|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
.........................................
وقتي هنوز راه نيافته اي ...وقتي هيچ راهي بلد نيستي ...وقتي حيران و سرگرداني...وقتي گنگ و خسته اي ....شايد دستي كه فراتر از تو هست...كسي كه راهها را آزموده ....كسي كه بسيار زمين خورده است... اگر گمراهت نكند....اگر نخواهد مستبدانه تو را به راهي كه خودش رفته مجبور كند.... شايد بتواند براي مدتي كوتاه كمكت كند ......كسيكه بتواند فكر كردن را به تو بياموزد...نه فكر را ..شدن را به تو ياد دهد نه بودن را ....
اما وقتي به راه افتادي ....ديگر تنها ميشوي...بايد تنها شوي ...مثل يك كرگدن تنها سفر كني ....رفته رفته شباهت ها كم ميشود...حتي با آنها كه در راهند... با آنها هم حرفي براي گفتن نداري....كنار پيچي و گذري...سلامي و نگاهي و رفتني دوباره....
وقتي ميروي ....ديگران ...حتي آنها كه شايد نسبتي با تو دارند فقط وقت تو را تلف خواهند كرد...آويزانت ميشوند...سنگينت ميكنند...كوله بارت را سنگين ميكنند...در حالي كه تو بايد به هر پشت سر گذاشتن جاده اي ... كمي از بارهايت را خالي كني ...خالي شوي...خالي از نام و ياد و ديگران...آنها از روح ستيزنده تو خبر ندارند....آنها ترا نمي شناسند....باورت ندارند...حتي اگر باورت هم كنند دوست دارند زمين گير شوي...خسته شوي...بارهايي كه مي بري كمرت را بشكنند...زير اين بارها خم شوي...جاخالي كني...كنار بكشي...به التماس بيفتي...اما تو اين روح سرگردان را از گذرگاههاي زيادي عبور داده اي...تو به قيمت تنها شدن ...همه چيز را از دست داده اي ...همه چيزرا براي جمع كردن تكه هاي خودت ...براي استوار ماندني يگانه...براي شدن هاي مدام و لمس حضور كسي كه ترا از خاك تشنه آفريد....
..............................................
حالا بسيارند كساني كه خميازه مي كشند....وقت خوابشان دير شده است....بسيارند كساني كه دست و دلشان را گم ميكنند....خاك ميخورند وبسادگي از ياد ميروند...اما تو خوابت را خودت آشفته كرده اي ...تو نميخواهي بخوابي ...حالا وقت خواب نيست...پيش از اين هم ديگران كنار همين جاده كه تو مسافرش هستي و تنهاي تنها ميروي ....ديگران زير درخت و سايباني ....درخستگي راه به خوابي بيوقت دچار شده بودند....اما تو با تمام خستگي ... نبايد فراموشي سراغت بيايد....
.........................................
تنها كه ميشوي خودت هستي....بي پيرايه....نميخواهي حتي باد هم بيايد....تنها كه ميشوي ميخواهي تمام حاشيه ها را كنار بزني....فقط خودت باشي ....حتي به ديگران فكر هم نميكني....فقط به خودت...به لحظاتت...به اين روزهايي كه هستي فكر ميكني...به خودم كه فكر ميكنم احساس ميكنم كه هستم...وجود دارم....تمام روزهاي گذشته را دور مي ريزم...روزهاي گذشته هيچ خوبي برايم نداشته اند....حتي ديروز...حتي همين ساعت گذشته.... همه چيز هايي را كه مرا بياد گذشته مي اندازد دور مي ريزم...نوشته هاي گذشته را نميخوانم...حتي نگاهشان نميكنم....حتي ايميلم را هم تغيير ميدهم....كتابهايم را جوري مي چينم كه روي جلدشان را نبينم....هركدام از آنها مراياد مفهومي يا چيزي مي اندازد كه نبايد بياندازد....من خودم بايد تصميم بگيرم كه به چه چيزي بايد فكر كنم
...................................................
..................
یاعلی