تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

من كه گفته بودم !!

فقط كوهستان

با اهل كوهستان كنار مي آيد ....

................................................

خدايا

به هر كه ميوه سنگين عشق ميدهي شاخه ي وجودش را مي شكني . تو خود مرهم شاخه هاي شكسته باش .......

التهاب آينه....موجي شبيه دلهره هاي شبانه در پيچا پيچ  كوچه هاي بي كسي ....ديرباش تمام صميميت ها و مهرباني ها ....اين همه نيامدن ها و نديدن هاي مدام....اين همه دلتنگي به وقت سفر...به وقت شبانه....اين همه تنهايي در هجوم رودخانه اي كه هيچ گاه به انتها نميرسد ....اين همه كلمه براي گريستن....اينها همه براي روز مبادا كافيست....روزي كه عشق فقط در طپش هاي قلم خاطره ي آن روزها را بياد خواهد آورد.....

تمام راه ....از اندوه اين سرسپرده به روياي او.....براي چشمهاي خيس آينه سخن گفته بودم....تمام راه ....از دلتنگي اين روزها ....از نبودن ها ....نديدن ها ....از لكنت بي وقت قلم براي سوگ نويس آنسوي هميشه .........گلايه بافته بودم كه چرا هميشه وقتي بايد باشد نيست ...چراهميشه در سادگي واژه ها جاري شده ام اما هيچ بستري براي اتصال به دريا ...براي پيوستن به مهرباني عظيم نبوده است .

...........................................

تلخ شده ام.... همين كوچه ي دراز در تاريكي شب براي يك اندوه هميشه كافيست .....دود سيگار تا انتهاي قلبم ميرسد....

من تمام مهرباني آينه را باور كرده ام . به درد و اندوه هميشه قسم كه باور كرده ام . ...به دردناكي عشق قسم كه باور كرده ام.....

من حتي در باور زمستان هم سبزينه هاي شكفتن را ديده بودم...فقط هيچ كس از من نپرسيد چرا با اين همه باور به باغ...خنده هايت شبيه گريه است ....كسي از من نپرسيد چرا هر كوچه كه رسيدي آوازي شبيه باران در حزن چشمهايت پيدا بود .....چرا كسي ازمن نپرسيد اين همه دود سيگار در اين اتاق آشفته براي خاطر كدام مه گرفته ...كدام مسافر دور....كدام صبح بي آفتاب است .....

چرا كسي نپرسيد چرا دستهايت مي لرزد ....چرا اين همه ابهام در واژه هايت جاري ست ...چرا در ابهام و استعاره سخن ميگويي....چرا شفافيت آب را در باور پريشان خود .....اين همه در گزاره هاي بي رديف  .....گرفتار ميكني ....چرا اين همه نشاني نانوشته از تو ....در تمام اين كوچه ها پرسه ميزند ....

..............................................

اينها همه رموز ساده اي از كتاب شعر من است .....اينها همه سوگ اين كوچه است در بن بست نام كسي كه هيچ گاه نبوده است .....اينها همه يادواره هاي بي عبور.....خاطره به وقت سوسن....به وقت مريم و زنبق خيس بامدادان است .....

هر چند اهالي خوش باور اين حوالي هميشه در پس اين همه نبودن ها ....هر وقت سراغ من مي آيند....يا فيش آب و برق دستشان است .....يا قفل كهنه و شكسته ي حياط پشتي كه سالهاست كسي خاطراتش را در آن حوالي با كسي قسمت نكرده است ......

اينها  نميدانند فقط ساختمان نيست كه حق شارژ مي خواهد....فقط درب روبه كوچه نيست كه زنگ زده و بايد رنگ و لعابش كرد ....اينها نميدانند كه هر پله اي يك روز مي شكند و اگر اين پله ها  هم مدام مي شكنند....نه بخاطر معمار  نابلد ...كه براي خاطر سنگيني درد كسي ست كه گاهي تمام حزن سالها ...به يكباره بر خلوت دلش هجوم مي آورند .....وگرنه پله كه بيخودو بيجهت نمي شكند ....

اينها نفهميدند چرا من هميشه كليد خانه را گم ميكنم و هميشه بايد كسي باشد تا ميان اين همه كليد كهنه....... كليد شكسته اي را بيابد تا بلكه اين در بي كليد ....براي اين همه بار سنگين نيامده باز شود....

فقط  نميدانم چرا گاهي گريه هاي بي وقفه كسي از پشت كوچه ....خواب اين مردمان ساده را آشفته ميكند .....صداي او نه شبيه صداي اذان است و نه حتي چيزي از نماز دم صبح ميداند .....فقط انگار گريه ميكند تا مردمان ساده بدانند كه كسي هست كه سالهاست گريه نكرده و اين بغض بي وقفه ...امانش نميدهد  تا روبروي باد بايستد و گريه كند....

ديگر از اين همه ابهام و استعاره خسته ام ....ديگر از اين همه باد بيوقفه .....از اين همه واژه در باران ...ازاين همه كلمه در خيزش كتابهاي شعر خسته ام ....

ديگر حتي بوي تند سيگار هم براي طپش هاي اين دلم كفاف نميدهد ....ديگر حتي نه كتاب و نه شعر ...هيچكدام دردهاي نانوشته را كافي نيست ....

....................

تنها شده ام....كي يركگارد  ميگويد براي طي كردن مراحل وجودي  در كتار رنج و آگاهي ...بايد تنهايي عميق هم داشت .....تنهايي براي رسيدن به تفكر ذاتي دروني ضروري است .....

نظم براي زندگي ....عبور از لذتهاي زود گذر....ساختن زندگي ....وفاداري به پيمانهاي اخلاقي....غلبه بر ضعف ها و كاستي ها .....شور و عشق و رنج و درد ....شك و ترديد.....و زايش من از پس دردي چهل ساله .....

تنها شده ام ....تنهاي تنها.....اما خدا هست....نميدانم كي يركگارد  توانسته بود به خدايش برسد...؟

چيزي به صبح نمانده است ....كسي از دور واژه زيبايي را مدام تكرار ميكند: لااله الا الله ....لا اله الا الله .....چيزي به صبح نمانده  است ....

يا علي

محسن فارسي .


 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:18  توسط محسن فارسی  |