تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

شازده كوچولو ......

خطاب خوبي ست . به گمانم اين اواخركسی به او گفته بود كه تو شبيه شازده كوچولو هستي .  يا شايد خود شازده كوچولو هستي .

شازده كوچولو اين بار هم زخمي شده بود . اما اين زخم آخري با زخمهاي قبلي  فرق ميكرد. زخم شازده كوچولو اين بار عميق تر بود . دردناك تر و كاري تر . همين زخم بود كه او را كشاند به سمت شرق جغرافياي اين خاك . وبعد ماند .دور از چشم همه كساني كه بودند و نبودند ،  تا زخمش را مثل آهوي بي پناه پنهان كند . اصلا آيا كسي ميداند كه آن آهوي سرگشته زخمي بود يا نه ؟‌  نميداند . هيچكس نميداند . فقط آهو ميدانست . شازده كوچولو انگار زخمش كاري تر بود. كنار قلبش انگار يا كمي آن طرف تر . نه !! درست وسط قلبش بود. اما اين قلب آنقدر زخم خورده بود كه درد اين زخم آخري را نمي توانست خوب بفهمد . درد مي كشيد . دردش زياد شده بود .

شازده كوچولو  مثل همان پيرمرد داستان هوشنگ مرادي كرماني شده بود . دلش مي خواست بجز صداي بزغاله هيچ صدايي نشنود . و اين بار همه چيز صداي بزغاله مي داد. پيرمرد نميدانست دعايش اجابت ميشود .

شازده كوچولو بجز درد و عشق چيزي از خدا نخواسته بود و حالا حتي باد و باران هم حضورشان براي او درد بود. جيرجيرك هاي پشت كوه هم حتي بوي درد ميدادند. .شازده كوچولو نميدانست كه اين همه درد و عشق براي روح پريشان او خوب نيست . اما روح آشفته ي شازده كوچولو شوق عجيبي براي گريستن داشت ، براي عاشق شدن و صبوري هاي دردناك بعد از عاشقي .

شازده كوچولو شايد ديگر شازده كوچولو نبود . اما بود . تا وقتي باد ترنم عشق داشت و باران نفس بلند عاشقي او هنوز شازده كوچولو بود .

وشايد انتهاي راه بود كه يك باره نامش را بياد آورد وخطاب او را كه تو شازده كوچولو هستي . و بارها با خودش تكرار كرد كه من شازده كوچولو هستم .

شازده كوچولو نميدانست چه بايد بكند . او خيلي وقتها نميداند چه بايد بكند . به گمانم منطق رياضي اش خوب نبود. اگر بود حتماَ بلد مي شد چه بايد بكند .

آن روز كه شازده كوچولو كنار درب چوبي ومشبك تنهاي تنها ايستاده بود ، كبوتر بالاي طاقي مدام بي تابي ميكرد و بال بال مي زد. آن روز كسي ايستاده بود كنار همين درب چوبي  وروبرويش گنبد طلايي برق ميزد . شازده كوچولو نميدانست چه بايد بكند. شازده كوچولو دستهايش سرد بود و پاهايش و چشمهاي بي تابش ......

چقدر شازده كوچولو تنها شده بود . چقدر هجوم اين همه نور را نمي فهميد . چقدر خالي بود . چقدر سنگين بود . چقدر همه چيز مهيا بود اما دستي كه بايد براي برخواستن بلند مي شد نميتوانست . چقدر همه چيز بود و يك چيز نبود . يك دست روشن . يك سبزي بي دريغ. يك سرشاري عاشقانه ،  تا زانو به زانوي او بنشيني براي گريستن . براي يك دل سير گريستن .  براي بال بال زدن كنار همان طاقي .

شازده كوچولو بود . شازده كوچولو برگشت . شازده كوچولو گريست . شازده كوچولو هنوز هم زخمي بود . شازده كوچولو هنوز هم زخمي است ........
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:34  توسط محسن فارسی  |