|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
....................................
تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...نه طعم آب را مي فهمم و نه طعم اين افطار رو به پايان را ...تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...حتي همين حروف ساده و همين حس غريب راز آلود...تحمل دستهايم هم دشوار شده است ...وقتي مي لرزند ...وقتي ميان قنوت رو به آسمان تكه تكه مي شوند و ميان ركوع شكسته ام آوار مي شوند ....تحمل روياها هم ...وقتي كه رويايي ديگر نيست و فقط زخم زخمي واقعيت است كه تو را زمين گير مي كند...برايم سنگين شده است ...
دارم مي لرزم...سردم است ...نه..... سردم نيست ..فقط اين حزن موسيقي آرام ...انگار كه بخواهد خفه ام كند ....خفه ام كند....
اگر اين معنا ساده بود ومن هم ساده بودم ....مي توانستم مثل ديگران ننويسم باشم و نباشم.....
چه بد كه word من 2007 نيست.....چه بد كه وقتي آسمان ببارد ...دستهاي تو خيس نشوند ...خيس نشوي....باران تمام شود و تو دستهايت را هنوز سمت آسمان بگيري .....آيا باران خواهد باريد ؟....
چه بد كه نمي توانم خوب بنويسم....حالم خوب نيست ....خسته ام....چيزي به سروقت اين ماه دارد تمام مي شود و من نمي دانم اين دل تنگي بي وقت از شرم خواب است يا شرم اين پاهاي خسته....
چه بد كه اين روزها طعم واژه هايم را هم نمي فهمم....چيزي نمي فهمم....دلم ميخواست تنها بودم....همان جا ....كنار آرامش بعد از اذان....كنار سايبان آفتاب...كنار كسي كه بودنش شبيه آسمان است ...شبيه شكستن من ....شبيه شوق سوزناك زمين ...وقتي تشنه است ....
صفحه خالي بود...خالي نه....پر از نشانه هاي ناممكن...براي نخواندن و خيره نگريستن....براي مات شدن....براي محو شدن ....
من انگار گم شده ام ....سنگيني سرد اين اتاق مرا ياد آن روز مي اندازد....ياد سرماي پاييزي آن اتاق....وقتي كه پيرمرد مي آمد و نان و پنيرش را با خودش مي آورد تا تنها نباشم ...تا سكوت اين روزها را بشكنم ....وپيرمرد از روستا مي گفت ...از درخت هاي گردوي سنگلاخ ....كه زير باران گردوهاي سبز را چيده بودند كنار چادر گلي زليخا....وكسي نبود گردوها را به روستاي سنگي پشت كوه ببرد.....پيرمرد دلگير نبود....انگار كه گردوهاي مرا باران زده باشد ...و مدام مي خواست مرا بخنداند....
وقت كوچشان بود ...از بلند شدنش معلوم بود...اين اتاقك و اين چادر سنگين را بايد جمع مي كردند ...نسترن ايستاده بود دم اتاق ...پيرمرد را مي خواست ...مي گفت ميرزا علي گفته قبل از كمان كشان بايد بروند ...
ورفته بودند انگار..من اما مانده بودم ...جاپاي ميرزاعلي و نسترن خانم و پيرمرد هنوز بود....كنار چادر گلي ايستاده بودم و كتاب هايم را توي كيف ميگذاشتم كه باز باران باريدن گرفت...مه بود و باران و چادر گلي نسترن....رسيدم به جاده ....واتوبوس مرا تا انتهاي جاده با خود برد ....شب خيس به خانه رسيدم...با كتاب هاي خيس و حرفهاي خيس و تن سرد و ساكتم.....
حالا انگار هواي همان باران به سرم زده است ....همان خيس شدن و همان پيرمرد و نان و پنيرش....شب ها مدام اطراف تپه قدم ميزدم ....انگار او گفته بود كه قدم زدن روزنه هاي خالي روح را پر ميكند....به گمانم او گفته بود....
محمد آمده است ...روان شناسي ميخواند...پايان نامه اش را برداشته و آمده سراغم....ميگذارد روي ميزو به چشم هايم خيره مي شود ...يا من به چشم هايش خيره ميشوم.... وقتي مي بينمش چيزي از فلسفه و فلسفه اسلامي و عرفان دارد كه بگويد....
محمد مثل گذشته نيست ...من هم نيستم....پيش ازاين گمان ميكردم مي توانيم حال همديكر را بفهميم...گاهي گمان ميكنم مي فهميم ...اما مدتهاست كه از او هم فرار ميكنم ...گمان ميكنم اين فهميدن ها به هيچ دردي نميخورد ..شايد چند سال قبل من هم دنبال كسي بودم كه مرا بفهمد....اما حالا نيستم....او اما هنوزهست...از ملاصدرا مي گويد و ميخواهد كه من بفهمم...من ميفهمم...اما حرف هايم را نميتوانم براي او بگويم....چون چيزي براي فهميدن ديگران ندارم....چيزي براي گفتن و شنيدن ديگران ندارم....
خسته ام ....تمام ميز و اتاقم به هم ريخته است...فقط وقتي حس مشرقي در من زنده است انگار كه زنده ام ...انگار كه بايد باشم ....بايد بنويسم....وهمين گونه است كه وقتي باران مي بارد من هم چيزي براي باريدن دارم....وقتي كسي از سمت بي سوي مشرق ندا مي دهد كه بنويس....در همين دل بي قرار من ....مي نويسم....در همين دل بي قرار من ...فقط براي حس صميمي باران....
همين.........
ياعلي
............