تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

...............................................

 

....از چه اين همه دلواپسم؟....مگر قرار نبود اين همه راه ...اين همه مسافرناآشنا....فقط يك لحظه براي تماشا ....براي فرصت يك حضور سبز ....نرسيده به انتهاي جاده كمي صبوري كنند ...تاشايد خبري از همان مسافر گمشده بيايد .....

از چه اين همه دلواپسم؟....مگر فقط من مسافر اين جاده ام ؟...مگر فقط من  اين كيف خيس و سنگين  را پر از گلايه و باران كرده ام؟....مگر فقط من حس صميمي رودخانه را حس فهمم؟...

از چه اين همه دلواپسم؟....مگر قرار نبود دست كسي در باد تكان بخورد ؟....مگر قرار نبود ديگر حرفي از گريه و دلتنگي شبانه و سفر و مسافر دور سرزمين شبانه حرفي نگويم ؟....پس چرا در هجوم اين همه مهرباني ....باز هم براي يك قطره باران ....فقط يك قطره باران ....بي تابي ميكنم .....؟......هنوز انگار چندان كه بايد سبك نشده ام....اين جاده كه بگذرد ...اين جاده كه ميان برف و باران بگذرد ...حتما كسي كنار امامزاده طاهر هست تا اندكي از صبوري من و تحمل باران كم كند .....حالا شايد اگرحرف نزنم همين نيامده ها و نديده ها خواهندگفت كه حتما باد بود كه بيوقت مي وزيد ......

........................................

 

 

از چه اين همه دلواپسم؟...گاهي براي فهميدن حضور غريبانه ات .....ناچارم تمام اين چمدان سنگين را پر از نشاني و كتاب و آينه كنم....مگر فرقي هم ميكند؟...مگر قرار است كسي از من بپرسد كه اينجا چه خبر است ؟....من كه به همين چند كتاب و يك قلم شكسته قانعم.....من كه به همين بي قراري سرگردان قانعم....من كه به همين صبوري سرشكسته هم قانعم......ولي ميدانم كه راز سربه مهر اين سفر را تنها خواهري ميداند كه ميان همين كلمات دنبال رد پاي گريه هاي من است.....

همين خواهر روزهاي من ......همين خواهر صبوري ها و سرسنگيني ها .....همين خواهر پرگلايه و شيرين .....همين خيس خسته و باراني ....همين خواهر خواب خوش نارنج......

هم او بود كه وقتي مي رسيدم كه برگردم .....روبروي تلخي نگاهم مي ايستاد .....وبا دست نيلي اش ....دست سبزمرا مي گرفت....و مرا تا انتهاي راه مي برد ......چادر خيس و سنگينش ....هميشه استواري قدمهايش را تا باور رودخانه امتداد مي داد .....من اما با تمام اين همه مهرباني ....احساس ميكردم چقدر براي يك تنهايي و گريز بياباني دلم تنگ است.....چقدر براي يك كلبه سرد و يخ زده .....در امتداد همان مسير برفي ....و هجوم ديوانه  وار آينه محتاجم.......

...............................................

 

 

در باز ميشود .......و انگار بوي ياس ...بوي چيزي شبيه ريشه هاي يك نارنج.....يك عظري شبيه عطر مسافري كه هيچ گاه كسي برگشتنش را نفهميد ........

در بسته ميشود......و انگار كسي كاسه آبي در دست قرار است براي مسافري كه نيست دعا كند .....در  بسته ميشود .....و انگار خواهر آينه بدست من .....با تمام صبوري شبانه اش .....براي چمدان خيس همان مسافر .....آيه الكرسي و هو الحي القيوم ميخواند...

از چه اين همه دلواپسم؟....مگر قرار نبود دست كسي در باد تكان بخورد ؟....مگر قرار نبود ديگر حرفي از گريه و دلتنگي شبانه و سفر و مسافر دور سرزمين شبانه حرفي نگويم ؟....پس چرا در هجوم اين همه مهرباني ....باز هم براي يك قطره باران ....فقط يك قطره باران ....بي تابي ميكنم .....؟......

ياعلي .................................

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:38  توسط محسن فارسی  |