تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
...................

.........

سلام .......دليل رفتنم همان قدر مبهم است كه دليل برگشتنم...شايد بهتر است بگويم ديوانگي دليل نميخواهد...آنكه مدام آويزان عقل است بايد دليل بياورد و من هم با آنكه گاهي آويزان بوده ام اما دلايلم بشدت ساده و گاه حتي احمقانه بوده اند  . بودن در واژگوني اين همه حادثه نه دليل ميخواهد و نه پرحرفي بيجا. شايد اين هم از آن وقتهايي ست كه خدا بشدت خنده اش گرفته است . آنچه ميخواهي براي او نخواستن است و آنچه نميخواهي براي او خواستن است وتو با تمام عقلانيت خروشانت درميماني كه بخواهي يا نخواهي ؟ باشي يا نباشي ؟

دليل رفتنم همان قدر تلخ است كه دليل برگشتنم.  مثل كسي كه در آستانه پيري ياد محله ي كودكي اش بيفتد ،  بلند شود و بي پير و بي عصا  به سمت  بازيگوشي بي پرواي آن روزها  بدود. دويدني كودكانه و ديوانه وار.

مثل كسي كه بخواهد  بعد از عمري خستگي و حسرت و دوندگي هاي سراسيمه ، دوستان دوران كودكي اش را ببيند و دلش بلرزد و ميان اين كوچه بايستد و زار زار گريه كند...بي دغدغه ي همسايه هاي جديد و دور از دست و نا آشنا... آنها كه بايد ....خواهند فهميد اين تنهاي سرشكسته در كنج اين كوچه از چه اين همه دلگير و دلتنگ زار ميزند....

دليل برگشتن ديوانه اي چون من همان قدر مبهم است كه دليل بودنم و معناي زيستنم. براي كسي که معناي يافتن را در طعم  از دست  دادن در يافته است  چنين برگشتني همان قدر ديوانه كننده است كه چنان رفتني .

....

بعد از اذان مغرب رسيدم . نه! خيلي بعد از اذان بود . شايد چهار يا پنج ساعت . جمعه . روز سي ام آذر. آخرين روز پاييز و طولاني ترين تاريكي بعد از روز...هوا سرد بود . تا حرم امام رضا سه ماشين عوض كردم...بار سوم راننده وقتي فهميد هم مسافرم و هم غريبه ‌،‌ كلي برايم سفارش كرد كه كجا بروم و از كجا بروم. هر خياباني كه مي رسيديم مي گفت هنوز خيلي مانده تابرسيم ولي نميدانم از چه من گمان ميكردم حرم همين نزديكي ست ...انتهاي همين خيابان....همين كوچه...همين باغ....

وقتي رسيدم انگار كسي آن حوالي نبود...ايستادم تا دلم آرام گيرد اما نگرفت... پيرمردي كه خودش را با عصايش ميكشيد خواست راه را نشانش بدهم...شايد او نميدانست كه اينجا نشان دادن نميخواهد ...فقط بايد بروي ...

كبوتر ها هنوز بودند ...كفش هايم را برميدارم و پاهايم را روي فرش ميگذارم...سردي فرش تمام پاهايم را ميگيرد....داخل حرم آرام است ...آرامشي كه شبيه هيچ آرامشي نيست....ايستاده ام تا دلم آرام گيرد....نميگيرد....مي نشينم تا نلرزم...مي لرزم....زيارتنامه از دستم مي افتد....دستهايم خالي ست .....

..........

مي نشينم....دستهايم را تا آرنج در آب فرو مي برم...كف دستهايم را به سنگهاي كف حوض مي چسبانم...سردي آب تمام بدنم را مي لرزاند...مي نشينم كنار حوض...كبوتري پايين طاقي نشسته است...گونه هايم يخ ميزند...لبهايم به سختي تكان ميخورند...دستهايم را روي گونه هايم ميگذارم....

.......

راه افتاده ام ... چيزي سوت مي كشد...مثل باد....گريه ام ميگيرد... اشك مثل تكه هاي تگرگ روي گونه هايم سر ميخورند...

ياعلي....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:48  توسط محسن فارسی  |