تبليغاتX
بی قرار
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

  

 

وقتي تكه هاي غريبي از روز و روزگارت را با حزن  خش دار و بغض نفس گير و شوريدگي هاي بي سامان و شعرهاي به زمزمه تا گريبان بغض بالا آمده ي كسي زيسته باشي كه بودنش مثل باران ‏، همين گاهي اگربودنش برايت كافي بود تا ياد كاشان بيفتي وشوريدگي هاي حميد هامون و غربت تلخ رضايي منش و صداي پاي آب ،‌ همين اندازه به لكنت افتادن و سكسكه كردن در پس بغض دلگير،  برايت كافي بود تا كسي كه ديگر امشب وشبهاي بعد نخواهد بود بفهمد كه شوريدگي به چه معنا تعبير ميشود .

راستي مگر تا كجاي اين زمين سوخته زنده ايم ‏‌،‌ كه وقتي لب باز ميكرد تا بگويد حرفي ميان واژه هاي سراسيمه اش ، انگار بغض مشتركي به  ويرانه هاي اين سوي آب هجوم مي آورد تا يادم بيايد همين حوالي دبيرستان بود كه وقتي پوستر نشاني ها با امضاي خسرو زير پاي آن به دستم رسيد ، انگار به نشاني رسيده بودم وبه دلواپسي هامون در نگاه خسرو . وهنوز وقتي تلخي نوستالژي سينما از ميان تئوري هاي جامه شناختي و فلسفي و معرفتي برايم زنده ميشود و سراغ سالهاي فليني و جاده و تاركوفسكي و دريغ و افسوس ميروم ، از ميان تمام آن همه يادگاران بيقرار،‌  كسي را مي بينم كه با من تا امروز آمده و ميان آنروزها نمانده تا خاك بخورد و هنوز دوست دارمش و مي نشينم تا رضايي منش را ببينم و قطارش راكه ميرود و گريه كنم .

هنوز چهلم نادر ابراهيمي نرسيده است . وقتي  كسي كه ميان كلماتش نفس مي كشيدي از نفس بيفتد توپيش از او از نفس مي افتي . تو پاهايت ميشكند و باور ميكني كه اين بار از پس  هزار بار افتادن ديگر برخواستني نخواهدبود . او كه دستهايش را واژه ميكرد تا حرفهاي پراكنده ات را به پشتوانه معاني بلندش كلمه كني حالا دست از متن كشيده و دارد ميرود كه برود . هنوز چهلم نادر نرسيده است و من كه از بس مردي در تبعيد ابدي را خوانده ام كه شيرازه اي برايش نمانده وحالا كه ورق به ورق جدايش ميكنم و برميگردانم و ميخوانمش  هر كجاي واژه اش يادم مي افتد كه ديگر نادر نيست و دلم يكهو ميريزد زمين و تنم سرد ميشود و اين جمله مثل تيزي تيغ در ذهنم مي افتد كه نادر ديگر نخواهد نوشت .

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که ..........  |