|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
.......................................
وقتی میرفتم جاده با من بود
....تمام سردی راه را ااحساس میکردم ....انگار دی ماه سرد در من جان گرفته بود ....انگار آبهای تمام رودخانه های دنیا در من یخ می بست .....اما چیزی میان قلبم....چیزی میان سردی این همه احساس ....چیزی شبیه حضور یک حس غریب ....در من تکان میخورد ...جاده تمام نمیشود ....جاده هیچ گاه تمام نمیشود ....ما مسافران این جاده های دراز ....با جاده ها انگار کینه ای دیرینه داریم ....
هر وقت گم میشوم سراغ او میروم
.....او سالهاست که مرا تحمل کرده است ....هیچکس به اندازه او با من راحت نیست ....وقتی درد تا تمام استخوانم پیش رفته است باز هم او می آید آرام می نشیند .....و کلمه به کلمه در جانم فرو میریزد.....باز هم سراغ میروم...مونس همیشه شبهای درد و دلتنگی.....باز میکنم: یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ........می بندم دوباره باز میکنم: حجاب چهره جان میشود غبار تنم.....می بندم. دوباره باز میکنم: حجاب چهره جان.....با آنکه می فهمم حافظ چه میگوید اما نمیدانم چرا گاهی میروم تا او را بهتر باور کنم
....جاده انگار تمام شده است....این همه خستگی و این همه تنهایی....به کجای این شب تیره بیاویزم ...قبای ژنده و کپک زده خود را ......شب هنوز تمام نشده است
....روبرویم مسجدی است که سالها قبل برای نماز مغرب به اینجا می آمدم....داخل مسجد بوی معطر مقدسی را پر کرده است ....مثل سالهای قبل.....به سجده که میروی باورت میشود که کسی آن باالا هست ....باورت میشود که میتوانی راحت باشی ....راحت حرفت را بزنی....کسی خیره نگاهم میکند....به دیوار کنار پرده تکیه میدهم....او هنوز خیره نگاهم میکند....هوا کم کم دارد روشن میشود....او هنوز هست....شاید می شناسد مرا.....کفشهایم را که می پوشم کسی صدایم میزند
....برمیگردم...همان که خیره نگاهم میکرد......دستش را بسویم دراز کرده است : کیف را فراموش کرده اید .....!!! کیف را از دستش میگیرم....حالا هیچکس نیست..چای داغ قهوه خانه
.....بوی قلیان قهوه خانه چی....بوی چای دم کشیده .....چایی داغ داغ است ....همه بدنم گرم میشود....هر کس وارد میشود اول مرا نگاه میکند....میدانند حتما راهم را گم کرده ام...وگرنه من کجا این قهوه خانه دود گرفته کجا.....حجاب چهره جان میشود غبار تنم....تمام روز راه همین طور راه میروم
....خیابان ها و آدم ها همه جا شبیه هم اند .....هرکاری میکنم دستم برای ماندن پیش نمیرود....سرگردانم....سرگردان.......................................
وقتی چشم باز میکنم اتوبوس دارد برمیگردد
....وقتی چشم باز میکنم همه چیز گویا تمام شده است .....اما این که در من می گرید چه کسی است ...اینکه هق هق تلخش در تمام سینه ام تکان تکان میخورد چه کسی است ....من که نیستم ....من مدتهاست آرام گریه میکنم ....آنقدر آرام که خودم هم نمی فهمم........////پنجشنبه......................................................
گمان میکردم سادگی فقط سهم ستاره است
...گمان میکردم نمیشود مهربانی را دید ...گمان میکردم تمام روزهای من از حزن و ناامیدی تلخ لبریزاند ....گمان میکردم تیرگی و تنهایی فقط سهم من است ....این همه گمان سرد ...این همه گمان تلخ....گمان دلتنگ.......اما گاهی بعد از هزار بار افتادن های طاقت فرسا
...یک بار نیم خیز میشوی .....یک بار بر میخیزی ودستت را محکم میگیری تاپاهایت نلرزد .....تمام توانت را جمع میکنی تابعد از این همه افتادن های مدام ...برای یک برا هم که شده برخیزی ....تنت میلرزد.....صدای شکستنهای همیشه تکرار میشود....صدای تمام زمین خوردن هایت را میشنوی ....هزار هزار بار تکرار میشوی .....هزار هزار بار می شکنی........هزار هزار بار تکه تکه میشوی.....اما این بار انگار که برخواسته ای ...با آنکه دستهایت می لرزند ..اما روی همین لرزیدن های مدام ایستاده ای ....روی تکان خوردن های بی وقفه....روی پریشانی تمام سالهای گذشته.....بلندمیشوی....انگار معجزه ای اتفاق افتاده است .....بای یک لحظه هم که شده به آرامش میرسی....تمام وجودت را آرامشی عمیق فرا میگیرد....تمام سرما و سردی اطراف با آنکه میخواهد در استخوانت نفوذ کند اما این همه حضور مهربانی تو را گرم میکند .....با آنکه سردت است ولی گرم شده ای
...گرم گرم....کسی کنار غربت تو ایستاده است که سالها درد کشیده و سختی همه روزها را با خود به همراه آورده است...اما هیچ وقت نخواسته است با پریشانی اش ....بودن تو را پریشان تر کند.....همیشه برای رسیدن به خود.....فراموش میکند تا چیزهای دیدنی را بهتر ببیند....میگوید
: فهمیدن ....باور کردن....همراه بودن برای رفتن ...میگویم : کجا ؟ رفتن به کجا ؟....کمی آنطرفتر را نشانم می دهد و میگوید : رفتن به آنجا .وقتی همه جا خلوت میشود دلم میگیرد
....دردهایی که از من گریخته بودند دوباره دارند بر میگردند ....آرامش عجیب لحظات قبل دارد از من دور میشود ....مثل کسی که چیزی گم کرده باشد مدام به این سو و آن سو میروم تا چیزی را که در دلم زنده شده است از دست ندهم....اما احساس میکنم کم کم دارد از دستم میرود ....دارد گم میشود ....به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خود را ؟......دعا میکردم شب وروز کش بیاید
...دعا میکردم بتوانم در این کشاکش و طولانی شدن های مدام بتوانم او رابفهمم.....دور میشوم
...و هر چه دور میشوم دوباره درد ها و دلتنگی ها سر بر می آورند ....هوای آرام مهربانی دور میشود ...........................دور دور ................تنها شده ام .....................خسته ام ....................سرم درد میکند...............باد می آید.................باد تند شبانه..............خستگی تا سینه ام بالا آمده است ............................کاش جایی برای گریستن پیدا میکردم........................کاش دلم می توانست این همه آرام گریه نکند......................................................................................................