تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

................................................

 

نه گلايه ميكنم و نه گريه.....من هنوز با همان عكس كوچك و تاخورده تو ...مسير خانه تا خيابان را ميروم .....من هنوز بالاي كوچه كه ميرسم دست و دلم مي لرزد ....انگار قرار يك خداحافظي ...يا تلخي يك دل سير گريه .......يك دل سير گريه .....يك دل سير گريه ......همين ......

قسم نميخورم .....اما به همان روسري رنگ و رفته در سمت قبله و دست شكسته باد قسم كه من ميدانم بالاي كوچه اتفاقي افتاده است ....يا انگار قرار است بيفتد .....براي همين است كه تا ميرسم حرفي بزنم .....چيزي دردلم جاري ميشود....و تا بخواهم بجنبم ....ديگر نه بادي هست و نه ابري براي خداحافظي .....

 

خش خش برگهايي كه زير برف نفس هاي آخر را ميكشند و با عبور اين همه رهگذر بي هيچ گلايه اي خرد ميشوند و خاموش.....خرد  ميشوند و خاموش.......

چقدر سردم شده است .....سرد سرد سرد ......نميدانم چرا هميشه ناچارم اين همه حرف ساده و كودكانه را .....اين همه بغض و گلايه را ....اين همه گريه و درد را .....ميان اين همه استعاره و ابهام كلمات پنهان كنم......

يعني كسي هست كه از ميان اين همه واژه بي سرانجام....چيزي براي دلداري من .....براي آرامش اين تپيدن هاي هميشه ....بيابد؟؟؟

گمان نميكنم در تلخي اين سروده هاي شگفت دستي براي آرامش كوچه  بيايد .....با اين همه بايد بين اين همه مسافر كسي باشد كه روزهاي نيامده را برايم حدس بزند.....

 

چيزي از تو بياد نمي آورم ....اما بي گمان چيزي بين اين همه روزهاي خاكستري هست كه همين عكس رنگ و رفته ات سالهاست كه لاي كتاب گفتگوهاي تنهايي  شريعتي با واژه هاي دلگيرش ....مرا ياد خاطره هاي كودكانه ام مي اندازد .....

بين اين همه موضوع تحقيق از سكولاريسم گرفته تا نظريه هاي هويت و تجدد گرايي و تضاد و توسعه ....هنوز وقتي سرم را برميگردانم تا از فشار جامعه به خودم پناه ببرم ...ديوان حافظ را مي بينم و دست خط هاي ريز و كوتاه ترا كه مدام حاشيه زده و مرا بياد حاشيه هاي خودم مي اندازد .......

مي نشينم و براي خودم شعر ميخوانم....چه فرقي ميكند ....خواجه هميشه باريده است .....باراني تند و سراسر آبي.....

 ....................................

 

ديوان هنوز بوي همان كوچه را ميدهد .....با همان خاطره هاي دور و تصاوير سياه و سفيد وورقهاي پر از بوي عطر غريب  همان مسير خانه تا دبستان را......

 حالا كه ورق ورق خاطره در پسين اتاق از خستگي انتظار هواي گريه به سرشان زده است .....به كوچه ميروم تا هق هق اين همه گلايه مرا سراسيمه نكند.....

 ..............................................

 

غروب مدتهاست كه رنگ ديگري دارد .....رنگي شبيه اتوبوس....بليط ......آينه.....دست كودك دور آن سالها......تكان هاي بي وقفه دست  در پشت شيشه ....بوق ممتد اتوبوس و راه طولاني حرم مقدس امام رضا.....عطر حرم ....زيارتنامه و عطر همان روسري و تبرك وتسبيح.......

.......................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:57  توسط محسن فارسی  | 

 

.................................................................

 

 

.....وقتي بعد از باور چندين ساله كه حتما كسي .....پشت  پنجره آنسوي خيابان براي ديدن پرنده دلشكسته و زخمي بي تابي ميكند ...يكباره بفهمي كه سالهاست كسي در آن خانه زندگي نميكند ....سالهاست كه آن خانه ...سرد و متروكه است .....چقدر براي خيابان دراز......دلتنگ ميشوي ؟؟؟چقدر براي زخم ناسور و دردناكي كه ديگر هيچ وقت بهبودي برايش حاصل نميشود ...غصه ات ميگيرد ....؟؟؟

......... پشت بن بست همين جاده كه مي بيني....كسي كه مثل باران ساده است .....و وقتي يك عاشقانه آرام را ميخواند گريه اش ميگيرد ....وقتي براي انزواي ميلان كوندراي بار هستي .....در آنسوي مرزهاي خيس و خشك ......دلتنگ ميشود ....وقتي براي گوشه نشينان همين برخواستن ها و نيامدنها .....بغض اش مي تركد ....براي هميشه باور كرده است كه اين همه سوال و پنجره و بغض شكسته براي چيست ؟....

..............................................................

 

 

حالا هم من....هم همان كوچه قديمي ...ميداند چه كسي براي كدام نيامده از سفر دور و طولاني .....مدام گريه ميكرد .....و حالا براي چه باران كه مي آيد ميخواهد بي چتر و بي كلاه ....برود زير باران .....و خيس خيس خيس شود....

نه همين خانه ...نه اهالي آن كوچه ...ونه حتي همسايگان همين حوالي نزديك به همين حدود دلتنگ من هم .....هنوز نميدانند چرا پستچي  پير آن حوالي دور ...ديگر سراغ اين كوچه را نميگيرد .....

شايد ملال روزهاي ابري همان دلتنگ ابري  ....براي مذاق پستچي پير خوش نيامده و بي خبر از همه ....سوار همان دوچرخه سوسماري اش ...براي هميشه ....از اين حوالي سفر نموده است .....ولي نميدانم آيا بعد از اين همه سال ...چراكسي يادي در ورقهاي خيس و پاييزي اش برايم نمي فرستد ...ياشايد پستچي پير نشاني مرا گم كرده است .....

به همان خواهر نداشته  ....وبه همان سجاده سبزمادرم قسم ......كه  حزن تلخ لا حول نماز عشايش...... هنگام برخواستنهاي بي تابش...بخاطر دلتنگي هاي من بوده است ....... دلتنگي براي ساك كهنه و رنگ و رو رفته كسي كه خودش نيامده است و فقط آينه شكسته و كتابهاي خاك خورده اش را برايم فرستاده است .....

.................................................................

 

 

حالا هر چقدر هم بنويسم ...باز كسي هست كه به تمسخري ...به طعنه اي ....به تلنگري شرم آور....همه دردهايم را به بازي بگيرد ...و بيهوده بخندد و بگذرد.....شايد همين هم تقدير بي سرانجام دستها و زخم هاي ناسور سالهاي گذشته است ......

اين روزها ...مدام احساس ميكنم تنها تر ميشوم......دستهاي تنها....اتاق تنها....ديوارهاي ثابت و بيصدا و صداي تلخ و محزون سه تار عليزاده و بوي گس بنفشه هاي رنگ و رو رفته.........

حالا بعد از اين همه سال ...باز هم براي انديشيدن در باب اجتماعات و نفسانيات و احوالات شخصي ....مجبورم خودم را توي اتاق حبس كنم ......ولي نميدانم چرا ....سراغ جامعه هم كه ميروم .....دلم ميگيرد ......

هوا تاريك شده است ...........كسي در اين  حوالي .....نه نشاني احوالات شخصي مرا ميداند و نه نشاني آبان ماه پاييزي را ......

هوا تاريك شده است ..........و كسي در اين حوالي ...نه سراغ پستچي پير را ميگيرد و نه خبري از نشاني گمشده من دارد ....

هوا تاريك شده است ..........و كسي در اين حوالي ...يادي از زخم ناسور من و ربناي شبانه همان ناپيداي باراني را هم نميداند ...

راستي .....چرا كسي سراغ آن دوچرخه سوسماري كه سالهاست با زنجير به تير چراغ برق آنسوي خيابان بسته شده نمي آيد .....مگر نرفته بود كتابهاي شعرو آن همه نوشته هاي خيس شبانه مرا از همان خانه قديمي بياورد....

هواتاريك شده است و انگار هيچ گاه سراغ  كسي كه روسري اش هميشه بوي گريه مي داد  نرفته ام ......

هواتاريك شده است ...........

يا علي

  ...........................................

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 18:9  توسط محسن فارسی  |