|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
چه آبروريزي بزرگي ! براي دلم ،براي دستهايم ،براي چشمهايم ،براي فكرم ،براي احساس سالهاي دور و درازم ،براي بودنم ،براي تمام خودم وقت نميكنم سر بزنم . مثل كسي كه سالها در كنار تو باشد اما وقت نكني پنجره ي رو به سمت نگاهش را باز كني و بپرسي : اين حوالي آيا كسي هست كه حالي از احوال پريشان او بپرسند ؟
آبروريزي از اين بزرگ تر كه چشمهايت ديگر خواب نبينند . درب سمت آسمان را برويت بسته باشي . گريه نكني . تلخ شوي . تنهاييت را لا بلا ي اوراق و دفتر و خيابان ها و بوق ماشين ها و اين همه آدم و سقف و هياهوي غروب فراموش كني و انگار كه خودت را فراموش كرده باشي و دستهايت را كه بجاي باران بنويسد سه نقطه تمام …
اما اينجا فرق زيادي با آنجا ندارد . اينجا راحت تر با غريبي كنار مي آيي ولي آنجا نميتوانستي . چشم هايت به چشم هاي آشنايان غريب كه مي افتاد غريبي مثل زلزله بر سرت آوار مي شد . روزي هزار بار زلزله مي آمد و چقدر ويران گر بود . اينجا غريبي آوار نميشود . اينجا خودت آوار ميشوي .نگاهت آوار ميشود . دستهايت اوار ميشود . آنجا خودت را تكه تكه از دست مي دادي ولي اينجا خودت را فراموش ميكني، از ياد ميبري ، به سكوت رخوتناك اتاق مي سپاري وبه تاريكي شب پناه ميبري . مثل همين همسايه بالا كه تا ديروقت شب مست ميكند و مستي اش تا صبح امتداد فراموشي ست .
اينجا فراموشت ميكنند . فراموش ميشوي . مثل اينكه چهلم مرگ كسي بگذرد و فراموشي سراغ همه بيايد . اينجا به هفت روز هم نميرسد . زنگ تلفن قطع ميشود . و كم كم يادت ميرود بايد چيزي را نگاه ميكردي براي خاطر نوشته اي ،حرفي يا گلايه اي .
چه نامرادي تلخي ! وهمين را تمام حس ميكنم . با تمام حروفاتش و گويش و تكانهاي بي پرده اش . همين را خوب حس ميكنم . هم تلخي اش را وهم نامرادي اش را . اينجا طور ديگري مي فهمي . طور ديگري حس ميكني . چقدر ميشود اينجا دوام آورد؟ دوماه.شش ماه. يك سال. شايد كمتر از دو ساعت. اينجا طور ديگري تحمل را تعربف ميكنند .طوري غريب ومبهم. طوري كه خودشان هم نميفهمند . خودشان هم باور نميكنند . كلمات اينجا وزني ندارند . سبكي محض. سبكي تحمل ناپذير هستي . اينجا نفس آدم بريده ميشود از بس حرفهايت را قورت ميدهي براي نگفتن ونشنيدن ديگران . ومگر ديگران چه كساني هستند . ديگراني وجود ندارد . ديگران امتداد خودشان هستند نه تكه اي از ديگري .
ترسي از گم شدن كه پيش از اين هميشه با تو بود ديگر اينجا نيست . اينجا ترس مفهومي بايگاني شده است . اينجا هرروز واژه هاي زيادي از فرهنگ لغات حذف ميشودوبعد از مدتي كسي معني آنها را نميفهمد . برخي واژه ها اينجا غربتشان مثل غربت همين نشانه است . باور كردن تمام باور هاي گذشته سخت شده است . باور كردن تمام آينه ها حتي ………
روح وقتي باران نبيند سخت ميشو د. تلخ ميشود. روزمرگي تا انتهاي آن نفوذ ميكند . روح وقتي باران نبيند گريه فراموشش ميشود . و اينجا انگار سالهاست باران نباريده است . شايد مردم اينجا باران را هم فراموش كرده اند . فراموشي عشق . فراموشي زندگي . فراموشي بودن . و چقدر دردناك است كه ببيني مردم چيزي شبيه قبض روح شدن را زندگي نام نهاده اند . چيزي شبيه تكانهاي مزخرف را عشق و بودن معنا ميكنند . اينجا چه بر سر عشق آمده است . اينجا چه اتفاقي افتاده است كه وقتي وجود داري انگاز كه نيستي و وقتي نيستي كه هستي .
دلم براي خودم تنگ شده است . دلم براي باران تنگ شده است . دلم براي بودن در باران تنگ شده است . دلم خيلي تنگ شده است .
شعر چيزي شبيه درد كشيدن شده است . چيزي شبيه شكستن و تكه تكه شدن. مدتهاست نه شعر سراغ من مي آيد ونه من سراغ شعر ميروم. اين فاصله پراز شلوغي و حصارهاي ملال آور شده است و هر چقدر ميروم همان قدر از خودم دور ميشوم . اين چه رفتن مزخرفي است كه ميروي تا نرسي.