تبليغاتX
بی قرار
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

...........................................

تابلوي كنار جاده تند ميگذرد..... 180 كيلومتر.... عشق روي پياده روي مصطفي مستور را يك نفس مي خوانم...... بغض ميكنم ....هزار بار.... تابلوي كنار جاده تند ميگذرد.....90 كيلومتر.... از شرابه هاي روسري مادرم و شعر هاي سيد حسيني....... تابلوي كنار جاده تند ميگذرد...... عطش قاضي طباطبايي..... همه چيز تند ميگذرد..... دختري شايددو ساله..... روي صندلي جلو نشسته است..... بر ميگردد.... نگاهم ميكند....  عروسك كوچكش از دستش مي افتد... برميدارم.... ميدهم دستش.... مي خندد.... اما من بغض ميكنم.... نميدانم چرا...... شايد بخاطر شرابه ها ست..... شايد عشق مستور در پياده رو و مهتاب يا فروغ....اين روز ها هر چه ميخوانم بغضم ميگيرد.....

اتوبوس ايستاده است شب شده است شب انگار تمامي ندارد راه ميروم تا انتهاي باغ تا سراسيمگي تا باران ببارد تا خيس شوم....

حالا دارد باورم ميشودكه دارم ميروم....نميدانم كجاي اين مسير سبز هستم ....اما ميدانم كه هر روز فاصله ميگيرم....خيلي از چيزهايي كه آدميان چهار دست و پا به آنها چسبيده اند برايم فرو ريخته است ....برايم خنده دار است ....

........................................

سراغ مادرم ميروم...به چشم هايش خيره ميشوم....انگار بار اولم است كه نگاهش ميكنم... هميشه وقتي نگاهش ميكنم دلم آشوب ميشود...مهرباني اش هيچ شباهتي به مهرباني ديگران ندارد...چقدر حسرت بوسيدن دستهايش را دارم ....دردهايش را حس ميكنم...دردهايي كه سنگيني اش را هيچ كس نميتواند باور كند...نگران است ...نگران خيلي ها ... نگران همه...ياد فيلم مادر حاتمي مي افتم...بعضي چيز ها را نميشود فراموش كرد.... انگار كه قلبت را از ياد مي بري...انگار كه خودت را ....يادم مي آيد كه اين روزها همه فراموشكار شده اند...

دلم ميلرزد...رعشه هاي يك حس غريب....تكان هاي بي وقفه ي يك مهرباني سرشار....دستهاي چروك خورده ي يك مهرباني مدام...چگونه ميشود به او كه اين همه مهربان است التماس كرد كه پير نشود...كه همچنان باشد...لبخند بزند...سجاده اش را پهن كند....و مدام زمزمه سبحان الله او را بشنوي...احساس ميكنم مادر تنهاست....او مدتهاست كه تنهاست....وتنهايي اش را عجيب احساس ميكنم....تنهايي اش را هيچ گاه نميشود فهميد ....فقط ميتوان حس كرد....

بيرون مي آيم....هواي خنك شب جاي خوبي براي خالي كردن بغض هست...ولي مگر آدمها مي گذارند....راه ميروم...راه راه راه ....دلم عجيب گرفته است...عجيب....

گاهي فكر ميكنم خدا همه پيامبرانش را فقط براي تسكين دردهاي آدمي فرستاده است....براي آرامش اين تكه هاي شكسته در پس هزار هزار دلتنگي مدام....براي باريدن ...باريدني سرشار...

...............................

بي تابم...كلماتش بي تاب ترم ميكند...از بيقراري ميگويد...بي قرارترم ميكند....نميدانم چه نسبتي هست بين اين ضريح مقدس ...دستهای  او....و اين بيقراري لكنت گرفته در پس حرفهاي من....

مینویسد:

بی‌قراری و بی‌تابی عالم ناب و سکرآوریست. و مطئنم می‌دانیدش. از همان بی‌قراری‌ها که کسی مثل شریعتی در گفتگوهای تنهایی‌اش یا در کتاب حجش نوشته. بی‌قراری یعنی آنقدر شور زندگی آنقدر شور پریدن و پرواز کردن که نگنجیدن در این قفس تن که ندیدن دنیای خاکستری اطراف را و مدام شور داشتن برای پرواز که لحظه لحظه منتظر برای باریدن باران و منتظر ماندن سرکوچه برای اینکه یقین داری حتما کسی خواهد آمد......

 

.................................

آخرين نوشته هاي همسر چمران را درباره چمران ميخوانم.... بعضي آدمها هيچ وقت تكرار نميشوند...مثل شريعتي، ابن عربي، ملاصدرا،داستايفسكي،برگمن،غزالي،تولستوي........................

..............................

آشفته ام...مثل همين نوشته هاي آشفته....بيقرارم....بيقرار تر از هميشه....ميدانم كه جايي آدمي به آرامش ميرسد..به يقين...از طريقتي سخت و متحير به تجربتي پرمغز و ناب....از فلسفه و حكمت و سوال هاي مدام به باوري عميق...باوري پيامبرگونه..عيسي وار....چنان كه بالاي صليب بتوان عشق بازي كرد...ميدانم كه ميشود رسيد...از ترديد جانكاه به باور يوسف در تلاطم هاي زليخايي اين همه ليلا.............

گاهي يك اشارت روشن...يك دست مقدس...يك حضور متبرك به يك ضريح....دعاي باراني دستي عاشق پيشه در بارگاه عرفاني يك آسماني ....ترا به گريه مي اندازد....به هق هقي غريب...ميان يك سجده اي در كويري تشنه.....

ياعلي

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که ..........  |