تبليغاتX
........ بي قرار من ........
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

..............

 پيش ازاين بارها طعم اين هول و هراس بي وقفه را چشيده بودم.نه اينكه هيچ شوقي نداشتم . چيزي شبيه حادثه اي كه بعد از روز مبادا از راه برسد. چيزي شبيه طغيان دشت با تمام وسوسه هاي هميشه.

پيش از اين ميتوانستم از طعم گريه چيزي بنويسم اگر حوصله ي ايستادن در پس پرده عذابم نميداد . اما بدجوري لرزه به تنم افتاد وقتي چشم  باز كردم و خودم را ايستاده در عمق دره اي يافتم كه نه راه پيش داشت ونه هيچ مسير مشخصي در انتهاي باريكه ي ناپيداي آن سوي دره . ايستادم . نه از خستگي . از نابلدي اين مسير و دلشوره اي كه افتاده بود تا مرا زمين گير كند .

همين مسير را پيش از اين انگار جايي ديده بودم . خواب ديده بودم يا بيداري . نميدانستم. حتي همين باريكه را درست به خاطر داشتم .

ايستادم تا شايد بهانه اي براي اتفاقي از جايي پيدا شود  . يعني اين همه دشت اين همه دره در دره اين همه كوه پشت كوه هيچ اتفاقي براي من نداشت . نشستم روي سنگي كه لايه اي سبزه تمام سطح ناصافش را پوشانده بود. كمي آن طرف تر صداي جيرجير چيزي كه نبود وبود را مي شنيدم.

گمانم زمين هم لرزيده بود . يا شايد اين من بودم كه لرزيده بود م . بلند شدم تا خودم دنبال اتفاق بروم. خواستم پايم را تكان بدهم اما نتوانستم قدم از قدم بردارم . تمام ايستادگي ام در تن زمين فرو رفته بود . من فرو رفته بودم . تازه داشتم بخاطر مي آوردم كه نبايد مي ايستادم . نبايد مي نشستم . نبايد مي ماندم . زمين گير شده بودم . چه اتفاق ابلهانه اي . اتفاقي كه منتظرش بودم افتاده بود . تمام تنم تب كرده بود. عرق هم كرده بودم انگار . هر تقلاي كوچكي مرا بيشتر در تن خاك مي كشاند. بيشتر مي افتادم . بيشتر فرو مي رفتم . نه از دستهايم كاري ساخته بود ونه از تقلايي كه نبايد انگار ميكردم . زانوهايم مي لرزيد .

مي لرزيدم و نميلرزيدم . بيدار شدم و انگار بيدار نشده بودم . همين لحظه كه بيدار شده بودم هيچ تفاوتي با لحظه پيش از آن نداشت. اينجا نه فقط پاهايم كه تمام تنم در خاك فرو رفته بودم . ياد شعر فروغ مي افتم :

اي خاك

خاك پذيرنده

مرا به آرامش.....

و نميدانم چرا اين روزها هر شعري كه ميخوانم يااولش را بياد نمي آورم و يا آخرش را . به ذهنم فشار مي آوردم تا بقيه شعر را بياد بياورم . بي آنكه بخواهم ‎،  واژه ي « خاك » فروغ و «‌خاك پذيرنده اش » مرا با خود مي برد به عمق پيچيدگي چيزي كه نمي فهمم.

بي آنكه بقيه همان شعر را بياد بياورم تكه ي ديگري از فروغ به خاطرم مي آيد  و تا به خودآگاهم برسد نيست و نابود ميشود . هر چه در لابلاي ذهنم ميگردم پيدايش نميكنم . تصوير مخدوشي از چيزي كه نميدانم چيست بخاطرم مي آيد . سرم را روي بالش فشار ميدهم . چشمم را به سقف ميدوزم . تا انتهاي سقف چيزي را دنبال ميكنم . به انتها نرسيده رهايش ميكنم . شيشه هاي پنجره و نرده هارا مي شمارم . از ديشب كه خوابيده ام تا الان كه نميدانم چه وقت روز است  نه شيشه اي شكسته و نه نرده اي كم شده است . حتي اتاق هم همان بوي ديشبي را دارد و انگشت اشاره ام كه بوي عطري ميدهد كه سالها پيش در خوابي رنگ و رو رفته ديده بودمش . نه ‌! نديده بودمش ! آنرا بو كرده بودم . چيزي بود شبيه پنجه ي  چيزي كه از وسط بهشت گذشته باشد . نه ! بهشت هم نبود . بالاتر از بهشت . و آن خون ! آن قطره ي خوني كه از آسمان چكيد روي گهواره اي كه كودكي در آن خوابيده بود و هق هق گريه اش در تمام صحرا پيچيده بود . به نظرم صحرا بود . هيچ شباهتي به دشتي كه در آن گم شده بودم نداشت .

گريه امانم نميدهد . انگشت اشاره ام را روي لبهايم ميگذارم . بوي خون ميدهد. وبوي عطري كه حالا سالهاست كه ديگر نيست . انگشت اشاره ام را با دستم فشار ميدهم . سرخي انگشتم انگار از درد همان خون مردگي باشد . كدام خون مردگي ؟‌

گهواره در تن صحرا تكان ميخورد . كسي انگار دست گذاشته در چوب خميده اش و گهواره تكان ميخورد . ديگر نه گريه اي هست و نه حتي باد سراسيمه اي . فقط من ميان ابرهايي كه دارند به سمت مشرق ميروند دنبال ابري ميگردم كه شباهتي به خون داشته باشد .

كجا بودم ؟‌اينجا وسط اتاق نه خوني هست ونه ابري . پاهايم را تكان ميدهم . پاهايم تكان ميخورند و هر تكانشان انگار به من بدو بيراه ميگويند . كاش تكان نميخوردند .

بالاتر از نرده هاي آهني ميله ي بزرگي در سمت رو به غروب آفتاب مي بينم . اين ميله سالهاست كه اينجا ايستاده است . سالهاست كه چنان در تن اين خاك فرو رفته است كه حتي تند ترين باد پاييزي هم نتوانسته آنرا تكان دهد . نميدانم اين خوب است يا نه . به خودم اميدوار ميشوم . كسي هست كه از من زمين گير تر است . كسي كه هم بلند است و هم لاغر . او سالهاست در باد ايستاده است . نه كسي تكانش داده و نه باد بيراهي جابجايش كرده است . انگار هيچ چيزي اينجا خوب نيست . مدتهاست كه همه چيز ايستاده وساكن  است . مثل همان ميله اي كه بي هيچ شرم و حيايي هر روز در برابر خورشيد مي ايستد . خودش را تكان ميدهد و فرقي هم به حالش ندارد كه خورشيد چند سالش هست  و چندبچه دارد . به او چه مربوط كه خورشيد رنگ بلوز دختري را كه هر روز ساعتها كنار پنجره مي ايستد و آسمان را تماشا ميكند ميدانديا نميداند . به او چه مربوط كه من پشت اين نرده ها چاي ميخورم يا كاغذ سياه ميكنم .

ديوانه شده ام انگار . حالم خوب نيست. مدتهاست كه حالم خوب نيست . اباطيل مي بافم و چيزي كه نبايد مي نويسم . پشت اين نرده ها همه چيز تاريك است . حتي رنگ طلوع ستاره ها.

به نظرم نه خورشيد ميداند و نه آن دختر پشت پنجره كه ستاره ها از تاريكي طلوع ميكنند يا از روشنايي ؟‌ستاره ها كه طلوع بكنند همه چيز تاريك ميشود . من مدتهاست طلوع  كرده ام . اما پشت آن كهكهشاني كه هيچ وقت خورشيد سراغي از آن نگرفته است . ميگويند تمام مردم زمين هر روز ستاره اي مي بينند كه بين تمام ستاره ها اندازه بسيار كوچكي دارد . نور آن بسيار كم است و رنگش زرد زرد زرد است انگار . زرد زرد . مثل خورشيد . درست مثل خورشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:37  توسط محسن فارسی  | 

...............

....به گمانم فقط عشق بود كه هم اميدوارم كرد هم نااميد...به گمانم فقط عشق بود كه نپرسيد اينجا كجاست ....به گمانم راه را خوب مي شناخت ... حتي وقتي ايستادم او ميدانست چرا دارد ميرود ....چرا ميخواهد ليز بخورد و مدام برگردد ولبخند بزند...وميان لبخند چيزي شبيه قطرات اشك سربخورد و روي گونه هاي سرخش جاري شود ونرسيده به زير گونه ها خشك شود ...

به گمانم همين مسير بود...همين مسير چشم هاي سياه تا زير گونه ها ...كه من هر وقت مي ديدمش دستهايم ميلرزيد و ميدانستم اگر بيفتم حتماَ گم ميشوم...وچه حكايت تلخي بود اين باور....اين دغدغه در دمادم گريه...

.........................

دكتر روبرويم نشسته است.... بجر من پنج نفر توي اتاق اند كه سه نفر از آنها بيمارند.... وانگار من هم ....بيمار اولي را راهي بيمارستان ميكند ... پسرش كه مرد ميانسالي است با نگراني به مادرش خيره ميشود...نگاهي كه هم شرمنده است انگار وهم آشفته....دكتر براي بيمار دوم توصيه هاي زيادي ميكند...همراهش دختر جواني ست كه عينك طلايي رنگي دارد...نه حرفي ميزند ونه چيزي مي پرسد ....فقط تاييد ميكند...براي بيمار سوم نسخه مي نويسد...ونوبت به من كه ميرسد لبخند ميزند ....تمام مدتي كه از من اكو ميگرفت حرف زده بود... ومدام از كارهايم پرسيده بود ... گفتم: لابد من هم بايد به يك روان شناس بروم...ميخندد و حرف ميزند ..وسط حرفهايش مي پرسد: به گمانم هنوز سربازي نرفته باشي ...چيزي مثل سوزن توي قلبم فرو ميرود... در آينه پشت سر ميز دكتر به چشم هايم خيره ميشوم....يعني من هنوز هيجده سالم نشده است؟....از مطب خارج شده ام ....هوا سرد است ...حالا نه حرفهاي دكتر يادم مانده ونه خنده هايش....نگرانم...خيابان خلوت تر از هميشه است....ماشيني مرتب بوق ميزند...برميگردم....حامد داد ميزند وصدايم ميكند.....سوار ميشوم....ماشين سرد نيست...ولي من خيلي سردم است....

...................

با يكي از هم دانشگاهي ها توي تاكسي نشسته ام..... نميدانم چه شد كه يك دفعه پرسيد :‌ تو چند سالته،‌گفتم به نظر تو چند سالمه ‌؟ ...نگاهم ميكند و اين بار دقيق تر ....ميگويد :‌سي و پنج يا سي و شش سال ....توي آينه تاكسي به چشم هايم خيره ميشوم...حالا بجز من چشم هاي راننده تاكسي هم توي آينه است....از تاكسي پياده ميشوم...اتوبوس هميشه با تاخير حركت ميكند....خسته ام ...خسته تر از هميشه....چرا اين همه فاصله است در نگاه مردمان....ميان آن هيجده و اين سي و شش آيا رابطه اي هست؟......

.............

ساعت دو ونيم شب ...از اتوبوس پياده ميشوم....ميروم پاركينگ تاماشين را بردارم....برف روي سقف ماشين يخ زده...سرد سرد است...چيزي جز « تماشاي آبهاي سپيد »آرامم نميكند....‌صداي موسيقي تمام تنم را مي لرزاند...

................................

برگشته ام و تكيه داده ام به صندلي توي اتاق....استخوان هايم تير مي كشد....دوباره ياد او مي افتم...شخصيت حيرت انگيزي دارد....اگر او استادم نبود حتماَ عطاي ارشد را به لقايش مي بخشيدم...هيچ كس حاضر نيست كنفرانس بدهد...يعني جرات ندارند....نگاهم ميكند... يك ماه روي اين پروژه كار كرده ام... ميروم و پشت ميز مي نشينم... سكوت وحشتناكي ست .... شروع ميكنم و ميدانم در برابر او جسارت بزرگي ست .... ماژيك آبي را برميدارم...روي وايت برد مي نويسم:‌پست مدرنيسم درانديشه ميشل فوكو....

هشتادو پنج دقيقه طول ميكشد...بعد از من چهل و پنج دقيقه خودش صحبت ميكند....آنقدر عميق و گيرا كه تمام روحم را در برميگيرد.... وقتي تدريس ميكند انگار كه خدا بالاي سرش ايستاده و بكر ترين و زيباترين انديشه ها را فقط در زبان او بارور ميكند....خداي او چه خداي انديشمندي ست ....

وقتي عادي صحبت ميكند انگار كه آرام ترين و محجوب ترين انسان روي زمين در برابرت ايستاده باشد....چقدر در برابر انديشه متعالي او من خالي و سرگردانم....

خوابم نمي آيد....نميدانم چه مرگم است....سرترالين ميخورم....بعد پروپرانول...بعد ايمي پرامين....دراز ميكشم...حالا شايد راحت تر به خواب بروم....

...................

ازوقتي شروع كرده ام براي نوشتن ....همين متن را ميگويم...چيزي ته ذهنم بود كه مدام به من ميگفت كه بنويس: غروب زمستان لحظه هاي تلخي است....حالا نوشتم....گمان نميكنم به درد كسي بخورد...همه  ميدانند وقتي همه جا يخ بسته است و خورشيد هم در انتهايي ترين نقطه آسمان ميخواهد روز را ترك كند خيلي وحشتناك ميشود...مثل عمري كه بيهوده تمام شده باشد...مثل نااميدي پايان ناپذيري كه خسته و دلگير باشد...

..............

تقصير من نبود....تقصير هيچ كس نيست...به گمانم فقط بايد دعا ميكردم...هيچكس نميداند چه چيزي تقصير من نيست....ايستاده ام تا خورشيد تمام شود...با خودم ميگويم اگر اين آخرين غروب خورشيد باشد ممكن است چه اتفاقي بيفتد...اگر بعد از همه منتظر خورشيد باشند اما ديگر خورشيد طلوع نكند چه اتفاقي خواهد افتاد؟....براي خورشيدي كه بي بدرقه رفته آيا دلمان تنگ نخواهد شد ؟‌آيا فقط دلمان تنگ خواهد شد ؟‌....اگر براي هميشه همه جا تاريك شود جواب اين همه زمين يخ زده را چه كسي بايد بدهد ؟‌....خورشيد..... يا ما كه او را بي بدرقه راهيش كرده ايم؟‌.... دلم براي خورشيد تنگ ميشود....آنقدر كه گريه ام ميگيرد....دست خودم نيست...اين روزها هيچ چيز دست خودم نيست.....آب دهانم شور شده است...انگار اين قطره هاي گرم تا مرز لبهايم رسيده اند ....از شدت اين همه فشار كه در من هست فقط گونه هايم مي لرزند ....وچشم هايم كه جاري اند...دست ميكشم روي صورتم ....هنوز روبري پنجره ايستاده ام.....خورشيد غروب كرده است .....من هم انگار....

ياعلي

محسن فارسي

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط محسن فارسی  |