تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

 ........................................................

 

 

......جمعه است ....لحظه هاي آخر روز ....روزي كه هميشه همين وقت دلشوره اي غريب ...مثل بغضي كه هميشه ته گلويم هست در من پيدا ميشود .....مدام از پنجره بيرون را نگاه ميكنم .....پرده را كنار ميزنم ....آسمان ابري تر ميشود...شايد باران بيايد...اما كسي هم هست كه بايد بيايد.....كسي هم هست كه قول داده است بيايد ....پس چرا نمي آيد....

چرا كسي كه بايد بيايد آمدنش را اين همه به تاخير مي اندازد؟؟....در يخچال راباز ميكنم...آب از گلويم پايين نميرود....گلويم مثل سنگ شده است....بغض كه مي آيد بايد گريه كنم ....اگر نكنم تير كشيدن هاي دلم بيشتر ميشود....بيشتر از هميشه....

ميخواستم زخم دوم را بنويسم....ادامه پست قبلي را ...اما نشد.....گاهي احساس ميكنم بايد راحت تر بنويسم....بي ابهام و آينه....

جلوي پنجره ايستاده بودم ....داشتم فكر ميكردم انگار سر جلسه امتحان هستم....همه ورقه هايشان را داده اند و رفته اند ....فقط من مانده ام....همه منتظرند تا من هم ورقه ام را بدهم....اما مدام دست دست ميكنم ....نميدانم چرا بلند نميشوم.... جلسه خيلي وقت است تمام شده اما هنوز من نشسته ام ....چه چيزي قرار بود بنويسم كه ننوشته ام ...چه چيزي قرار بود كه ننويسم و نوشته ام ....آيا اينها كه نوشته ام پاسخ سوالاتي است كه از من پرسيده اند ...يا اينكه من فقط جوابهاي خودم را نوشته ام.....شايد اين سوال و جوابها به هم ربط نداشته باشند ..... شايد من بايد از نو بنويسم....پس چرا دست دست ميكنم...

 

شايد اصلا نبايد سرجلسه امتحان مي آمدم....بايد مريض مي شدم ....بايد نسخه پزشكي مي آوردم ...اما از كدام پزشك....كسي حال مرا نمي فهمد....دكتر ها فقط به شكستن  دست و پا و درد كليه و فتق و ازاين مزخرفات نسخه ميدهند.....روان پزشك ها هم كه از من نااميدشده اند... تيمارستان هم قبولم نميكند....شايد حالا بجاي اينكه اينجا سر جلسه امتحان باشم بايد تيمارستان باشم.... شايد ......

زنگ ميزنند....باران نمي آيد...اين روزها آنقدر باران باريده كه مدام احساس ميكنم دارد باران مي آيد .....دگتر سروش جايي نوشته است :‌وقتي باران مي بارد ميروم زير باران و مي رقصم ...راست ميگويد......زيبايي حيرت انگيزي دارد ....

بدون چتر ....زير باران .....اما انگار قرار است امروز كسي بيايد .....يعني تا غروب مي آيد؟....شايد من منتظرم او بيايد تا ورقه ام را به او بدهم....شايد قرار است او ورقه ام را اصلاح كند....اگر او اصلاح كند حتي صفر هم نميگيرم....اگر او اصلاح كند حتما خيس عرق ميشوم....مي ميرم....از خجالت ...از شرم ميميرم....پس چرا با اين همه شرم و خجالت منتظر مانده ام تا او بيايد ....اگر بيايد ومن هنوز سر جلسه باشم شايد از من نااميد شود... شايد هم مدتهاست از من نااميد شده است ....

ميگويند هر جمعه كارنامه ها ميبرند سراغ او .....واو وقتي آنها را ميخواند گريه ميكند....يعني براي من هم گريه كرده است ؟؟؟...... كاش بميرم و او را نبينم...كاش نباشم....كاش وقتي مي آيد من مرده باشم و اين جسم خسته زير سم اسب او تكه تكه شود....

گناهان اطرافم را گرفته اند .... هر قدمي كه بر ميردارم و هر لحظه اي كه ميگذرد بي حس گناه ...بي حضور شيطان نيست....حتي وقتي آن لحظه كه كه احساس ميكني به خدا نزديك تر شده اي باز شيطان هم با آن چهره زشت و زيبا يش .....كنارت لم داده است...

خسته ام كرده است .....توي چشمهايم زل ميزند....دستم را ميگيرد...دنبالش ميكشد ...يا ميروم....نميدانم....اما هميشه چيزي هست كه تكانم ميدهد...دستي شبيه فرشته اي كه درست سر وقت برسد....جايي كه انگار شيطان خوشحال است از اينكه جواب سوالاتش را درست داده ام ....

چقدر روح زيبا و زلال تماشا كردني ست .....نه روحي كه در كنج خانه نشسته و زلال مانده است....نه كسي كه حتي از اسم گناه به وحشت مي افتد و دستهايش مي لرزد...نه كسي كه مي ترسد....نه كسي كه زندگي نميكند....حرف نميزند...وجودش را مخفي ميكند تا مبادا جايي شيطان او را ببيند و كار دستش بدهد....

روحي برايم جذاب است كه  از بستر هاي بسياري گذشته است اما هنوز زلال است....كسي كه شيطان مدام بدنبال اوست.... خيره به اوست...كسي كه در شيطان آرزوي لبخند را به حسرتي مدام مبدل كرده است ....

هنوز ورقه ام را نداده ام ....هنوز غروب نشده است ....دلم كم كم تنگ ميشود....اشكهايم بي اختيار از صورتم جاري ميشود....وقتي گريه ميكنم دستهايم را روي صورتم ميگيرم...سرم را رو به آسمان مي برم....و چشمهايم را به سمت جايي روشن در آسمان مي دوزم....

............

هنوز پشت پنجره هستم....هنوز فرصت هست ....

..........................................

ساعت نزديك دو نصف شب از اتوبوس پياده ميشوم....خيابان آنقدر خلوت است كه انگار همه از شهر گريخته اند ....چه حسي دارد وقتي در يك خيابان خلوت قدم بزني بدون آنكه كسي تو را ببيند ....يا از نگاه كسي فرار كني ...يا خودت نباشي ....اما اينجا خودت هستي ....خيابان خلوت و فقط صداي قدمهاي خودت هست كه رفتن را بيادت مي اندازد ....

گاهي هر چند وقت يك بار صداي ماشيني از دور مي آيد .....نزديك كه ميرسد بوق ميزند و بعد آرام دور ميشود.... مدتها بود اين خيابان را خلوت نديده بودم....آدمها وما شين ها مثل مور و ملخ  در هم گره ميخوردند... چشم ها فقط به خاطر چشمهاي ديگران بود كه خيره مي شدند .... بوي مصنوعي آدمها تمام پياده رو را پر ميكرد و تو حتي فرصت نميكردي را ه بروي ....يا حتي نفس بكشي....

...................................

چراغها دارد خاموش ميشود....كسي نيست ....من مانده ام و ورقه اي كه ديگر نميدانم چه بايد بكنم ....نگاه ميكنم .....شب شده است ....ديگر هيچكس ورقه را از من نخواهد گرفت....ميمانم ...بلند ميشوم....پنجره را باز ميكنم و رو به حياط فرياد ميزنم...هيچكس نيست....همه نااميدشده اند و رفته اند ....

ورقه از دستم رها ميشود و روي زمين مي افتد...مي نشينم و به ديوار تكيه ميدهم....همه رفته اند ...همه ....حتي پرنده ها ....سرم را توي دستهايم ميگيرم.....همه روزهاي گذشته از ذهنم ميگذرد....بايد تمام كرد...بايد دوباره بنويسم...از نو...حتي اگر هيچكس نباشد آنرااصلاح كند ....حتي اگر كسي مراقب من نباشد ....من بايد بخاطر خودم بنويسم...بخاطر خودم...بايد خوب بنويسم....مثل آبي ...مثل زلال....مثل سادگي...مثل خيس و خسته....مثل گريه به وقت دلتنگي ....

بايد دوباره بنويسم.... با دلم ...با انگشتانم....با تمام بودنم.... حالا فقط چشمها ي خدا مراقب من است ....او هميشه مراقب من بوده است ...  اين من بودم كه گاهي باور نميكردم....بايد بنويسم...دوباره ......مثل خيس  و خسته ....مثل گريه به وقت دلتنگي....

ياعلي

محسن فارسي

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط محسن فارسی  | 

...............................................................

..................................................

مدتها بود نديده بودمش ... وقتي ديدم مثل هميشه كه مي ديدمش شيطنت آن سالها فوران كرد و گفتم سر بسرش بگذارم ....خنديد ...اما اگر ده تا فحش به من مي داد بهتر از اين خنده بود ...صداي بنيامين تمام اتاق را پر كرده است ..... گاهي بين آوازهاي بنيامين انگار چاووشي هم ميخواند ....مي نشينم پشت ميزوكامپيوتر ....او خيره به خيابان تاريك است ....من براي كار ديگري سراغ او رفته بودم ....اما مثل اينكه منتظر من باشد...به نظرم داشت به روزهاي گذشته برميگشت تا چيزي را بياد بياورد .

با خودم مي گويم :‌ يعني بخاطر آوردن  اين همه برايش دشوار شده است كه بايد اين همه خيره بماند و من همچنان بنيامين و چاووشي را تحمل كنم ؟‌...

سراغ فيلمهايش ميروم . . . ديگر سليقه آن روزها را ندارد...همه چيز به هم ريخته است .....هيچ چيز سرجاي خودش نيست ....هامون قاطي كيشلوفسكي شده ....برباد رفته كنار اديسه.....اين همه موسيقي هاي متفاوت و پراكنده از آفريقا تاهند ....اين همه بوي سيگار ....

ديگر وقتي دست به فيلم هايش كه ميزني عصباني نميشود ....حرص نميخورد و من هم ديگر خنده ام نميگيرد....

هرفيلم نايابي كه هيچ كجا نميتواني پيدا كني اينجا هست...هنوز خيره است و من منتظرم تا اگر نخواست چيزي بگويد من حرفهايم رابگويم و بروم ...

سكوتش را با هامون مي شكنم .....چقدر شيفته هامون بود....اصلا خود هامون بود....ديوانه هامون بود....مثل او لباس مي پوشيد...مثل او حرف ميزد...مثل او عاشق شد ....مثل او كار را خراب كرد ....اما مثل او نتوانست به دريا يزند ..و ماند ....و به نظرم همين ماندن او كار را خراب كرد ...بايد به دريا ميزد...من هم كه علي عابديني نبودم...

...............................

پوستر فيلم پدرخوانده هنوز روي ديوار است ...سالهاست روي ديوار است ....آن طرفتر پوستر فيلم آژانس شيشه اي هم هست ....پرويز پرستويي با چشم هاي مضطرب.....هنوز هم نه من  و نه خودش ارتباط پدرخوانده با آژانس شيشه اي را نميداند.....

چقدر شورو شوق هاموني را از دست داده است ..... موهاي جلوي سرش كامل ريخته است ....نميدانم وقتي موهايش ريخت  از هامون جدا شد يا وقتي ....

يكبار با يك فيلمنامه كوتاه سراغم آمد.....وقتي خواندم فقط خنده ام گرفت ...وقتي هم مي خنديدم ميدانستم معني خنده هايم را مي فهمد ....هر چه فحش بلد بود نثارم كرد.....من دوم دبيرستان بودم و او هم .

سالها بعد باز هم آمد....اين بار نه با فيلمنامه كه با يك فيلم...نگاه كردم ....وقتي تمام شد فقط سكوت كردم ...اين بار نخنديم....اين بار او لبخند زد ...فيلم را از ويدئو خارج كرد و رفت.....

براي همايش حضرت فاطمه مقاله اي نوشت...خيلي طول نكشيد...شايد دوساعت...وقتي خواندم گفتم  بعضي حرفهايت درست نيست....تشكيك بي جا و بي مورد است ....قبول نكرد...وقتي از همايش برگشت گفت كه نزديك بود حكم كفرم را صادر كنند...

بلد بود بنويسد اما نميدانست چطور خوب بنويسد....هميشه ميخواست چيزي در كارهايش باشد كه صدايش در بيايد ....كسي فحشي به او بدهد ....نوشته اش را پاره كنند...يا به خطاب هميشه ي خودش :‌.....توقيف كنند..

.......

يك بار فرهنگسرا بودم....وسط فيلم فراني و زويي دستي روي شانه ام نشست....برگشتم....خودش بود ...تا آخر فيلم فقط فحش مي داد ....نفهميدم چرا...ولي مثل اينكه بدجوري حالش خراب بود.....وقتي هم كه فيلم  تمام شد به من گفت باور ميكردي فيلم اين طور تمام شود ؟‌....گفتم : ميدانستم....عصباني شد ....گفت آخر از كجا ميدانستي ...گفتم :‌ قبلا يك بار ديده بودمش ......و رفت.

هميشه وقتي مي رفت زود هم بر ميگشت...از آن آدمهاي پريشاني بود  كه با يك فيلم به هم  ميريخت ....من هم به هم مي ريختم....گاهي مدتها با يك فيلم زندگي ميكردم ....بايك كتاب...با يك شخصيت فريباي يك رمان فلسفي....با يك حضور اهورايي...

من اما زودتر تكلفيم را مشخص ميكردم ....اما او مي ماند.....براي همين مدتها هامون ماند .....هامون شد ....چقدر شبيه او زندگي كرد....با هامون تلخي هاي زندگي اش را رو كرد...انگار قبل از هامون آنها را نداشت ....يا باور نميكرد....با هامون رشد كرد...دنبال كتابهاي آسيا در برابر غرب و دميان و تولستوي بود....وقتي كتاب شايگان را به او دادم از فرط هيجان جيغ كشيد....گفتم با اين جيغ نميتواني شايگان را بفهمي ...وگمان ميكنم فهميده بود ....چون بعد ها نقد خوبي براي آن نوشته بود.....

.................................

سال هاي دبيرستان ديوانه كتاب بود.....مي نشست در را بروي خودش قفل ميكرد و مدام ميخواند.....سروش را با شريعتي قاطي ميكرد....فلسفه را با عرفان....فيلم را با زندگي....عشق را با حقيقت....وقتي سراغش ميرفتم.....سه تار تمرين ميكرد....ميان مجلات و كتابها غرق بود....

من عادت بدي داشتم....هر وقت به هم ميريختم...يا كتابها و آدمهايش فكرم را دچار پريشاني ميكردند فقط ميخواستم تنها باشم.....تنها بمانم....جايي پيدا ميكردم و براي مدتي فقط ميكردم تا همه چيز را كنار هم بچينم و ببينم چرا اينطور شد.....

اما او وقتي به هم مي ريخت سراغ من مي آمد....حرفهايش را مي شنيدم ...و بعد دعوايمان مي شد ....

سيگاري از روي ميز  برميدارم...كنار پنجره ميروم....من هم انگار چيزي دارد يادم مي آيد...ميدانم كسي را از دست داده است و از دست دادن هميشه سخت بوده است ....و براي ما سخت تر .....دود سيگار تا چشم هايم ميرود....چشم هايم خيس ميشوند....خيس خيس.....حرفهايش را كه ميشنوم....بغض ميكنم...حالا نميدانم كسي كه روبروي من ايستاده و دارد اينطور بي تاب گريه ميكند پدرخوانده است .....يا حاج كاظم....يا فراني...يا  هر كس ديگر.....نميدانم....تمام اين لحظات برايم بوي غريبي دارد ....

ميگويم :‌دارم روي هويت كار ميكنم ....تحقيق يكي از درسهايم است...سراغ كولي و ميد و فرويد و نيچه رفته ام .... اين تكه ها را كنار هم ميگذارم...خود انسان ها در تقابل با ديگران معنا مي يابد ......اما اين همه معنا در بي معنايي......

سيگار به انتها رسيده است ....حالا موسيقي موريكونه است كه تمام اتاق را پر كرده است ...از بنيامين و شعرهاي  بيهوده اش خبري نيست .....حالا بودن با موريكونه است كه تحمل پذير است ......

چرا من.... اين همه دلم تنگ ميشود؟؟؟؟......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:45  توسط محسن فارسی  |