تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

خدايا !!!

آن چنان غريق درياي غربتمان مكن كه به سمت هر خاشاك عاطفه اي دست نياز دراز كنيم . پناه برتو از تنهايي و غربت و بي كسي ...

..........................................................

 

مي گويم :‌ جاده تمامي ندارد ....ولي كاش مي شد جايي ميان زمين و آسمان .....جايي ميان سكوت مطلق عشق و ايمان مطلق .... آدمي در شايسته ترين وجه خود به بهترين و آرماني ترين حضور دست يابد ......ميگويم :‌جاده تمامي ندارد اما ....اما آيا ميشود تمام جاده را از بوي كسي كه بايد باشد پر كرد ....

چه آرامشي دارد اين يقين....اين ايمان مطلق..اين باور شايسته .....چه آرامشي دارد ....چه شوقي ...

.......................................................

خواب مي بينم ....نه نمي بينم ....ميان خواب و بيداري ست ....مثل اينكه آرزويي كني و با همان آرزو به خواب بروي و تا خواب به چشمانت نيامده همان آرزو را در خيالي دور لمس كني ......

دلم اين روزها عجيب بي تاب است ....طوري كه حتي بهار هم انگار  چيزي فهميده است ....راه ميروم...كسي هست ....دستهايش در امتداد دستهايم .....شانه به شانه در حول و حوش چشم هاي خيس باران....

خواب مي بينم ....نمي بينم.....گفتنش سخت است ....همه يك خواب رويايي را در يك متن مبهم  جا دادن دشوار است ....

....................................................

ميگويم :‌ شايد بشود در تلخ ترين لحظات زندگي ....جايي كه غربت تيغ مي كشد براي ريختن خونت ... باور داشته باشي كه كسي هست ...كسي  حتما هست ....

.................

امروز خودم نيسنم ....پراكنده ام ...جمع نيستم .....امروز دلم ميخواست ميرفتم بقيع....دلم ميخواست آنقدر علي را و فاطمه را مي فهميدم كه با پاي پياده تا بقيع ...تا نجف....ميرفتم.....چقدر اين فهم هاي ناقص خسته ام ميكند...چقدر بايد اين روزهاي بد ....روزهاي زشت و عبوس ...مدام در من  ترديد بكارند ....مدام تقلا كنم  براي بيرون آمدن....نفس كشيدن ...خفه نشدن....

.............................

انگار باز هم دارد تلخ  ميشود .....

............................

خواب مي بنيم .....مي نشينم كنار درختي بزرگ ......كسي كه شبيه هيچكس نيست در جامه اي غريب تر...... از انتهاي باغ خرامان خرامان نزديك  ميشود.....حضورش ميان طبيعت آشفته گاهي ناپيدايش ميكند ...گاهي گمش ميكنم....نمي بينمش ...اما باز بيرون مي آيد ....دستهايش آنقدر آرام تكان ميخورد كه انگار مهرباني را منتشر ميكنند...سفيد سفيد است .....لباسي بلند كه تاب ميخورد ميان سبزه ها و گندم ها ......آرامش در من حلول ميكند....من كجا هستم....تا چشم باز ميكنم  روبرويم ايستاده است .....حتما خواب است ....ميدانم كه خواب مي بينم....مي نشيند....مثل باد كه روي سبزه ها ....نرم و ملايم.....ميگويم:‌دارم از تمام باغ پر ميشوم.....لبريز.....سرشار....دارم بزرگ ميشوم.....ميگويم:‌اين احساسي ست كه هميشه نيست ....گاهي آنقدر دنبالش ميگردم كه خودم را هم گم ميكنم .....ميگويم :‌دلم ميلرزد...دستهايم هم.....

دستهايش را روي صورتم ميگذارد:‌گونه هايم تب دارند....تبي غريب....دست روي چشم هايم ميكشد...آرام....مثل راه رفتنش ...مثل نشستنش .....لبخند ميزند ....با لبخندش چيزي در تن درخت تكان ميخورد ....باد تمام حضورش را در خود گرفته است ....خودش را به باد سپرده است ....من محو آسمانم....ميگويد:‌من با توام... با تمام تو ....من در تو تاب ميخورم...پيچ ميخورم....در تو پرواز ميكنم ....

به دستهايم نگاه ميكنم . ميگويم : بالهايم ولي سالهاست شكسته اند ....ميگويد : همين شكستن هم از عشق است ... اين همه  آدم ادعاي پرواز ميكنند اما هيچ گاه از روي زمين بلند نشده اند .... چون عاشق نبوده اند ....عشق گاهي بجاي آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ....دو بال پرواز را از او ميگيرد ....

ميگويم : چيزي در ذهنم هست...جايي شايد در خوابي ديگر....به اين باور رسيده بودم كه عشق بيش از آنكه بدهد..... ميگيرد ....عشق طلبكار است .....

آرام ميشوم....آرام تر.....چشم هايم را مي بندم.....آغوش من پر از بوي عشق است .... نمي خواهم چشم هايم را باز كنم ....خواب خوبي ست .....اما كسي آرام در گوشم زمزمه ميكند ‌:بيدار شو...عشق حتي اين خواب را هم از تو ميگيرد ....

چشم هايم را باز ميكنم .....من كجا خوابم برد ؟

ياعلي

محسن فارسي

...............................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:21  توسط محسن فارسی  |