تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

.....................................................

 

 

وقتي دست ميكشم براي غبار اين روز هاي همیشه …..وقتي احساس ميكنم كه بايد اين غبار …اين خاك كهنه …اين تار عنکبوت ناموزون از گوشه گوشه اين اتاق فرو بريزد …باز به دستهايم خيره مي نگرم…اين  دستها …اين غبار … اين خانه …اين غبار هميشه …اين ها چه نسبتي باهم دارند ؟…مي نشينم وسط اتاق …روي زمين…بي هوا و بي حاشيه…هميشه براي غبار كشي دير رسيده ام …هميشه از بيراهه رفته ام …. هميشه در غبار مانده ام ...هميشه مانده ام تا چيزي سر برسد…چيزي شبيه باد …شبيه بهار…شبيه تكان هاي بي هوا…شبيه چيزي مثل باران ….اما مدام ايستاده ام و آفتاب بي آنكه من بخواهم غروب كرده است …

..................................................

 

مي مانم …مي نشينم تا به تمام اين روزها بيانديشم …من كجاي اين باديه بي نشان به دنيا آمدم …كجا براي رسيدن مدام لرزيدم و لرزه هاي راه …لرزه هاي همين شوق خيس باراني را از هم گسيخت ….من…همين گوشه مي نشينم…نميدانم اين دستها ميتوانند چيزي از غبار اين خانه را كم كنند …آنها خسته اند …خسته چون باد ….خسته تر از باد حتي ……

مي نشينم تا باد بيايد ….من از او خسته ترم ….مي نشينم تا باران بيايد ….يعني باران مي آيد ؟…انتظار سهم تمام روزهاي من از زندگي ست ….سهمي غريب براي همين گوشه خالي نشستن ها و ديدن ها ….سهمي بي سودا…سهمي كه گاهي آنقدر براي حوصله اش دلم مي سوزد كه مي خواهم نباشد …مگر فرقي هم ميكند ؟…

كوچه هنوز همان كوچه است …ولي من انگار بزرگ شده ام ….يا شايد تيره تر…يا شايد غريب تر ….سالها پيش همين كوچه …حتي بدون همين قير سياه هم مهرباني غريبي داشت….سالها پيش همين كوچه …حتي بدون تير چراغ برق هم…روشنايي زيبايي داشت…حتي با ديوار هاي آجري و سيماني هم شكوه خاصي داشت….سالها قبل …وقتي برف مي باريد كسي بودكه پا جاي پاي كسي بگذارد …بي آنكه دستش بلرزد …سالها قبل اين خانه حتي بدون پنحره هم به همين باغچه كوچك باز مي شد ….به همين حدود ياس و سيب و گلابي ….باران هم كه مي باريد هيج وقت گلايه اي نميكردم…ميدانستم يكي از همين روزها پشت همين كوچه …آفتاب بي آنكه من بخواهم …تمام باغچه را زيبا ميكند….

.............................................

 

حالا دستم را به روي غبار مي كشم …انگار سالهاست باران نباريده است …انگار سالهاست كسي پشت اين كوچه نيست …كسي حال اين باغچه را نپرسيده است ….كسي خبري از آن سوي كوچه ندارد ….

بر ميخيزم…به كوچه ميروم…..همه چيز جوري غريب …جوري غمگين وجوري بغض آلود براي من  آه مي كشند …بايد بروم ….اينجا هيچ كس براي باغچه دلش نميسوزد …اينجا هيچكس براي همين حدود واژه هاي خيس هم حرفي از مهرباني آن روزها نميگويد …..

ميروم …كسي كنار كوچه ايستاده است ….تابلوي كهنه و زنگ زده مدام تكان ميخورد…كسي آگهي تسليتي مي چسباند …كسي دست مي كشيد ….كسي سياه پوشيده است ….كسي نگاه كه ميكند انگار گريه كرده است …كسي دستش ميلرزد …كسي بوي كافورميدهد …بوي گلاب ….بوي خاك غريب و تشنه….

..............................................

 

كسي ايستاده است  و خيره نگاه ميكند ….باد مي آيد ….حالا كه كسي نيست باد به چه دردي مي خورد…بگذار براي خودش بوزد….باد مي آيد ….درخت هاي لخت هيچ ترسي از برگهاي نداشته ندارند ….كسي ايستاده است و انگار گريه كرده است …كسي كنار ديوار ايستاده است و مدام ميخواهد چيزي بگويد….مدام ميخواهد حرفي بزند…يا تسليتي بگويد…اما نمي تواند ….كسي رفته است….كسي كه ديگر نيست….

بر ميگردم…بوي گلاب از انتهاي كوچه ميرسد...ياد شعر فروغ مي افتم: به مادرم گفتم ديگر تمام شد ….بايد براي روزنامه آگهي تسليتي بفرستيم……

برميگردم…تا انتهاي كوچه ميروم….كسي نيست …همه رفته اند ….كوچه خالي ست …وقتي باد است كه  بيوقفه زوزه مي كشد ….بي وقفه سوگ مي نويسد و مي خواند ….باد هم انگار براي تسليت كسي گريه ميكند ….

.............................................

 

چيزي فراموشم شده است ….بر ميگردم…اتاق پر از بوي كاغذ و جوهر تلخ مركب است….خودكار شكسته و كتابهاي پريشان در باد …..اينجا كه پنحره اي نداشت ….دست كه مي برم ….باد مدام نعره ميزند ….

عمري ميان همين كاغذها دنبال كسي بودم…دنبال گوشه خالي دلم….دنبال امتداد خيس و خسته ام…دنبال بغضي كه به غفلت ميان اين كتابها فراموشش كرده بودم….حالا نه بغضي هست و نه امتدادي و نه حتي گوشه اي براي گوشه هاي خيس كسي …..

چمدان خالي را برميدارم …بي هيچ حرفي از كتاب و قلم و كاغذ….همين حزن خالي چمدان براي تمام روزهاي نيامده كافيست …..همين تنهايي خالي چمدان …..همين تكانهاي خالي و همين دستهاي لرزان

كسي مدام گريه ميكند…پشت پنجره كسي نيست….هيچ گاه كسي نبوده است ….سالها از همين پنجره براي امتدا باران دعا كرده ام….حالا خوب ميدانم همه چيز جوري غريب مرا تنها گذاشته اند …حتي باد با تمام زوزه هايش …حتي خيابان …حتي كوچه…حتي همين چمدان كه مدام مي خواهد از دستم بيافتد …

.

..........................................

ميدانم ديگر هيچ گاه بر نميگردم….ميدانم كه هيچ حرفي براي لحظه هاي نيامده ندارم….ميدانم كه بايد آگهي ديگري روي همان تابلوي خيس بچسبانند …هنوز بوي گلاب مي آيد ….هنوز ميدانم كه سفر چيزي از بار تنهايي كم نميكند … اما ميدانم كه تمام كرگدن ها تنها سفر ميكنند …هنوزميدانم كه پشت ديوار …پشت همين خيس غبار آلود …جاده اي هست كه شايد به ناكجا آباد برسد …ناكجا آبادي غريب ….پشت همين كوههاي مه گرفته….پشت دلتنگي اين مسير خاكي…

دور ميشوم….دورتر …دورتر از باد حتي …ديگر نه بوي گلاب هست و نه بوي ياس …حتي باغچه هم قسم خورده است بهار كه مي آيد براي هيچ پرنده مسافري حتي شكوفه باز نكند ….

دستم به آسمان كه برسد …دستم به خدا كه برسد …ميدانم كه …..نه ….نميدانم…ديگر نميدانم…بگذار همين ارجعي الي ربك براي كسي باشد كه نفس مطمئنه اي دارد و راضيه اي هميشگي ….

 امروز چيزي غريب ميان واژه هايم بي تابي ميكند …چيزي شبيه چمدان….كافور…ياس…و شاخه هاي شكسته ي يك عبور خاموش…..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:30  توسط محسن فارسی  |