|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
كنار پنجره ايستاده ام ....از ظهر همين طور برف دارد مي بارد ...مدام و يكسره....اين حياط خلوت و بزرگ ...سفيد سفيد شده است ....سپيد سپيد .....بعد از آن همه غبار سالهاي طولاني ....يكباره باد آمد...بادي سنگين و بي هوا....بادي عجيب و بي پروا...طوفان از اتوبوس پياده شد ....دست در دست باد ...تمام اين غبار ساليان دور را به هم ريخت ...در ها و پنجره هاي زنگ زده بعد از اين همه سال باز و بسته شدند ....تكان خوردند ...طوفان همه چيز را بهم ريخت....و حالا بعد از آن باد يكسره ...برف دارد مي بارد ....سپيد سپيد.....غبار .....باد ....و حالا برف....
تمام شب خواب و بيدارم ...نميتوانم بخوابم ...به صداي باد بلند ميشوم....باد همه چيز را بهم ريخته است......بلند ميشوم...ساعت 4 صبح....پشت پنجره ايستاده ام...بيرون تاريك تاريك است ...شاخه هاي خشك درختان تكان تكان مي خورند.....دلشوره عجيبي از ديشب در دلم افتاده است ...دلشوره اي غريب....به اتاق ميروم...پشت ميز مي نشينم....دلم ميخواهد چيزي بخوانم تا شايد اين خواب پريشان را تعبيري برايش بيايم...دميان ....هرمان هسه....چرا دميان ؟؟ ....لالايي ليلي ....نيمه غايب....رستاخيز....
نميتوانم فراموش كنم...دراز مي كشم.....باز هم طول ميكشد ...كش مي آيد ....بلند ميشوم...وضو ميگيرم....صداي اذان را نشنيده ام.....بسم الله و بالله .....دلم ميلرزد.....اياك نعبد و اياك نستعين.......تمام تنم ميلرزد.....رعشه در جانم افتاده است ....به سجده ميروم...انگار باد بيشتر شده است ....
هوا هنوز تاريك است ....وسايلم را برميدارم....به كوچه ميروم...احساس ميكنم چيزي رافراموش كرده ام ....كنار خيابان ايستاده ام......با اينكه باد مي آيد ميخواهم پياده بروم....چقدر دلم ميخواهد خودم را به دست باد بسپارم ...تا مرا در هم بريزد....فرو بريزد ....تكه تكه كند...آرامم كند...تمام من در دست باد ....تمام دلم در دست باد ....
ايستاده ام....باد مرا در هم مي پيچد ....دلم مي لرزد....نزديك تر ميشوم....كسي نگران ايستاده است ....كسي مدام قدم ميزند ....از نگاهش ميشود فهميد چقدر نگران است ....دررا باز ميكنم .....چقدر بي تابم ...دست در دست دلم ....دست در دست باد.....كسي ميرود ...كسي مي آيد ....او هنوز ايستاده است ...چقدر هوا سرد شده است ....مي نشيند ...برميگردم...او هم برميگردد...تلخي چيزي در تمام نگاهش موج ميزند...سنگيني باري عجيب....اين باد چه بي وقت آمده است ؟ ...قرار ما اين نبود ....چه نگاه دلواپسي دارد اين عشق....
................................

مدام چيزي زير لب تكرار ميكنم....چيزي مثل ديوانه...مثل درد..مثل خستگي ...مثل مسافر....اتوبوس...ساعت 8 ...ساعت 9.....چيزي مدام تكرار ميكنم....خستگي اين همه راه ....خستگي زندگي كردن....خستگي ايستادن به پاي دل....همين دل ديوانه ...همين دل بي قرار.....
مي نشينم...خسته ام....اما كسي كه دستهايش را را روبروي گرمي بخاري گرفته است از من هم خسته تر است .....دلم ميخواست ميتوانستم محكم بزنم زير گوشش ....دلم ميخواست دستم اين همه نمي لرزيد تا هواي دلم را داشته باشد ....
بيرون ايستاده ام....خودم را به باد مي سپارم....كسي روبرويم ايستاده است ...نشاني كسي را از من ميخواهد كه انگار مدتهاست دنبالش بوده است ....زبانم قفل ميشود ...مي شناسمش ...سالهاست كه مي شناسمش...اما انگار ميخواهم فراموشش كنم ...ميگويم: نميشناسم...ميگويد: واقعاََ .....و ميرود....ميخواهم صدايش كنم ...شايد هم صدايش كردم....او شنيد ...شايد هم نشنيد ...ولي من صدايش كردم تا نشاني اش را برايش بگويم....اما او رفته بود ...اتوبوس هميشه با دلتنگي هاي من نسبتي داشته است....كنار پنجره مي نشيند ....چشم در چشم باد ....چقدر دلم گرفته است...كاش نشاني كسي را كه مي شناختم برايش ميگفتم....كاش مي شد اين همه تمناي دلم راپس نزنم...كاش مي شد چيزي از نو شروع شود ...
بر ميگردم...طاقت ايستادن ندارم.....هنوز چيزي رامدام زير لب زمزمه ميكنم ....چيزي شبيه اتوبوس ...دلتنگي ...ديوانگي....زخم...تيشه....سفر ....مسافر....صبر .....هجوم باد....
........................

داردبرف مي بارد .....به كوچه ميروم....به خيابان.....راه ميروم....آرام آرام...همه عجله دارند تا به خانه هايشان بروند ...من اما عجله اي ندارم...خودم را به برف سپرده ام ....همانگونه كه به باد سپرده بودم....برف تمام حضور مرا سپيد كرده است ....سپيد سپيد.....احساس ميكنم دارم جوانه ميزنم....سبز ميشوم...حالا كم كم چيزي يادم مي آيد ....بعد از غبار.....باد....وحالا برف.....رويشي عميق در جانم نشسته است....پاهايم در برف فرو ميروند....چقدر دوست دارم تا صبح زير برف قدم بزنم...تا سبز شوم...سبز سبز....نديده بودم كسي در زمستان جوانه بزند....ولي خودم دارم جوانه ميزنم....ياد حرفهايش مي افتم...معجزه....ميگفتم: معجزه استثناست...براي همين ميگويند معجزه...ميگويد : اگر ايمان داشته باشي...براي تو هم اتفاق مي افتد ....ياد فيلم ايثار مي افتم....درخت تاركوفسكي هم جوانه زد ....احساس ميكنم دارم دوباره به خودم برميگردم...رجعت دوباره....براي برخواستن....ايستادن....خدايا تحمل اين همه سختي را برايم آسان كن....!!!!
.....................................
دارد برف مي آيد .....سرشار از احساس يك حضور سبزم...حضوري هميشه...حضوري زنده....دعا ميكنم دستهايش سبز شود ...دعا ميكنم دلش آرام گيرد...دعا ميكنم تحمل كند ....دعا ميكنم تحمل ماندن داشته باشد ...تحمل ايثار .....تحمل ايثار...تحمل ايثار...تحمل ايثار.....