|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
........................

دعای کسی که زير باران است زودتر اجابت ميشود
باران می آيد
اما من زير باران نيستم
سالهاست زير باران نبوده ام و هنوز براي هميشه هاي خودم..... افسوس ميخورم....
.......................
چندي پيش اتفاقي افتاد كه بدجوري دلگير شدم.....يكي از دوستان كه از موضوع باخبر بود جمله اي برايم اس ام اس كرد ....جمله اش اين بود :
براي كسي كه معني پرواز را نمي فهمد ....هر چقدر كه اوج بگيري كوچكتر ميشوي .....
اين حرف به دلم نشست ...طوري كه آن اتفاق تلخ را براي هميشه فراموش كردم .
مدتها بعد طعنه و توهيني از كسي برايم آمد كه هر چه كردم پاسخي برايش نيافتم جز همين جمله و همين عبارت .
....................
![]()
روزهاي رمضان درگير كاري بودم ...وفقط وقتم را براي ديدن صاحبدلان تنظيم ميكردم و گاهي سر زدن هاي گذرا به همين وبلا گ...... بشدت دلم ميخواست از كسي و خاطره اي بنويسم كه قبلا در مطالب قبلي اشاره اي گذرا كرده بودم .......اما متاسفانه نتوانستم .... . اما ميخواهم الان بنويسم .....شايد اداي ديني باشد براي كسي كه انگار نيست ولي هميشه هست.....
وقت افطار ......وقتي حزن تلخ موذن همه را دعوت ميكرد براي مهماني .....تلفن زنگ زد .....زنگهاي تلخ ومكرر ....وقتي برگشتم و چهره برادرم را ديدم كه مي لرزيد و طاقت ايستادن روي پاهايش را نداشت .....فهميدم خبري شده كه نبايد مي شد .....
همه ساكت شدند ....گفتگو كه تمام شد ....نگاهها به چشم هاي برادر بود ... نگاهمان كرد ....مرا صدا كرد و با آهنگ تلخي گفت چيزي نيست شما افطار كنيد ......
وقتي تنها شديم اشكهايش را ديدم كه مثل باران بيوقت مي باريد .....وقتي گفت كه مسافر غريبي در راه است ....نفهميدم كي روي زمين نشستم....سرم داشت گيج ميرفت .....سالها منتظر كسي باشي كه بيايد ولي فقط چند تكه استخوان برايت بياورند .....گفت بايد به مادر بگوييم...اما چه كسي جرات داشت ...
برگشتيم سر سفره تا مادر متوجه نشود .....اما .....مادر بلند شد .....رفت سراغ كمد و لباسهاي سياهش را برداشت .....بغض كرده بود و داشت كسي را نفرين ميكرد ....بغض كرده بود و داشت دستهايش مي لرزيد ......او فهميده بود ....ميدانست كه هيچ اتفاقي اين همه ما را آشفته نمیكند ......
ديوار خانه را پارچه هاي سياه بستند .....وقتي بين اشك و دلسوختگي غريبانه به حياط رفتم .....برف همه جا را سفيد كرده بود ....برف مي باريد و چقدر غربت تلخي توي كوچه بي تابي ميكرد ..........
............................
بوي گلاب و گريه هاي پريشان .....تمام سينه ام را پر كرده بود ......نميتوانستم استخوانهاي كسي را ببينم كه سالها دستم را گرفته ودر آغوشم كشيده بود ......
تابوت بوي شلمچه ميداد ....بوي غريب شلمچه و خاكي كه سراسرش خون و گوشت و تبرك بود ................
همه چيز برايم شكسته بود .....ديگري چيزي براي انتظار كشيدن نداشتم ......ديگري چيزي نبود كه انتظارش را بكشم.......كنار مزاري ايستاده بودم كه از تمام علي فقط چند تكه استخوان با خود داشت .....روي خاكي راه ميرفتم كه استخوانهاي علي را در آغوش سردش كشيده بود ....
...........................
بعد از تمام اين سالها وقتي رمضان از راه ميرسد تمام روزهايش بوي همان گلاب و همان خاك آغشته به بوي شلمچه را ميدهد .....همه اين ماه ...دلم ميلرزد ....
حالا بعد از اين همه سال .....وقتي دستهايم را در تاريكي تكان ميدهم ....نه كسي دستم را ميگيرد و نه آشنايي براي سرگرداني اين سراسيمه صبوري ميكند ....صبوري كه هيچ ......حتي همين تلخي دردناك هم ....هميشه با من است ......هميشه و هميشه .
..........................
حالا همين مسافراني كه ساده مي آيند و ساده ميروند ...ميگويند كي تمام ميشود اين دلتنگي ها .......؟؟؟؟
باور كنيد من خودم هم نميدانم......خودم هم براي همين دلتنگي ها ....جوري غريبي ميكنم.....حتي همين عريضه نويسي در برهوت را براي همين نوشتم كه ديگر از اين حرفها و لحظه هاي سرگردان دور شوم ......اما مگر ميشود .............
.......................
شب شده است ......ياد پرواز علي مي افتم و همان جمله كه : براي كسي كه معني پرواز را نمي فهمد .....هر چقدر كه اوج بگيري كوچكتر ميشوي ....
احساس ميكنم خيلي ها نمي فهمند ...اما هستند كساني كه خوب مي فهمند .....همين سادگان صبور همين حدود دلتنگ من كه هميشه هستند و به حرفي و كلامي .....اين خسته بريده را آرام ميكنند ......