|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|

...مدتهاست چيزي ننوشته ام . شايد بخاطر اين صندلي آبي ست . شايد بخاطر اين پنجره است . كه هيچ وقت روي آفتاب را نمي بيند . شايد بخاطر پاييز است . بخاطر برگريزان و باد و باران مداومش شايد بخاطر اين ساعت است كه مدام روي ساعت هفت عقب جلو مي رود اما كاري از پيش نمي برد شايد بخاطر دغدغه هاي تازه اي ست كه دارم كتاب هاي تازه اي كه بايد بخوانم كارهايي كه بايد انجام بدهم و انجام نمي دهم مدام از به تعويق انداختن كارهايم گله مي كنم از اينكه نمي رسم... از اينكه كارهاي ضروي ام را مي گذارم براي بعد كدام بعد مثل او بعد از دو ماه هنوز تازه رسيده به طرح مسئله ولي انگار زندگي مدام طرح مسئله است
........
گاهي براي فرار از شكستن و تمام شدن در ذات روزمرگي ديگران ناچار مي شوي در اتاق كوچكي و در خلوت نه جندان ساكت خود و در فرارسخت و دردناك از حضور مزخرف ديگران آرمان ها و آرزوهاي خود را زندگي كني زندگي كه نه طوري بازسازي از آنچه امكان تحققش در زمين اينجا ممكن نيست بازسازي لحظه اي بي تكرار گاهي ناچاري عشق را در خلوت خود آنگونه معنا كني كه دست هيچ كس به آن نرسد معنايي كه از بيم آلوده شدنش نه بنويسي نه بخواني نه حتي بيان كني
......
هر روز كه مي گذرد امكان بودن خود بودن نفس كشيدن و لمس آينه دشوار مي شود تازه در همين خلوت هاي خودم متوجه شده ام كه از دوچيز كه به شدت به آنها نياز دارم به شدت گريزانم زمان براي من حكم شمارش معكوس دارد براي يك بيماري كه نفس كشيدن تند رفتن گريستن دردكشيدن حكم مرگ را دارد زمان مي تواند اهميت شگفتي داشته باشد اما من ساعت نمي بندم شايد اين همه جبران روز هايي ست كه بي هوا مي دويدم بي هوا............دومي چه بود؟ يادم رفت گفتم نياز دارم اما بشدت گريزانم شايد بخاطر همين گريزان بودن است كه مدام يادم مي رود ..
.....
چه احساس ناجوري ست كه هيچ چيز آرامت نكند ..... هيچ چيز جز اميد به باريدن آسمان
......
نمي نويسم براي اينكه چيزي نوشته باشم نمي نويسم برا ي اينكه ديگران خوششان بيايد مي نويسم چون نوشتن زندگي من است مي نويسم چون تنها پنجره اي ست كه مي توانم نفس بكشم مي نويسم چون تنها واژه ها هستند كه آرامم مي كنند باور نداريد از باران بپرسيد !!باور نداريد از ..........
.......
آدم ها در باور عشق باهم متفاوتند دريافت عشق مثل شخصيت آدمي حسي متفاوت ومنحصر بفرد است به هيچ شكل ممكن نمي شود فهميد فقط مي شود نگاه كرد تماشا كرد نه تماشا هم نمي توان
.......
چه مي نويسم ......كاش باران ببارد كاش اين آسمان روشن و رو به مشرق عالم اين همه دست دست نكند در باريدن كاش فرصتي به عشق داده شود براي نفش كشيدن براي هجوم آوردن و خويشتن را به آغوش زمين سپردن كاش باران اين همه بهانه نياورد سقف خانه من همين چند متر بيشتر نيست دل من هم همين طور گاهي يك قطره باران سيرايش مي كند كاش باران ببارد تند و تيز ببارد ......
ياعلي