تبليغاتX
........ بي قرار من ........ - روزمرگي در باد.....
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

...............

....به گمانم فقط عشق بود كه هم اميدوارم كرد هم نااميد...به گمانم فقط عشق بود كه نپرسيد اينجا كجاست ....به گمانم راه را خوب مي شناخت ... حتي وقتي ايستادم او ميدانست چرا دارد ميرود ....چرا ميخواهد ليز بخورد و مدام برگردد ولبخند بزند...وميان لبخند چيزي شبيه قطرات اشك سربخورد و روي گونه هاي سرخش جاري شود ونرسيده به زير گونه ها خشك شود ...

به گمانم همين مسير بود...همين مسير چشم هاي سياه تا زير گونه ها ...كه من هر وقت مي ديدمش دستهايم ميلرزيد و ميدانستم اگر بيفتم حتماَ گم ميشوم...وچه حكايت تلخي بود اين باور....اين دغدغه در دمادم گريه...

.........................

دكتر روبرويم نشسته است.... بجر من پنج نفر توي اتاق اند كه سه نفر از آنها بيمارند.... وانگار من هم ....بيمار اولي را راهي بيمارستان ميكند ... پسرش كه مرد ميانسالي است با نگراني به مادرش خيره ميشود...نگاهي كه هم شرمنده است انگار وهم آشفته....دكتر براي بيمار دوم توصيه هاي زيادي ميكند...همراهش دختر جواني ست كه عينك طلايي رنگي دارد...نه حرفي ميزند ونه چيزي مي پرسد ....فقط تاييد ميكند...براي بيمار سوم نسخه مي نويسد...ونوبت به من كه ميرسد لبخند ميزند ....تمام مدتي كه از من اكو ميگرفت حرف زده بود... ومدام از كارهايم پرسيده بود ... گفتم: لابد من هم بايد به يك روان شناس بروم...ميخندد و حرف ميزند ..وسط حرفهايش مي پرسد: به گمانم هنوز سربازي نرفته باشي ...چيزي مثل سوزن توي قلبم فرو ميرود... در آينه پشت سر ميز دكتر به چشم هايم خيره ميشوم....يعني من هنوز هيجده سالم نشده است؟....از مطب خارج شده ام ....هوا سرد است ...حالا نه حرفهاي دكتر يادم مانده ونه خنده هايش....نگرانم...خيابان خلوت تر از هميشه است....ماشيني مرتب بوق ميزند...برميگردم....حامد داد ميزند وصدايم ميكند.....سوار ميشوم....ماشين سرد نيست...ولي من خيلي سردم است....

...................

با يكي از هم دانشگاهي ها توي تاكسي نشسته ام..... نميدانم چه شد كه يك دفعه پرسيد :‌ تو چند سالته،‌گفتم به نظر تو چند سالمه ‌؟ ...نگاهم ميكند و اين بار دقيق تر ....ميگويد :‌سي و پنج يا سي و شش سال ....توي آينه تاكسي به چشم هايم خيره ميشوم...حالا بجز من چشم هاي راننده تاكسي هم توي آينه است....از تاكسي پياده ميشوم...اتوبوس هميشه با تاخير حركت ميكند....خسته ام ...خسته تر از هميشه....چرا اين همه فاصله است در نگاه مردمان....ميان آن هيجده و اين سي و شش آيا رابطه اي هست؟......

.............

ساعت دو ونيم شب ...از اتوبوس پياده ميشوم....ميروم پاركينگ تاماشين را بردارم....برف روي سقف ماشين يخ زده...سرد سرد است...چيزي جز « تماشاي آبهاي سپيد »آرامم نميكند....‌صداي موسيقي تمام تنم را مي لرزاند...

................................

برگشته ام و تكيه داده ام به صندلي توي اتاق....استخوان هايم تير مي كشد....دوباره ياد او مي افتم...شخصيت حيرت انگيزي دارد....اگر او استادم نبود حتماَ عطاي ارشد را به لقايش مي بخشيدم...هيچ كس حاضر نيست كنفرانس بدهد...يعني جرات ندارند....نگاهم ميكند... يك ماه روي اين پروژه كار كرده ام... ميروم و پشت ميز مي نشينم... سكوت وحشتناكي ست .... شروع ميكنم و ميدانم در برابر او جسارت بزرگي ست .... ماژيك آبي را برميدارم...روي وايت برد مي نويسم:‌پست مدرنيسم درانديشه ميشل فوكو....

هشتادو پنج دقيقه طول ميكشد...بعد از من چهل و پنج دقيقه خودش صحبت ميكند....آنقدر عميق و گيرا كه تمام روحم را در برميگيرد.... وقتي تدريس ميكند انگار كه خدا بالاي سرش ايستاده و بكر ترين و زيباترين انديشه ها را فقط در زبان او بارور ميكند....خداي او چه خداي انديشمندي ست ....

وقتي عادي صحبت ميكند انگار كه آرام ترين و محجوب ترين انسان روي زمين در برابرت ايستاده باشد....چقدر در برابر انديشه متعالي او من خالي و سرگردانم....

خوابم نمي آيد....نميدانم چه مرگم است....سرترالين ميخورم....بعد پروپرانول...بعد ايمي پرامين....دراز ميكشم...حالا شايد راحت تر به خواب بروم....

...................

ازوقتي شروع كرده ام براي نوشتن ....همين متن را ميگويم...چيزي ته ذهنم بود كه مدام به من ميگفت كه بنويس: غروب زمستان لحظه هاي تلخي است....حالا نوشتم....گمان نميكنم به درد كسي بخورد...همه  ميدانند وقتي همه جا يخ بسته است و خورشيد هم در انتهايي ترين نقطه آسمان ميخواهد روز را ترك كند خيلي وحشتناك ميشود...مثل عمري كه بيهوده تمام شده باشد...مثل نااميدي پايان ناپذيري كه خسته و دلگير باشد...

..............

تقصير من نبود....تقصير هيچ كس نيست...به گمانم فقط بايد دعا ميكردم...هيچكس نميداند چه چيزي تقصير من نيست....ايستاده ام تا خورشيد تمام شود...با خودم ميگويم اگر اين آخرين غروب خورشيد باشد ممكن است چه اتفاقي بيفتد...اگر بعد از همه منتظر خورشيد باشند اما ديگر خورشيد طلوع نكند چه اتفاقي خواهد افتاد؟....براي خورشيدي كه بي بدرقه رفته آيا دلمان تنگ نخواهد شد ؟‌آيا فقط دلمان تنگ خواهد شد ؟‌....اگر براي هميشه همه جا تاريك شود جواب اين همه زمين يخ زده را چه كسي بايد بدهد ؟‌....خورشيد..... يا ما كه او را بي بدرقه راهيش كرده ايم؟‌.... دلم براي خورشيد تنگ ميشود....آنقدر كه گريه ام ميگيرد....دست خودم نيست...اين روزها هيچ چيز دست خودم نيست.....آب دهانم شور شده است...انگار اين قطره هاي گرم تا مرز لبهايم رسيده اند ....از شدت اين همه فشار كه در من هست فقط گونه هايم مي لرزند ....وچشم هايم كه جاري اند...دست ميكشم روي صورتم ....هنوز روبري پنجره ايستاده ام.....خورشيد غروب كرده است .....من هم انگار....

ياعلي

محسن فارسي

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط محسن فارسی  |