تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

.................................................

...................................................

.....به آينه كه نگاه ميكنم دلم ميلرزد .....مدتهاست كسي مرا به آرامش آينه دعوت نكرده است ....مدتهاست براي بغضي كه پشت همين آينه گرفتار است بي تابي ميكنم .....حالا كه دارم مي نويسم ....نميدانم اين روزهاي نا تمام ......آيا براي فراموشي اين حضور سرد ....چيزي براي گفتن دارد ..............................

اوصاف پارسايان را ميخوانم ....دلم آرام ميگيرد....اين روزها عادت كرده ام روزنامه زياد بخوانم....براي فرار از اين روزهايي كه ميخواهند تو را عذاب دهند ....براي گريختن از حضور بي حضور ديگران و پناه بردن به نميدانم آن كجاي فراموشي ...............................

بين روزنامه ها تفسير دعاي ابوحمزه ثمالي را يافتم .....چند روزي بود همينطور ميخواندم ....بعد هديه اي غريب ...... افتادن ميان درياي معني و حرف و كلام و درد............

داشتم صاحبدلان را مي ديدم ......سيد وقتي گفت كه پدرم سفارش كرده است امسال قرآن را طور ديگري ختم كنم .....دلم لرزيد.....چيزي ميان همين حدود معاني .....براي بارش باراني بي وقت ...بي تابي ميكند.........

پراكنده نوشتنم از پريشاني ذهنم است .....آرام و قرار ندارم....آرام ندارم ....ندارم ....نداشته ام ......هيچ گاه نداشته ام ....حالا بدتر ........اما من كه دنبال آرامش نبوده ام .....بوده ام ؟؟؟؟...يادم نمي آيد ......

پاييز اينجا زود تر مي آيد ...بادي آرام ...تمام كوچه را در خود گرفته است ....برگها امسال زودتر از هميشه زرد شده اند ....

مدتهاست سرخاك علي نرفته ام .....مدتهاست با علي خلوت نكرده ام ....مدتهاست سراغي از خانواده مصطفي ندارم....آخرين بار مادر مصطفي زنگ زده بود ...احساس كردم زندگي دارد تمام تلخي اش را براي آنها رو ميكند.....چيز هايي گفت كه كاش نميشنيدم......بعد از آن دوبار تماس گرفته ام ....خانه نبوده اند ......

..........................................

به آينه كه نگاه ميكنم دلم ميلرزد .....هوا سرد شده است ....دستهايم سرد شده اند .....روزها سرد شده اند ....جاده با تمام بزرگي اش سردش شده است.....چرا اين روز ها هيچ نگاه صبوري .....براي پاهاي خسته من دعاي كوچكي از همان دعاهاي نزديك به صبح و طلوع دير وقت آفتاب نمي خواند ......چرا كسي نمي آيد تا ابرها كنار بروند ......تا ببارند ......تا آفتاب دوباره طلوع كند ...

چقدر براي دقايق اين نوشتنهاي سراسيمه ......انتظار ديگري ميكشم.....چقدر براي باران ...همين باران زود هنگام پاييز ...كسي از راز باغچه و اين دستهاي لرزان ...چيزي نميگويد ......

چرا هيچكس براي انتظار روزهاي ابري من ...آبي نميشود ....چرا هيچكس دست خسته مرا ....بعد از آن همه خداحافظي بي وقت و بي قرار ....براي همين فرصت كوتاه ....حدس نميزند ........؟؟؟

.........................................

 

حالا همينگونه ام ....روزهايي كه همينگونه اند ...و مردماني كه هيچ گاه نبوده اند .....جاده  تمام مرا با خود ميبرد .....جاده هميشه مرا با خود برده است ....فقط چيزي ...شبيه همين دلتنگي ديروقت شبانه ....ميان اين همه كوچه ....بين همين حاشيه هاي خسته ....ساكت و دلگير براي آمدن من صبوري ميكند ....من اما هر وقت برميگردم .....نه حاشيه اي ميبينم....نه ساكت دلگيري و نه دلتنگي ديروقتي شبيه شبانه هاي سالهاي دور من ............

به آينه كه نگاه ميكنم دلم ميلرزد .....گويا چيزي كودكي ام را يكجا با خود برده است ....گويا هميشه همينگونه بوده ام ....هميشه كنار جاده  كسي ايستاده   و براي نيامدن كسي دست تكان داده است ......

اتوبوس دور ميشود ......دور تر از هميشه ......دور تر از پاييز ...تا  هيچ كسي در اين روزهاي دير وقت بي حضور من .....از باران نيامده نگويد......

........................................

صبوري ميكنم....سالهاست كه براي تنهايي خيس پر از كلام اين دل درمانده صبوري كرده ام ...ولي مگر ميشود چيزي نگفت .....مگر ميشود همينطور ايستاد تا جاده ترا با خود ببرد ......مگر قرار نبود كسي راز اين رفتن هاي بي خبر را به كسي نگويد ؟؟.....مگر قرار نبود اگر باران باريد به هيچ كس از طايفه درد و رنج ....چيزي از آن روزهاي  پر اندوه شبانه نگوييم ..........

........................

...............................

به آينه كه نگاه ميكنم دلم ميلرزد .....كوچه  هنوز بوي كسي را ميدهد كه سالها قبل .....براي اندوه كودكانه اين بغض فروخورده ....آب مي پاشيد و دست هاي كوچكش را تكان ميداد ......

حالا تمام كوچه خلوت است .......با دستي كه ديگر براي هيچ مسافري تكان نميخورد ...........براي هيچ مسافري تكان نميخورد ..................

ياعلي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:4  توسط محسن فارسی  |