است ....مگر گناه من بود كه پنجره بي هوا باز شد ...مگر گناه من بود كه باد بيوقت تمام روزهاي كودكي ام را با خود برد....مگر گناه من بود كه براي آمدن تو اين همه صبوري كرده ام....مگر علي نگفته بود كه روزي براي آمدن تو دستهايم را تكان خواهم داد و ديگر هيچ گاه غم نداشتن پدر را حس نخواهم كرد....

 

اين همه دلگيري آيا سهم من است ؟.....مگر خستگي من چقدر طول  خواهد كشيد...

از يادم نميروي .....باد هم اگر بيايد ..باران هم اگر بيايد...من هنوز هستم ...من هنوز كنار همين كوچه خلوت ...منتظر دستهاي تو ...براي گريستني تمام ...براي خلوتي تمام ....خلوتي سرشار حضور ايستاده ام....

 

گفتم نميخواهم حالا كه قرار است تو بيايي ...وقتي كسي اين پرده هاي سياه را كنار ميزند ...خداحافظي تلخ مرا ببيند ...گفتم نميخواهم اين همه گريه تكرار شود....گفتم هنوز براي گريستن وقت بسيار است ....فقط گاهي تنهايي خيلي بد سراغم مي آيد ....آنگونه كه هيچ پنجره اي به سمت باران باز نميشود ....

او هنوز شكل كسي ست كه وقتي دويدن بلد بودم و براي رسيدن....با تمام بي تابي ...نفس نفس ميزدم....دستهايش را براي رفتني دوباره روي سرم ميكشيد ....

گفتم هميشه دلم جا مي ماند....ولي مگر كسي باورش ميشود....من هميشه براي دلم گريسته ام ...من هميشه براي تنهايي او گريه كرده ام ....

 

...............................

علي مي گفت: او هم مثل كسي كه در چاه گريه ميكرد براي ما گريه ميكند...براي ما كه هميشه بد بوده ايم....

 

گفتم هميشه چيزي براي گريستن هست.....فرصت هم زياد است .....اما نميدانم چرا هيچ وقت دلم براي روزهاي عيد باز نميشود....نميدانم چرا اين روزها و همه روزهاي نيامده ....آنقدر خاك خورده است كه هيچ وقت دلم باز نميشود.....

گاهي احساس ميكنم  همه رفته اند و من اين همه تنهايي ام را فقط با پنجره بايد قسمت كنم.....پنجره اما از من  هم دلتنگ تر است .....پنجره از من هم خسته تر است.........

بايد امشب براي كسي كه قرار است بيايد دعا كنم.....تو هم اگر يادي از من و اين دلگير شبانه چيزي يادت هست ...براي آمدنش دعاكن.....خدانگهدار.....

...............................

 

قدمگاه :

ايمان و هويت

......او چراغها رامیگرد اند و تمامی آدم ها  ...... ، وجو دخویش را متبرک میکنند.....رحمان همه را بخشیده است.........از خودش گذشته است...... از حنانه گذشته است.....رحمان هر آنچه به لحاظ مالی داشته،برای دیگری گذاشته است.......رحمان به مراد دلش رسیده است،اما اومی  داند که مسا فر است.......جاده همیشه هست......

ما در دوران سياهي به سر می بریم. اما در همین سیاهی.......یک روشنی نهفته است....آدمهایی مانند رحمان نهفته اند که به خدا.... اعتقاد قلبی دارند.رحمان هایی هستند که می تو انند گناه دیگران را در حق خویش عفو کنند،بی هیچ چشمداشتی به در یافت هیچ پاداشی و بعد از آن سلانه سلانه راهشان را ادامه دهند و سفر خود را ادامه دهند ....

...........................

هميشه دلتنگ بوده ام ...سفر هميشه برايم فقط يك سفر نبوده است ...گاهي چيزي تلنگري ميشود تا تو بفهمي كجا ايستاده اي.......

او چراغها را ميگرداند ...او رفته است ....او ديگري نيست ...او مسافراست ....او الان در كدام جاده است؟....ما كجاي جاده ايم ؟؟؟؟......

شنبه : ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:17  توسط محسن فارسی  |