تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

 

...................................

 

روي صندلي جابجا ميشوم...سرم را پايين مي اندازم ....زانوهايم را بغل ميكنم..به طرح هاي روي قالي خيره ميشوم....چه چيزي باقي مانده است ..چيزي مثل خوره به جانم افتاده است ..به فكرم ...به روحم....گاهي كه سرم را بيشتر زير آب نگهميدارم و نزديك است خفه شوم...بوي عطري از دور ميرسد...بوي حرم ....سقاخانه....رو به قبله...در سجده...رو به آسمان...خيلي دور ....خيلي نزديك....

روي صندلي جابجا ميشوم....ذهنم به هم ريخته است....موسيقي فيلم خيلي دور خيلي نزديك تمام اتاق را پركرده است...دستهايم مي لرزند...دلم هم ...

اين روزها اصلا خودم نيستم...هيچ شباهتي به خودم ندارم....هيچ شباهت روشني به خودم ندارم...بيخوابي اذيتم ميكند...خودم را گم كرده ام....پيدا نميكنم...سنگين شده ام...هيچ وقت اين همه سنگين نبودم ...كاش ميشد فكرهاي اضافي را بيرون ميريختم...كاش مي شد خلاص مي شدم....

چيزهايي هست كه هيچكس نميداند....بجز خدا ومن....حرفهايي كه حتي براي نوشتن هم خلق نشده اند....بايد بمانند...

كاش به خواب ميرفتم و بعد از بيدار شدن همه چيز را فراموش ميكردم...بجز بوي عطري مقدس ...عطري سرشار از واژگاني مبارك...يا واژگاني سرشار از عطري مقدس....

همه چيز غريب اند....بيگانه اند.... چرا من اينگونه خودم را فرو مي ريزم...چرا من اين همه تكه تكه ميشوم...گريه ميكنم....چرا درد ميكشم...چرا مدام كم مي آورم...چرا خسته ام...

حوصله هيچكس را ندارم....بجز ضريح چشم هاي آينه در سقاخانه....اما كدام ضريح.....كدام چشم....كدام آينه....هر كدام شرحي و حوصله اي ميخواهد براي گفتن....نوشتن...فقط آينه ميداند و چشمهايش....

همه چيز بوي سوختن ميدهد .....بوي پياله اي خالي و پر از عطش. بوي تكرار در پس ملال . بوي ملال در حزن سادگي هاي بي حوصله .

همه چيز مثل سكته در پس كلام است .....بوي شكستن در پياده رو ....... بوي ماتم در تاريكي شبانه ......چرا نميشود مثل هميشه باريدن گرفت....... چرا نميشودفراموش كرد....... كسي انگار دعايي براي باران خوانده است....... وگرنه باران اين همه تحمل نداشت......حالا كه دارد......حالا كه مرا به ستوه آورده است.........

اين ابرها  از اين سمت مي روند رو به مشرق.......

مشرق كجاي عالم است ؟ دستهايم را دراز ميكنم...احساس ميكنم رسيده اند ....به آنسوي كسي كه ضريح چشمهايش بارش مدام باران است ...

من از چه ...از كه حرف ميزنم...من كه چيزي بخاطر ندارم....فقط بوي يك حضور آسماني ....بوي معطردر پس جاده ها ....روبه مشرق...نه....كمي آنسوتر..... شمال به شمال غربي...امتداد شمال تاشمال غربي....مثل امتداد زاگرس از غرب به جنوب شرقي.....

من از چه كسي حرف ميزنم؟....تقدس يك باور مهربان...كمي بيشتر ....بالاتر...مهربانتر....ارتباطي معنوي در جوشش ذكر و دعا و تسبيح....خلوت گزيدن هاي مدام....چله نشين شبهاي صبوري و روزهاي بي انتها...من از چه كسي حرف ميزنم؟...

كدام آينه اين همه مرا برملا كرده است....كدام تابش بي انتها....كدام واژه ..كدام رنج ناتمام....ميدانم كه با تمام سادگي چيزي در پس اين سير مدام هست...چيزي شبيه رنج....شبيه دردي در گهواره....چيزي در طپشهاي آينه...

مي گويد: امروز حرم خلوت بود و به نظر خیلی تعارفتان کردند..... که جای به این خوبی نصیبتان شد.... راستی آن نوزادی که چشم هایش از فرط آبی بودن...... کنار پای شما دراز کشیده بود و با هر تکان...... انگار موج دریا را به روی زیارتنامه ی شما می ریخت عجب شبیه فرشته های آسمان بود.....

 

........................

چه عطر غريبي دارد اين ضريح.....

چه عطر غريبي دارد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:13  توسط محسن فارسی  |