|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|

.......................................
....تمام كوچه را چراغاني كرده اند ....گلبرگ هاي طلايي و سفيد با باد مي رقصند...تكان ميخورند...حرف ميزنند...اطراف كوچه تاانتهارا ميز و صندلي چيده اند ...روي تمام ميزها گل و شيريني گذاشته اند....شوري عجيب در كوچه جاري است ....از وسط كوچه ميگذرم....براي كسي كه با انتظار زندگي كرده است چنين حالتي چقدر لذت بخش است....انگارميداني كه حتما مي آيد...يقين داري كه تمام اين چراغها...شورها و ولوله ها...براي خاطر كسي است كه مي آيد...براي كسي كه هميشه دلتنگ كسي است كه شبيه هيچكس نيست ....شبيه آسمان است...شبيه تكان هاي دريا.....
چه ميگويم....اينها هيچكدام نيست....او چيزديگري ست....حضور ديگري ست ....
.......................
قدمگاه حس خوبي به آدم ميدهد...حس سادگي و صميميتي كه در رحمان است...صميميت عشقي شيرين .... رحمان جوري عجيب عاشق است....جوري عجيب مي فهمد....باور ميكند...شكل غريبي از ايمان را نشان ميدهد...
ايماني كه حتي آنان كه بيست سال است براي آقا مولوديه ميگيرند اما ذره اي از اين عشق را ندارند....رحمان مولوديه نميگيرد ....غمگين است....اما دل آقا با اوست...حتي آقا به او بدهكار است.....
مگر ميشودآقا به كسي بدهكار باشد ......؟؟؟ چقدر اين جمله در فيلم تكرار ميشود....چقدر عشق تكرار ميشود.....
دوستم دارند و دوستشان دارم......
................................................
صدايم گرفته است ....سرم درد ميكند....حالم خوب نيست...گلويم ميسوزد....چندساعت است كه توي خيابان قدم ميزنم....خيلي از خيابان ها چراغاني شده اند....سراسر نور و رنگ و تولد است.....
قدم ميزنم...آرام و آهسته.....اين شور واين عشق ....چقدر خوب بود تمام اعمال آدمها و رفتارهايشان از دلشان بر مي آمد....كسي مولوديه ميخواند... صدايش سوز دارد....با خودم مي گويم اگر اين سوز واقعاَ از دل آدمي برميخواست چه اتفاقي مي افتاد....چقدر خوب بود فيلم بازي نميكرديم.....چقدر خوب بود فلسفه انتظار را مي فهميديم....چقدر خوب بود ميدانستيم چرا آقا هنوز نميخواهد بيايد.....آيا اين قافله هيچ گاه صداي مهربان او را نخواهد شنيد.....
..............................................
دلم گرفته است ....اين دلتنگي هميشه با من هست...حتي روز عيد....گاهي دلواپسي هاي شوريده در من به دلتنگي ميرسد و دلم ميلرزد......اين لرزش از كدام سمت به جانب دلم هجوم آورده است......كدام آينه اين همه محتاج شكستن است.....كدام دست مهربان مرا خواهد شكست..... دستي نيلوفري از سمت مشرق....مشرق بهشت....مشرق مقدس.....مشرق زيبا....مشرق بهاري....بهار.....بهار........
.................................

حرف ميزند.... ساده حرف ميزند....ميگويم اينجا چه ميكني ...ميگويد آب ميبرم....بعد ميگويد آب ميخواهي بياورم....ميگويد درس نميخواند....اصلا درس نخوانده است...شايد 11 سال داشته باشد ...كفش كهنه و پاره اي پوشيده....سطل آب كوچكي دستش هست....من كنار مزار نشسته ام ....او هم روبروي من آن طرف نشسته است...مرد ميانسالي را نشانم ميدهد و ميگويد: آن مرد را مي بيني....كار هر روزش هست....يك بار صبح مي آيد...يك بار غروب...پسرش خيلي جوان بوده كه شهيد شده است.....آن دختر جوان هم همين طور...او دوسال است پدرش فوت كرده...هر روز غروب مي آيد ...يك ساعتي با پدرش حرف ميزند و بعد ميرود.....چادرش را روي صورتش كشيده و انگار گريه ميكند..
به عكس ها خيره ميشود.....مي پرسد اينها برادرهايت هستند....سرم را به علامت تاييد تكان ميدهم...ميگويد :هر دوشبيه هم هستند... ميگويد :كي شهيد شدند؟....ميگويم:نميدانم...هيچكس نميداند....
آب سطل را روي سنگ مزار خالي ميكند....برميگردد....لبخند ميزند....
...................
غروب شده است....قبرستان خالي شده است ...چراغها روشن شده اند....صداي اذان مي آيد....مسجد نزديك است....خيلي نزديك ....پشت كوچه.....اذان غلوش تمام قبرستان را پركرده است....لا اله الا الله.....
..................................................
