|
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...
|
هيچ تقصيرحوا نبود...رانده شدن انگار تقدير تلخ انسان بود تا در زميني زندگي كند كه نه ابتدايش ونه انتهايش معلوم نيست...هيچ تقصير حوا نبود...مادر رانده شده ام شايد نميدانست ...سيب يا گندمي كه او را زميني ميكند همان علاقه به زيستن در سنگيني بار سهمگين تنهايي است....باورت ميشود؟....من كه نميتوانم باور كنم....خيلي چيزها را مدتهاست كه نميتوانم باور كنم ....نه حرفهاي تورات ومسيح را ونه حتي لبخند تلخ حوا را.....
هيچ تقصير حوا نبود....من بي سبب گريستم...بي سبب فرياد زدم و بي سبب عاشق شدم...عاشق چيزي كه هيچ كس باورش نمي شد....عاشق آسمان وقتي دلش ميخواهد ببارد و مدام مي بارد....عاشق سيل وقتي بي هوا جاري ميشود و همه چيز را با خودش مي برد...عاشق طوفان وقتي همه چيز را زير و رو ميكند...عاشق برگ وقتي زير پاهاي كودكي خش خش صدا ميدهد ....عاشق كوهستاني وحشي در تن دورترين سرزمين.....
هيچ تقصير حوا نبود....تقصير من بود كه عاشق شدم تا گريستن بياموزم....حوا انگار گريستن بلد نبود...حتي وقتي هابيل را قابيل سر بريد....
..........................
حوصله ندارم...وقتي حرف از عيد كه مي آيد بيحوصله تر ميشوم...اين هم بيماري جديد ي ست.... ديده ايد پرنده اي را كه سالها در قفس بوده و بعد از مدتها در قفس را باز ميكنند تا رهايش كنند ....از قفس كه خارج ميشود گيج ميخورد...باور نميكند انگار...ترديد دارد...دلش ميخواهد برگردد....بالهايش را تكان ميدهد تا پرواز كند اما او سالهاست كه پرواز نكرده است....انگار پرواز كردن را فراموش كرده است....من هم گيجم....كنار قفس ايستاده ام....تكيه داده ام به ميله هاي قفس ومانده ام كه چه بايد كرد وقتي بيرون از قفس هم برايت قفس بوده است .... سالها در حسرت پرواز بوده اي وحالا كه بايد پرواز كني نميتواني .... بيرون قفس فرقي با داخل قفس ندارد....هيچ فرقي ندارد....پاهايم را دراز ميكنم تا آسمان دلش بتركد از پرواز نكردن من .....تا حرصش در بيايد ازاينكه من بالهايم را براي پرواز به او نميدهم....بگذار اينطور دلم را خوش كنم....وگرنه آسمان ......
.................................
پخته تر كه ميشوي آرام تر ميشوي....آرام آرام....ساكت ساكت....مثل همان درخت گردوي پير پشت حياط خانه مادر بزرگ....مثل همان درخت توت....كه ريشه هايش چهار خانه آن طرف تر رفته واز اتاق تازه عروس روستا سر در آورده و مانده اند كه با اين ريشه ها چه بكنند...پخته تر كه ميشوي ...عاقل تر ميشوي...حتي عشق را هم عاقل ميكني....اما پخته شدن كار سختي ست ...خيلي سخت....مثل سوختن....درست مثل سوختن.... همان طور كه عاشق شدن كار سختي ست ....
........................
همه چيز روزي تمام ميشود...به انتهاميرسد....به پايان چيزي كه باورش نميكردي....وانگار براي همان روز بايد چيزي با خودت داشته باشي كه ببري...نه اين نماز هاي شكسته بسته به درد آنروز ميخورد ونه ذكر و ياد او ....هيچكدام دستت را نخواهد گرفت.....
........................
خسته ام....سرم درد ميكند...سرفه ميكنم...خيلي سخت....صدايم گرفته...خش دار شده است....تمام بدنم درد ميكند....تب دارم...دلم ميخواهد كتاب بخوانم اما نميتوانم.... چيزي عجيب در من خانه كرده است....نمي شناسمش .....هرچه تقلا ميكنم نمي شناسمش...چه خلوت تلخي دارم....تلخ تلخ .....مثل روزي كه به انتهابرسد....مثل عمري كه به پايان برسد....
خسته ام...دلم درد ميكند.....تمام بدنم درد ميكند......
ياعلي
پ.ن.: در رابطه با عکس پست قبلی : صادق هدایت جمله ای دارد در بوف کور که از فرط تکرار بی معنی شده است : در زندگی زخمهایی است که ...... عکسها پیش از هر چیز نشان دهنده واقعیتهای تلخ زندگی عکاسان است . عکاس این عکس زندگی سراسر درد بار و وحشتناکی داشته است . (بلا نسبت امثال من ). طوری که دوماه بعد از گرفتن این عکس اقدام به خودکشی میکند . حالا کسی میخواهد نویسنده این وبلاگ را خفه بکند مهم نیست بکند . خیلی ها مدتهاست که خفه شده اند . این حرفها و این نوشته ها ضجه های در حال خفه شدن است .
یاعلی