تبليغاتX
........ بي قرار من ........ - عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم ......
...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...

.............

پرده را پس ميزنم . باد مي آيد و انگار درخت ها هنگام بيداري شان است . وزمين هم...وباغچه هم...وجاده هم انگار...پرده را پس ميزنم . باد مي آيد ود رخت گلابي طوري تكان ميخورد كه گويي هيچ گاه بهارنديده است ...

بهار مي آيد . اين تمام آن چيزي ست كه انگار احساس ميكني . انگار احساس ميكنم . بهار مي آيد . بهار آمده است ومن همچنان مي نويسم . همه خوشحالند . بجز كسي كه هنوز بيدار نشده است . بجز كسي كه باورش نميشود بهار آمده است . من مدتهاست باور نميكنم كه بهار آمده باشد . به خيابان ميروم . بازاربه رسم آخر اسفند شلوغ است. وچه شلوغي عجيبي . راهم را كج ميكنم به سمت كوچه اي كه منتهي ميشود به يك امامزاده قديمي . وسط راه كسي درست جلويم سبز ميشود. صدايش را قبل از خوش مي شنوم :‌ چرا ازاين كوچه ي خلوت؟؟؟؟ ...وبعد خودش را مي بينم .... مي بينمش و در يك لحظه چيزي به اندازه 5 سال از برابرم چشمانم عبور ميكند . ونميدانم او اين عبور را مي فهمد يانه . لبخندي ميزنم كه بيشتر شبيه فحش است تا لبخند. اين را از قيافه او مي فهمم. چيزهاي ديگري هم ميگويد و ميرود ....

بهار ونوروز برايم غصه ي بزرگي ست . چه آن وقت ها كه بچه بودم و هيچ وقت معني اين همه رفت و آمد مزخرف را نمي فهميدم و چه حالا كه مي فهمم . بهار براي ديگران  هر معنايي ميتواند داشته باشد بجز بهار ....

..............................

چقدر نگرانم براي براي خاطر همه ي كساني كه چيزي را دوست دارند ونميتوانند به آنچه ميخواهند برسند. اينها هيچ كدام انگار ربطي به بهار ندارد . دارد ؟

من بهاريه نويس خوبي نيستم . . . واين هيچ ربطي به زمستان ندارد . او فقط آمده بگويد كه گاهي دستها آنقدر سرد ميشوند كه ممكن است هزار هزار بهار هم نتوانند گرمش كنند . .......

وقفه اي عجيب در من هست . انگار اين آخرين بهار است كه هستم و اين آخرين زمستاني بود كه ديدم . انگار هيچ گاه بهار نخواهد آمد....

بهتر است ننويسم . اينطوري هم من بغضم ميگيرد وهم شايد كسي كه ناخواسته راهش به اين مسير تاريك بيفتد و چيزي بخواند كه آزارش دهد . دلش بگيرد . يا حتي گريه كند . مثل من كه دلم ميخواهد گريه كنم ولي نميتوانم . چرا نميتوانم آنطور كه دلم ميخواهد گريه كنم . آرام . آهسته . بيصدا . چه دنياي مزخرفي . آدمي از حداقل حقوق خود هم محروم است .

پنج شنبه ي آخر هفته همه ميروند ديدن  آنهايي كه بودند و حالا نيستند انگار . به قبرستان كه ميروم حجم عظيمي از خاطرات تلخ  در دلم زنده ميشود . چقدر طاقت كم مي آورم . چقدر آسمان كوتاه ميشود . چقدر زمين زير پايم خالي ميشود .

اين دو شهيدي كه كنار هم خوابيده اند روزي روزگاري ميان هفت سالگي و هشت سالگي تنهايم گذاشتند و رفتند . حتي كتابهايشان را هم با خودشان نبردند . حتي دفتر خاطراتشان را و بي آنكه بفهمند ميان اين هفت سالگي و هشت سالگي چقدر تنها مانده ام رفتند كه برنگردند. ........

 پنج شنبه ها همه دلگيرند . اما پنج شنبه ي آخر سال دلگيرتر است . شايد بخاطر نسبت غريبي كه با بهار دارد يا سنگيني دردهايي كه از تمام اين سيصدو شصت و پنج روز برايت مانده است . باري كه انگار به زمين ميگذاري تا خلاص شوي . ولي مگر ميشود اين همه بار را زمين گذاشت . پس تكليف دلم چه ميشود.

پنج شنبه ي آخر سال آخرين سوت قطاري ست كه هيچ  وقت نميتواند تكليف اين همه مسافر را روشن كند . 

به او كه نيست . ومزارش هم دور است و دستم هم نميرسد كه  بخوانمش فاتحه ميخوانم . او سوخته بود تا زنده شود و بي آنكه كسي سوختنش را بفهمد براي هميشه رفت .

براي كساني كه اينجا نيستند و چقدر دلم ميخواهد بودند . براي سيد علي كه صميميت خنده هايش را هيچ گاه فراموش نميكنم . براي مصطفي و.......

وبراي مشرقي ترين بهار . او كه زندگي را همان قدر مي فهمد كه مرگ را . شعر را همان قدر كه نوشتن را . عشق را همان قدر كه بهار را  . و بهار را همان قدر كه خودش را . وچه غنيمت بزرگي ست درك لحظه هاي كسي كه خودش را مي شناسد . خودش را مي فهمد . ومي بارد بهار وار......

...............................................

.............................

...................

امروز روز عجیبی بود و سخت فرساینده. حس کردم با برف‌های آخر سال تتمّه‌ی توان روحی و هرچه که از روان من است با برف‌های این روزهای پایانی آب شد و رفت. و فکر می‌کنم دیگر رمقی برای دلم نمانده تا بهار بخواهم شکوفه کنم و برایم صدای پرندگان نوید بخش باشد.

از میان رنگ‌ها قرمز را به خاطر بی‌پروایی و دیوانگی که خود را فریاد می‌زند دوست دارم و صورتی را برای مهربانی ساده‌گی‌اش و بعد آبی که آسمان و باران و آرامش است اما چطور رنگ قالب این روزها خاکستری شده؟ من این طور نبودم. روزهای من پر از نارنجی و قرمز و صورتی و رنگ‌های سرزنده بود و من به جای لخ لخ کردن می‌دویدم و می‌رقصیدم. نکند دارم بزرگ می‌شوم و کم‌کم دارم پشت این شادی کودکانه را می‌بینم. و نکند دارد کم‌کم حالیم می‌شود دوست داشتن تنها برای از دوست داشتن نوشتن است و بس....

جدی نگیر مرا، نه حرف‌هایم را نه خواهش‌هایم را و نه رنج‌های کوچک و کم‌رنگم را. هنوز نه برای رنج بزرگ شدم و نه دیگر شادی را تا عمق عمیق قلبم حس می‌کنم. یک جور بهت و گمگشتگی. یک جور آویزان شدن از زندگی و حسی میان ماندن و رفتن. و نترس!

تن نزن از بودن؛ چرا که رفتن تو را آن قسمت از پذیرش‌های تلخ این دنیای خاکستری مغزم خواهد پذیرفت و تو به هر دلیلی، نخواستن و خسته شدن و یا حتی یافتن انسانی که هم‌نشینی و بودن با او به تو چیزی بدهد این آزادی را داری که ترکم کنی حتی اگر قلبی ترک بردارد. باور کن می‌توانم درک کنم و منطق ریا‌ضی‌ام را برای دریافت این واقعه فعال کنم.

 با تو یاد خواهم گرفت و اثبات خواهم کرد دوست داشتن را تنها به خاطر وجود وجودی یک انسان بی‌هیچ انتظار و درخواستی و دوست داشتن تنها برای انسان بودن و بودن یک نفر حتی اگر باب میل من و در جهت خواست های من نباشد؛بیاموزم..

پ.ن.: سبز آبی نمیشود .من اما میدانم روزی در باور مشرق  چیزی هست که سبز را آبی بکند . نوشته های آبی از من نیست . نوشته های آبی از آسمان آمده  است . از جایی که من هیچ وقت آنجا را ندیده ام. دوست داشتم بزرگ که شدم خلبان شوم . کاش شده بودم . لااقل می شد تا چند هزار پا بالاتر رفت . ودست دراز کرد به سمت مشرق.

یاعلی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:16  توسط محسن فارسی  |