تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

...............................................

 

گفتم نمينويسم تا وقتي كه موضوع خوشحال كننده اي باشد براي نوشتن ....گفتم نمينويسم تا بتوانم براي چيزي بخندم.....وخنديدم .....و همه ماجرا اتفاق افتاد .......ولي وقتي  برگشتم تا ببينم چطور خنديده ام ...ديدم نه تنها نخنديده ام ...بلكه از گريستن هم بسيار دور افتاده ام ....چيزي شبيه پلنگ صورتي يا خرس قهوه اي .......يك چيزي شبيه همين ....همين حدود كج و شكسته و بهت آور ...

 

وقتي به خانه مي آمدم مجله گل آقا خريدم....بعد از مدتها دوري از كيومرت صابري و حرفهايش ..... البته آن زمان هم چندان اهل خنده و طنز نبودم....توي راه ورق ميزنم...جستجوي چيزي براي خنديدن ....براي قهقهه اي بيخيال .....چيزي براي نبودن و غفلت........

گفتم غفلت !!!.....يادم مي آيد كه ميرشكاك جايي گفته است : غفلت جانمايه آدمي ست .....غفلت براي غرق نشدن و نجات يافتن از تلخي سيل آساي زندگي و دردهاي كشنده آن است.....

 

 

جلوي دكه روزنامه فروشي ايستاده ام ....از فصلنامه شعر خبري نيست .....از نشاني خبري نيست .....از سوره خبري نيست ....از كتاب ماه علوم اجتماعي خبري نيست .....مجله فيلم هم ديگر مجله فيلم سابق نيست كه وقتي نوشته هاي كيومرث پور احمد را ميخواندم تا مدتها درگير حرفها ...اشكها ....عاشقانه ها و دردهاي پس حرفهايش بودم.....از خيلي چيزها خبري نيست ....همه مجله هاي جدول را به هم ريختم....اولين بار است كه ميخواهم مزه جدول حل كردن را بفهمم....از هيچكدام خوشم نمي آيد ....مهرداد  را از دوران راهنمايي مي شناسم.... همكلاس بوديم..... برخلاف اكثر روزنامه چي ها ....اهل شعر و كتاب و نوشتن است ......تا دو سه سال قبل وقتي دلم ميگرفت ....شبهاي زمستان ميرفتم دكه و باهم از سندباد و سعدي و حلواي سياه و خانه سبز حرف ميزديم....از شعر هاي نانوشته و كتاب و روزنامه هاي بي مزه .....

 

مهرداد خيره دارد نگاهم ميكند ....ميگويد : اصلا ميداني دنبال چه چيزي هستي ؟.......ميروم داخل دكه ....ميگويد : چند ماهي ميشود نيستي....ميگويم : مدتهاست كه نيستم ...كاش فقط چند ماه مي شد .......يا چند سال .......

بعد از آن همه سال مهرداد هنوز حرف براي گفتن زياد دارد .....سيگار مي كشد ....زياد هم ميكشد......پيري زود سراغش آمده....موهايش سفيد شده اند....

ميگويد : چند ماهي ميشود نيستي .....ديگر چيزي براي گفتن ندارم....براي نگفتن هم ....

...............................................

 

 

دير شده است ....با گل آقا و بي جدول و حرف و كلامي از دكه بيرون مي آيم ....مهرداد هنوز گيج است .....مي پرسد  : از متافيزيك و ضبط و فيلم چه خبر ؟

چيزهايي يادم مي آيد كه دلم نميخواهد بيايد ....ميگويم: هنوز همان ديوانه رنگ پريده عوضي هستي....پس كي ميخواهي آدم شوي ؟.......

 تاكسي...... تا انتهاي همين مسير را ميرود ...ترجيح ميدهم پياده بروم.....چقدر برگريزان پاييزي را دوست دارم....خش خش غريب برگها .....عابراني عجول و پرشتاب .....قطرات پراكنده باران.....دلتنگي هاي غريبي كه ديگر شبيه هيچكدام از دلتنگي هاي همين سالهاي نزديك به گذشته هم نيست ....

احساس ميكنم دلتنگي هايم بزرگتر شده اند ......حتي بزرگتر از خودم....بزرگتر از اين خيابان بزرگ .....كاش مي شد مثل همين درختها كه برگهايشان را ميريزند من هم دلتنگي هايم را بريزم ....سبك شوم ....مثل بال پرواز يك پرستو...يك مهاجر كوچك....مثل كسي كه همين امروز به دنيا آمده است....

..........................................................

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:43  توسط محسن فارسی  |