|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|

.....................................
تا خيال گريه كردم يار رفت
اين غزال از بوي خون رم ميكند .....
.....با توايمنم ....وبا تو سرشارم از هرچه زيبايی ست ........پناهم باش تا سنگينی غربت از شانه هايم فرو ريزد .......وملال تنهايی از چشمهايم.........
..گاهي همين حوصله بي تاب ....گاهي همين ابر باراني ......به خيال خام خود احساس ميكند ميتواند دردي از دلتنگي كسي باز كند ....يا گرهي از بغض خسته كسي كه هميشه ساكت است ......
نميدانم از چه وقتي ميخواهم بنويسم .....همين مسير بيقرار در دل من ....هي ميخواهد كه خودش را به كسي در آن مه آلود خيس ...نشان دهد...
.......................................

....وقتي ميرفتم .....كسي با من بود ....كسي كه هميشه هست .....اما كس ديگري هم بود ....مهربان ترين كبوتر همان حرم.....همان مهربان دلنشين....همان زلالينه كنار بارگاه......
باورم نميشود كه كسي هست كه هميشه بوده .....حالا دلم هم بگيرد خيالي نيست ....ميدانم كه او هست ...هر چند من نه طاقتم همان است كه بود و نه توان اين قرار بي قرار را دارم...
انتهاي همان خيابان مشرف به امامزاده حسن...آرامش خاصي داشت....خياباني بلند و آرام.....احساس ميكني حرفهايت را خوب ميشنود ....شايد همين شنيدن كافيست .....گاهي خيال بي خودي ست كه بخواهي كسي دستت را هم بگيرد .....
........................................
خيابان....ماشين...تصادف.....ترديد....حكمت همين كارهاي ساده و گاهي هم پريشان.....ماندگاري ناخواسته.....تلاطمي براي ديدن ....نديدن...بودن و گريستن.....
همه چيز تمام ميشودانگار.....برميگردم.....شايد كسي ادامه كسي است ....شايد من نبايد ميرفتم...شايد همين بودن بي دريغ ...همين تنهايي سرسام آور....همين حوصله كافي باشد ......
تمام راه به همين ماندگاري فكرميكنم .....حرم حضرت معصومه شبيه هميشه نيست....فرق ميكند ....
............................................
كسي پشت در ايستاده است ...كسي كه انگار جايي او را ديده ام.......برميگردم.....در بسته ميشود ....فكر ميكنم هميشه براي همين حال عاشقانه .....دير رسيده ام .....در بسته ميشود.....بي تابي ميكنم.....هيچ گاه چنين بي تاب نبوده ام .....
پشت سقاخانه ....جايي شبيه رودخانه .....شبيه يك رويش مدام.....شبيه زايش عاشقانه ....براي له ما في السموات و ما في الارض .....براي همين تقدس ديرين گذرهاي عاشقانه ....تصويرنابي از همان مسافر را نشانم ميدهد .......
ميخواهم برگردم .....دستهايم سنگيني ميكند....خسته ام .....هيچ گاه اين همه ناتوان نبوده ام ..... كسي كه انگار مدتهاست به سجده رفته ....و برخواستنش را هيچ كس نديده است ....همان جا ...كنار سقاخانه هنوز هست....احساس ميكنم سجده او شبيه سجده هيچكس نيست....
...............................................................
راه ....برف.....تيغ تيز سردي آذر ماه ....ساحل خشك و خالي .....جاده هاي سرزده در بغض دلگير كوهستان.....شكل غريب مه....همين حدود پيچ در پيچ گلايه هاي بي شمار....واژه هاي لكنت گرفته در بستر تب....
همه جاي اين تن رنجور درد گرفته است .....تكان هاي جاده ...جاده در دست باد.....
نميدانم چرا براي رسيدن ...براي پيوستن ... هميشه بريده ام ....هميشه به كوههاي دور پناه برده ام ......
منتظر مي مانم .....باد هنوز هست ....باران هم هست ....
دست كسي در باد تكان ميخورد .....برميگردم.....چشم كسي در باد گريه ميكند.....برميگردم.......اما.....اما اين من نيستم كه ميروم....كسي هست كه مدام براي رفتن ......چمدان مرا مي بندد...كسي هست كه هميشه كفشهايم را جفت ميكند....كسي هست كه بدون آنكه بخواهد گريه اش ميگيرد ......
خداحافظ
