تبليغاتX
بی قرار
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

نزديك بعد از ظهر بود   راه افتاده بودم     تازه باران مي آمد    جاده امتداد باران بود و پر از باران نزديك به مهرماه پاييز     وچقدر زود انگار پاييز آمده بود     همان روز هم وقتي از خانه بيرون آمدم     باد    انتهاي كوچه بن بست را پر از برگ هايي كرده بود كه رنگ شان به زردي مي زد     .

تمام راه باران باريد       انتهاي گردنه اي كه تمام         مشرف به دره است    نزديك دره اي رو به جنگل ايستادم و با  موسيقي باران باريدم    باران مي ريخت روي سرو صورتم ومن ايستاده بودم آرام       وعابراني كه خيره شده بودند به كسي كه انگار اين همه سال باران نديده است    ياد حرف سروش افتادم    وقتي كه بي خيال زير باران .....

تنم سرد شده است     مدتهاست سرد شده ام    انگار مصداق همان تشبيه خواهرانه فروغ است: دلم به پيله تنهايي ام نمي گنجيد  .  دلم عجيب گرفته است

گفتم بنويسم اما چيزي گلوي مرا گرفته است و اين واژه ها آشفته شده اند    تقصير من نيست     تقصير دستهايي است كه وقتي سمت صميمي عشق را تكان مي داد نه مرا ديد و نه دل زخمي پرشكسته را    و وقتي رسيدم تمام شده بود  من هم انگار تمام شده بودم  

ميان اين همه آدم باشي و كسي را پيدا نكني يك شب بي پروا حرفهاي دلت را برايش بگويي   نه فقط حرف هاي دلت را     كه حتي آنچه را كه فهميده اي   و باور كرده اي    و چشيده اي   و  ديده اي

سكوت كرده ام و تنم انگار سرد شده است  نه چيزي براي بودن هست و نه بودني براي اين همه نيست هاي آشكار

 گمان ميكردم كسي كه حرف و كلام و لحظاتش را عارف است  و بيدار       مي داند رهايي كدام صورت روشن زندگي است      گمان مي كردم ذكر كسي كه خداوند نگاهش بكند با زندگي پريشان زده من به غايت متفاوت است       گمان مي كردم مي  توان اميدوار بود براي دل سپردن به ارديبهشت  وقتي كه با  تمام سادگي اش و در اوج ارديبهشتي اش مي داند كه پاييز شكل كدام آينه در نگاه من است .......

اما انگارحتي عارف ترين آدم ها هم گاهي شوريده مي شوند و شوريدگي شان بيش از حجم  شوريدگي كسي  است كه كتف مهربان باران را نديده است ......

بي قرارم    و آنقدر پريشان كه نمي دانم اگر حرفي از مشرق نزنم و شوق واژه هاي ارديبهشتي مشرق دلم را نلرزاند تكليف اين حوالي سرزده به بغض خسته و خيس من چه خواهد شد

كاش مي توانستم بي هوا و ساده بنويسم آنقدر كه واژه در واژگان آبي اش بگريد و اين همه استعاره در ابهام مرا به بند نكشد .....

جز اندوه و يادگاري دور چيزي برايم نمانده است   نه  دستي براي خداحافظي   نه سلامي و صدايي به نياز عارفانه اش . جز بوسه بر باران    جز بوسه بر خاك نه حاجتي به عشق و نه باوري به بودن .....

خسته ام و با آنكه خسته ام دلم ميخواهد بروم    جايي كه عارف سرزمين شرق اندوه      به يادگار روزي كه در سرماي شبانه تا ابتداي حرم رفتم   مرا دريابد و سينه به سينه با باران ببارم و ببارم

جايي آيا كسي آن كودک گمشده را خواهد شناخت  ؟جايي آيا دلتنگي من به فرصت ارديبهشتي باران تسكين دوباره خواهد يافت ؟‌گمان نمي كنم . مدتهاست لا به لاي اين اوراق كسي از حوصله واژگان من نپرسيده است . حالا به انتها كه برسم مي دانم آسمان اين همه تشنه نخواهد بود . . .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که ..........  | 

وقتي مي خواهي چيزي را تمام كني ديگري از راه مي رسد و چقدر آسيمه و آشفته. مثل اينكه من ديگر عادت كرده ام براي چنين سراسيمه شدن ها .

منصور پيدايم كرد و هر چه مي توانست گفت و هر چه مي توانست نشنيد و رفت . همان روز برگشت . برادر منصور هنوز اين جا ست . درس مي خواند . گاهي باهم هستيم . عاشق شده و مدام از مرضيه صحبت مي كند . هر چقدر مي خواهم خودم را مشتاق شنيدن حرف هايش نشان دهم نمي شود . مي فهمد . نمي داند اين گونه عاشقي ها برايم معنا ندارد .

ديشب كه منصور برگشت باهم بوديم . تا ساعت 2 شب اين خيابان را چند بار پاي پياده رفتيم و آخر سر برگشتيم و او رفت پيش معشوقه ي آذري اش  و من انگار تا ساعت 3 همين طور پياده مي رفتم  و با خودم حرف مي زدم .

صبح منصور زنگ مي زند . مشكلي پيش آمده كه بايد برگردم . اما نمي توانم. چند روز نمي توانم برگردم .

...........

انجمن مهر همايش مولوي شناسي برگزار كرده است .رضا دعوتم مي كند .  جمع خصوصي و ساده اي دارند . چند نفر همين طور صحبت مي كنند . چند ساعتي طول مي كشد  . همايش تمام مي شود . موقع رفتن رضا مي پرسد چطور بود . مي گويم كه نمي خواهم ناراحتت بكنم ولي اينجا از همه چيز حرف زدند بجز مولوي . مي گويد : من هم همين طور فكر مي كنم .

......................

مطلب ساده اي نيست . من حوصله ترجمه ندارم . داده ام خانم مهسا آردن  ترجمه كند . ساعت 6 عصر زنگ مي زند . مي روم انجمن . ترجمه را مي گيرم. خوب نيست. مي گويد مادرم بيمار است . مجبورم ميان سرفه ها و عطسه هاي او ترجمه كنم .  فكر مي كنم ترجمه اش بوي شربت وسوپ مي دهد . مي ماند تا دوباره ترجمه كند .

..........

خسته ام . تا وسط رود خانه آمده ام . اين قايق ظرفيت زيادي ندارد اما محكم و روان است . صداي موج دريا آرامم مي كند . منصور پشت خط دارد داد مي زند . مي گويم حالم خوب نيست .

چند روز است از رضا خبري ندارم . فلسفه مي خواند . گاهي كه فلسفه آشفته اش مي كند نصف شب هم باشد مي آيد سراغم و مدام سوال مي كند و حرف مي زند .  خانه نيست . سراغ معشوقه آذري اش مي روم . با اينكه شباهت زباني داريم ولي خيلي از حرفهايش را متوجه نمي شوم . به گمانم يكي از ما زبان مادري اش را فراموش كرده است. نگران است . من نيستم . بر مي گردم . ساعت 9 شب كلاس دارم .

....................

بر گشته ام . بي حرف و كنايه . منصور روبرويم توي فرودگاه ايستاده است . ساكم را روي زمين مي گذارم . طوري عجيب نگاهم مي كند . انگار نبايد مي آمدم . سياه پوشيده است .  مي دانستم چه اتفاقي افتاده است . توي ماشين حرفي نمي زنيم . كيفش را باز مي كند بسته اي به من مي  دهد . مي گويد قرار است منتشرشود و نظر مرا مي خواهد . مدت هاست كارم شده نظر دادن براي كارهاي ديگران . پس خودم چي ؟‌بسته را مي گيرم :‌عشق روي مكعب خالي ....

اين اسم را من انتخاب كرده بودم . نگاهش مي كنم  لبخند مي زند . مي گويد هر چه كردم نتوانستم اين اسم را فراموش كنم . انگار با اين كتاب عجين شده است .

.......................

شب توي اتاق نشسته ام . همان كتاب ها . همان ورقهاي پاره و ميز و صندلي ها و پنجره ي رو به حياط بزرگ . حرف ميز ند اما من حرفي براي گفتن  ندارم . دلواپسي ام را مي فهمد و چند قرص برايم مي آورد .

........

مي گويم :‌وقتي تنها مي شوي باور كردن اينكه  زخم هايت را بايد خودت ببندي خيلي دردناك است . وقتي تنها مي شوي گريه كردن خيلي دردناك است . وقتي تنها  مي شوي باور كردن اينكه هيچ كس براي روز مبادا ميان درخت ها انتظار تو را نمي كشد خيلي دردناك است ....

من مي گويم و او انگار بغض كرده است . .  . . . .

برايم دعا كنيد .........

ياعلي 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مردی که ..........  |