|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|

.........................................
..............شب شده است ....مي نشينم تا بنويسم....اما با تمام هجومي كه حرفها به ذهنم دارند نميدانم از چه بنويسم....نوشتن...تند و راحت و ساده نوشتن....مثل بودن و زندگي كردن...
وقتي دردهاي آدمي بزرگ ميشود ....روح ظرفيت بيشتري مي يابد....عميق تر ميشودو طوفاني تر....وقتي دردها به ستوه مي آيند و توميان اين همه آدم ....سنگيني تمام دردهايت را با خودت حمل ميكني و هيچ مسافري ...سنگيني بارهايت را.... حس نميكند و نمي فهمد.....مجبور ميشوي به كوه بزني...به دشت...به بيابان....به كوير....
كوير ميگويم وشريعتي مراد ميكنم....
زخم هاي ناسور پس اين همه شكسته را شايد حرفهاي شريعتي در كوير و گفتگوهاي تنهايي اش چاره اي بكند...چقدر با شريعتي زندگي كرده ام....چقدر با دردهايش زيسته ا م و زخم هايش را تير كشيده ام....چقدر گريسته ام براي صداي بغض آلود و لرزانش....
.............................
وقتي وارد مسيرميشوي و ميروي كه برسي....يكباره احساس ميكني تنهاي تنها شده اي ....هيچكس همراهت نيست....همه گريخته اند .....دور مانده اند...دور دور دور .....حالا جايي كه تو هستي با بهشتي كه ديگران در آن هستند فرق دارد ....تو خودت را از بهشت بيرون افكنده اي....هم از بهشت خدا و هم از بهشت آدمها....براي رسيدن به چه چيزي ؟.........براي رسيدن به كدام بهشت؟؟؟......
تنهايي ترا مي شكند....مضطربت ميكند....ترا به زمين سرد ميزند....
بهشت ..........
..........................................
دراز ميكشم.....كتاب طوفان ديگري در راه است چندروز است كه به دستم رسيده است...هر شب تا انتهاي سكوت و خنكايش فقط ميخوانم...هنوز هم نفس گرم سيد مهدي مرا به ايستادن ميخواند....
اين روزها عجيب خسته ام...خواب مي بينم مرده ام.....عده اي غريبه و آشنا تابوت مرا مي برند....نميدانم به كجا.......ايستاده ام....كسي گريه ميكند.....حالا همه جا خلوت است ....من در قبرستان تنهاي تنها ايستاده ام....باران ميگيرد....من هنوز ايستاده ام.....راه ميروم....هنوز سنگينم....هنوز تلخي در جانم است.....باران مرا شستشوميدهد....
باران سيرابم ميكند......
...........................................
غروب به مزرعه آفتابگردان ميروم....آفتابگردانها بزرگ شده اند....رو به آفتاب و تماشايي.....چقدر زيبايي غريبي دارد اين آفتابگردانها.....بين آنها راه ميروم....بين سبزه ها ....بين آفتابگردانها....درخت گيلاس آنقدر بزرگ شده است كه انتهاي شاخه ها ديده نميشود....علفهاي هرز تمام مزرعه را پركرده است ....شيخ ميگويد بايد هرس كرد.....من دلم نمي آيد....ميگويم اذيتي ندارند ...شيخ قبول نميكند.....
...............................
فيروزه اي ......حرفهايش مثل نوشدارو ست .....وقتي حرفهايش را ميخوانم انگار از بين تمام زشتي ها و بدي هاي دنيا.....مسيري سبز باز ميشود و ترا به جايي فرا ميخواندكه براي مدتي احساس مطبوع آرامش را احساس كني .....احساسي كه فراموش نميكني....
حضور او ....عنايت كسي ست كه فراموشم نكرده است.....او همراه فيروزه اي را در دورترين نقطه ازاينجا.....در بهترين مسير ممكن .....براي آرامش اين تنهاي شب زده خلق كرده است....
حضور همراه باراني من .....حضور معنوي و زنده اش ....مثل حضور چيزي ست كه از فرط بودن .....احساس ميكني كه نيست....اما هست و در جان تو نشسته است......
.............................
دستهاي نجيب باران هست....او هم دارد دعا ميكند....نميدانم چه دعا يي ميكند.....اما ميدانم كه نفس او معطر است....نفس معنوي او هنوز جاري ست ....ميان مسيري كه من هستم....ميان اين همه وحشت و گريز و بي پناهي.....
...........................
كلمات اذيتم ميكنند.....چقدر اين روزها حس عجيبي دارم....دلم ميخواهد بروم.....بروم جايي كه دستهاي نجيب باران .....به سمت آسمان است....
دلم عجيب گرفته است...........................................................
