<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بی قرار</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/</link>
<description>...هرکس روزنه ای است بسوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 09 Aug 2009 19:31:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>.....................................................................</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>عجیب روز گاری می شود، بعضی از روز هایمان. نمی دانی چه خطابش کنی. باید گاهی بی اسم بود. بی اسم که باشی، گریه هایت نمی شود ترحم قلبهایی که سالهاست عشق نورزیده اند</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 19:31:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.................</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 541px; HEIGHT: 712px&quot; height=740 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.shaeraneha.com/gelareh/archives/ax.jpg&quot; width=587 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين بار بيشتر خودم هستم . اين بار نه شعر مي نويسم و نه خاطره .  شده ام مثل زني كه آبستن باشد ومدام درد بكشد . حال خوبي ندارم . آشفتگي تمام روح و ذهنم را پر كرده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تمام اتفاقات را كنار هم  ميگذارم . فكر مي كنم نمي توانم تحمل كنم . تحمل چنين وضعيتي برايم دشوار است . برايم آشفتگي مي آورد . قرار گرفتن در شرايطي كه عوامل متناقض و متضاد در آن حاكم است مرا از درون خالي مي كند . تمام انرژي و توانايي مرا از من مي گيرد . قدرت ذهني ام را كم مي كند و تمام دغدغه ام مي شود چيز هايي كه اين حس غريب برايم آورده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي گمان مي كنم دير شده است  و  نبايد دل به باران مي سپردم . حالا وقت دل سپردن نبود . سال هاي زندگي من تحمل چنين حالاتي را از من گرفته است . زندگي را برايم سخت كرده است . سخت سخت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گمان مي كنم دارد دير مي شود . وقت كم است و من بايد بنشينم و به فكر روح سرگردان خودم  باشم . به فكر ادامه روندي كه چيز هاي زيادي در آن وقفه ايجاد كرده است . زندگي ام . دردهايم . غصه هايم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پرده ها را كنار ميزنم . اين بار اين آسمان همان آسمان چند روز پيش نيست . آسمان ابري امروز نه آنچنان ابري ست كه بتواند  ببارد و نه آنقدر صاف است كه بخواهد تولد خورشيد را ببيند . آسمان يا بايد ببارد يا بايد آفتابي باشد . اين گونه نمي خواهمش . دارد كم كم يادم مي آيد كه علت دلتنگي من از اين هوا چه بوده است . وقتي باران مي بارد انقدر زنده ام كه ميخواهم پرواز كنم اما وقتي ابرها  پشت به پشت كنار هم ايستاده اند ،‌نه ميخواهند ببارند و نه كنار مي روند تا آفتاب بيرون بيايد دلم میگیرد ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توقف كنار جاده را نمي پسندم . مي خواهم بروم . حتي شده تنها . شده با پاي پياده . گاهش عشق به جاي آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد دو پاي او را مي شكند . گمان ميكنم اين جمله را از سيد شنيده بودم . من پاي شكسته نمي خواهم . اگر بال پروازم هم ندهند پاي پياده مي روم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي دل كندن از برخي علاقه ها ساده نيست . نوشتن در فضاي مجازي و اينكه بتواني دردهايت را كنار هم بچيني تا مسافران نگاهي گذرا بكنند براي خنكاي طپش هاي من كافي بود . اما به گمانم نمي شود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من دستهايم مي لرزد وقتي دلم آرام نيست . و اين روزها چقدر بي تابم . چقدر بي قرار و تمام اين آشفتگي انگار دارد به صليبم مي كشد . من دستهايم مي لرزد وقتي گريه مي كنم و صداي گريه ام را حتي ديوار نمي شنود . حتي اين كتاب ها ‏‌و كاغذ ها . آنها كه تمام روزهاي گذشته را با من بوده اند . لحظه به لحظه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ايمان به چيزي كه نمي تواني باورش كني سخت است . روزها خواهند آمد اما من نميتوانم بگذارم روزهاي بعد آنطور كه ميخواهد بيايد . بدون اينكه چيزي در زمين كاشته شود چيزي نخواهد روييد . شده حتي مثل فروغ دستهايم را بكارم خواهم كاشت و به همين اميدوار خواهم بود كه سبز خواهد شد .  . اما نميتوانم به دستهايي كه به خاك نسپرده ام ايمان داشته باشم . من  نميتوانم منتظر بمانم اگر باور نكنم آن كس كه بايد بيايد خواهد آمد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اين نبودن دليل بر پايان علاقه نيست . نبودن براي ديگرگونه بودن است . براي تغيير مسير . براي گذشتن از كنار دريا . تا مسير شرجي شود . شرجي شرجي . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام كردن دشواراست . اما اين تمام كردن با گذشته فرق دارد . يقين دارم كه فرق دارد . وقتي مي روم  كتابهايم را فراموش نمي كنم ، كفش هايم را جفت كرده ام ،‌ كيف ساده و همراه هميشگي ام و ‌حوصله اي پرشتاب از روزهاي صميمي كودكي ام را بر ميدارم تا ميان راه گم نشوم . دستهايم را كه قرار نيست كسي بگيرد . حياط خانه را آب مي پاشم . سفارشي به همسايه ها ندارم . نه آنها مرا مي شناختند و نه من آنها را . فقط اين پيرمرد عصا بدست گاهي كنار اين درخت مي نشست و وقتي سلام ميدادم لحن غريبش در من مدام تكرار مي شد . گاهي سیبي تعارفش مي كردم و او با همان لحن ساده اش پاسخ روشني مي داد كه نترسم .  شايد به او بگويم كه ديگر منتظر من نماند .  سيب هاي من تمام شده است . شايد من هم اگر نگويم تكرار سرماي اين زمستان او را به باور نوستالژي سيب  خواهد رساند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمام كردن دشوار است . ودشوارتر اينكه كسي جواب خداحافظي ات را ندهد . كسي نگويد به سلامت . كسي نگويد مواظب خودت باش . كسي سفارش نكند كه هوا سرد است خودت را خوب بپوشان . كسي نگويد مواظب دستهايت باش . ومن دستهايم را نگاه كنم كه مي لرزد . دستم را تكان دهم و باور كنم كه بازگشتي نخواهد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ياعلي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 12:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش باران ببارد.......</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 445px&quot; height=593 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://milyouner.persiangig.com/pic/barg%20rizon.jpg&quot; width=732 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...مدتهاست چيزي ننوشته ام . شايد بخاطر اين صندلي آبي ست . شايد بخاطر اين پنجره است . كه هيچ وقت روي آفتاب را نمي بيند . شايد بخاطر پاييز است  . بخاطر برگريزان و باد و باران مداومش     شايد بخاطر اين ساعت است كه مدام روي ساعت هفت عقب جلو مي رود اما كاري از پيش نمي برد    شايد بخاطر دغدغه هاي تازه اي ست كه دارم    كتاب هاي تازه اي كه بايد بخوانم   كارهايي كه بايد انجام بدهم و انجام نمي دهم    مدام از به تعويق انداختن كارهايم گله مي كنم   از اينكه نمي رسم... از اينكه كارهاي ضروي ام را مي گذارم براي بعد      كدام بعد     مثل او   بعد از دو ماه هنوز تازه رسيده به طرح مسئله   ولي انگار زندگي مدام طرح مسئله است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گاهي براي فرار از شكستن  و تمام شدن در ذات روزمرگي ديگران    ناچار مي شوي در اتاق كوچكي و در خلوت نه جندان ساكت خود  و در فرارسخت و دردناك از حضور مزخرف ديگران   آرمان ها و آرزوهاي خود را زندگي كني   زندگي كه نه   طوري بازسازي  از آنچه امكان تحققش در زمين اينجا ممكن نيست   بازسازي لحظه اي   بي تكرار   گاهي ناچاري عشق را در خلوت خود آنگونه معنا كني كه دست هيچ كس به آن نرسد  معنايي كه از بيم آلوده شدنش  نه بنويسي نه بخواني نه حتي بيان كني  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر روز كه مي گذرد امكان بودن  خود بودن  نفس كشيدن و لمس آينه دشوار مي شود  تازه در همين خلوت هاي خودم متوجه شده ام كه از دوچيز كه به شدت به آنها نياز دارم به شدت گريزانم    زمان براي من حكم شمارش معكوس دارد   براي يك بيماري كه نفس كشيدن  تند رفتن   گريستن   دردكشيدن   حكم مرگ را دارد  زمان مي تواند اهميت شگفتي داشته باشد   اما من ساعت نمي بندم    شايد اين همه  جبران روز هايي ست كه بي هوا مي دويدم  بي هوا............دومي چه بود؟ يادم رفت      گفتم نياز دارم اما بشدت گريزانم   شايد بخاطر همين گريزان بودن است كه مدام يادم مي رود ..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه احساس ناجوري ست كه هيچ چيز آرامت نكند   .....  هيچ چيز جز اميد به باريدن آسمان    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمي نويسم براي اينكه چيزي نوشته باشم   نمي نويسم  برا ي اينكه ديگران خوششان بيايد   مي نويسم چون نوشتن زندگي من است    مي نويسم چون تنها پنجره اي ست كه مي توانم نفس بكشم  مي نويسم چون تنها واژه ها هستند كه آرامم مي كنند   باور نداريد از باران بپرسيد !!‌باور نداريد از ..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آدم ها  در باور عشق باهم متفاوتند    دريافت عشق مثل شخصيت آدمي   حسي متفاوت ومنحصر بفرد است  به هيچ شكل ممكن نمي شود فهميد فقط مي شود نگاه كرد تماشا كرد       نه تماشا هم نمي توان  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه مي نويسم   ......كاش باران ببارد    كاش اين آسمان روشن و رو به مشرق عالم اين همه دست دست نكند در باريدن    كاش فرصتي به عشق داده شود براي نفش كشيدن   براي هجوم آوردن   و خويشتن را به آغوش زمين سپردن   كاش باران اين همه بهانه نياورد   سقف خانه من همين چند متر بيشتر نيست  دل من هم همين طور  گاهي يك قطره باران سيرايش مي كند    كاش باران ببارد   تند و تيز ببارد ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ياعلي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 18:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بي پرده برايت مي نويسم .....</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 542px; HEIGHT: 600px&quot; height=600 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kiarang.wide10.com/uploaded_images/Stjepan-Mikulic-752763.jpg&quot; width=576 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;....................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...نه طعم آب را مي فهمم و نه طعم اين افطار رو به پايان را ...تحمل همه چيز برايم دشوار شده است ...حتي همين حروف ساده و همين حس غريب راز آلود...تحمل دستهايم هم دشوار شده است ...وقتي مي لرزند ...وقتي ميان قنوت رو به آسمان تكه تكه مي شوند و ميان ركوع شكسته ام آوار مي شوند ....تحمل روياها هم ...وقتي كه رويايي  ديگر نيست و فقط زخم زخمي واقعيت است كه تو را زمين گير مي كند...برايم سنگين شده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دارم مي لرزم...سردم است ...نه..... سردم نيست ..فقط اين حزن موسيقي آرام ...انگار كه بخواهد خفه ام كند ....خفه ام كند....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; اگر اين معنا ساده بود ومن هم ساده بودم ....مي توانستم مثل ديگران ننويسم باشم و نباشم.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه بد كه word من 2007  نيست.....چه بد كه وقتي آسمان ببارد ...دستهاي تو خيس نشوند ...خيس نشوي....باران تمام شود و تو دستهايت را هنوز سمت آسمان بگيري .....آيا باران خواهد باريد ؟....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه بد كه نمي توانم خوب بنويسم....حالم خوب نيست ....خسته ام....چيزي به سروقت اين ماه دارد تمام مي شود و من نمي دانم اين دل تنگي بي وقت از شرم خواب است يا شرم اين پاهاي خسته....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه بد كه اين روزها طعم واژه هايم را هم نمي فهمم....چيزي نمي فهمم....دلم ميخواست تنها بودم....همان جا ....كنار آرامش بعد از اذان....كنار سايبان آفتاب...كنار كسي كه بودنش شبيه آسمان است ...شبيه شكستن من ....شبيه شوق سوزناك زمين ...وقتي تشنه است ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صفحه خالي بود...خالي نه....پر از نشانه هاي ناممكن...براي نخواندن و خيره نگريستن....براي مات شدن....براي محو شدن ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من انگار گم شده ام ....سنگيني سرد اين اتاق مرا ياد آن روز مي اندازد....ياد سرماي پاييزي آن اتاق....وقتي كه پيرمرد مي آمد و نان و پنيرش را با خودش مي آورد تا تنها نباشم ...تا سكوت اين روزها را بشكنم ....وپيرمرد از روستا مي گفت ...از درخت هاي گردوي سنگلاخ ....كه زير باران گردوهاي سبز را چيده بودند كنار چادر گلي زليخا....وكسي نبود گردوها را به روستاي سنگي پشت كوه ببرد.....پيرمرد دلگير نبود....انگار كه گردوهاي مرا باران زده باشد ...و مدام مي خواست مرا بخنداند....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقت كوچشان بود ...از بلند شدنش معلوم بود...اين اتاقك و اين چادر سنگين را بايد جمع مي كردند ...نسترن ايستاده بود دم اتاق ...پيرمرد را مي خواست ...مي گفت ميرزا علي گفته قبل از كمان كشان بايد بروند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ورفته بودند انگار..من اما مانده بودم ...جاپاي ميرزاعلي و نسترن خانم و پيرمرد هنوز بود....كنار چادر گلي ايستاده بودم و كتاب هايم را توي كيف ميگذاشتم كه باز باران باريدن گرفت...مه بود و باران و چادر گلي نسترن....رسيدم به جاده ....واتوبوس مرا تا انتهاي جاده با خود برد ....شب خيس به خانه رسيدم...با كتاب هاي خيس و حرفهاي خيس و تن سرد و ساكتم..... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا انگار هواي همان باران به سرم زده است ....همان خيس شدن و همان پيرمرد و نان و پنيرش....شب ها مدام اطراف تپه قدم ميزدم ....انگار او گفته بود كه قدم زدن روزنه هاي خالي روح را پر ميكند....به گمانم او گفته بود....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد آمده است ...روان شناسي ميخواند...پايان نامه اش را برداشته و آمده سراغم....ميگذارد روي ميزو به چشم هايم خيره مي شود ...يا من به چشم هايش خيره ميشوم.... وقتي مي بينمش چيزي از  فلسفه و فلسفه اسلامي و عرفان دارد كه بگويد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد مثل گذشته نيست ...من هم نيستم....پيش ازاين گمان ميكردم مي توانيم حال همديكر را بفهميم...گاهي گمان ميكنم مي فهميم ...اما مدتهاست كه از او هم فرار ميكنم ...گمان ميكنم اين فهميدن ها به هيچ دردي نميخورد ..شايد چند سال قبل من هم دنبال كسي بودم كه مرا بفهمد....اما حالا نيستم....او اما هنوزهست...از ملاصدرا مي گويد  و ميخواهد كه من بفهمم...من ميفهمم...اما حرف هايم را نميتوانم براي او بگويم....چون چيزي براي فهميدن ديگران ندارم....چيزي براي گفتن و شنيدن ديگران ندارم....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خسته ام ....تمام ميز و اتاقم به هم ريخته است...فقط وقتي حس مشرقي در من زنده است انگار كه زنده ام ...انگار كه بايد باشم ....بايد بنويسم....وهمين گونه است كه  وقتي باران مي بارد من هم چيزي براي باريدن دارم....وقتي كسي از سمت بي سوي مشرق ندا مي دهد كه بنويس....در همين دل بي قرار من ....مي نويسم....در همين دل بي قرار من ...فقط براي حس صميمي باران....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همين.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ياعلي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 13:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عارف مشرقی..........</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://fc01.deviantart.com/images/store/bt/newprocess/f/5/f52264963cc6613b.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديك بعد از ظهر بود   راه افتاده بودم     تازه باران مي آمد    جاده امتداد باران بود و پر از باران نزديك به مهرماه پاييز     وچقدر زود انگار پاييز آمده بود     همان روز هم وقتي از خانه بيرون آمدم     باد    انتهاي كوچه بن بست را پر از برگ هايي كرده بود كه رنگ شان به زردي مي زد     .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمام راه باران باريد       انتهاي گردنه اي كه تمام         مشرف به دره است    نزديك دره اي رو به جنگل ايستادم و با  موسيقي باران باريدم    باران مي ريخت روي سرو صورتم ومن ايستاده بودم آرام       وعابراني كه خيره شده بودند به كسي كه انگار اين همه سال باران نديده است    ياد حرف سروش افتادم    وقتي كه بي خيال زير باران .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنم سرد شده است     مدتهاست سرد شده ام    انگار مصداق همان تشبيه خواهرانه فروغ است: دلم به پيله تنهايي ام نمي گنجيد  .  دلم عجيب گرفته است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم بنويسم اما چيزي گلوي مرا گرفته است و اين واژه ها آشفته شده اند    تقصير من نيست     تقصير دستهايي است كه وقتي سمت صميمي عشق را تكان مي داد نه مرا ديد و نه دل زخمي پرشكسته را    و وقتي رسيدم تمام شده بود  من هم انگار تمام شده بودم   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ميان اين همه آدم باشي و كسي را پيدا نكني يك شب بي پروا حرفهاي دلت را برايش بگويي   نه فقط حرف هاي دلت را     كه حتي آنچه را كه فهميده اي   و باور كرده اي    و چشيده اي   و  ديده اي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سكوت كرده ام و تنم انگار سرد شده است  نه چيزي براي بودن هست و نه بودني براي اين همه نيست هاي آشكار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; گمان ميكردم كسي كه حرف و كلام و لحظاتش را عارف است  و بيدار       مي داند رهايي كدام صورت روشن زندگي است      گمان مي كردم ذكر كسي كه خداوند نگاهش بكند با زندگي پريشان زده من به غايت متفاوت است       گمان مي كردم مي  توان اميدوار بود براي دل سپردن به ارديبهشت  وقتي كه با  تمام سادگي اش و در اوج ارديبهشتي اش مي داند كه پاييز شكل كدام آينه در نگاه من است .......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما انگارحتي عارف ترين آدم ها هم گاهي شوريده مي شوند و شوريدگي شان بيش از حجم  شوريدگي كسي  است كه كتف مهربان باران را نديده است ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي قرارم    و آنقدر پريشان كه نمي دانم اگر حرفي از مشرق نزنم و شوق واژه هاي ارديبهشتي مشرق دلم را نلرزاند تكليف اين حوالي سرزده به بغض خسته و خيس من چه خواهد شد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كاش مي توانستم بي هوا و ساده بنويسم آنقدر كه واژه در واژگان آبي اش بگريد و اين همه استعاره در ابهام مرا به بند نكشد .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جز اندوه و يادگاري دور چيزي برايم نمانده است   نه  دستي براي خداحافظي   نه سلامي و صدايي به نياز عارفانه اش . جز بوسه بر باران    جز بوسه بر خاك نه حاجتي به عشق و نه باوري به بودن .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خسته ام و با آنكه خسته ام دلم ميخواهد بروم    جايي كه عارف سرزمين شرق اندوه      به يادگار روزي كه در سرماي شبانه تا ابتداي حرم رفتم   مرا دريابد و سينه به سينه با باران ببارم و ببارم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جايي آيا كسي آن كودک گمشده را خواهد شناخت  ؟جايي آيا دلتنگي من به فرصت ارديبهشتي باران تسكين دوباره خواهد يافت ؟‌گمان نمي كنم . مدتهاست لا به لاي اين اوراق كسي از حوصله واژگان من نپرسيده است . حالا به انتها كه برسم مي دانم آسمان اين همه تشنه نخواهد بود . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Sep 2008 20:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق روي مكعب خالي ............</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 534px; HEIGHT: 414px&quot; height=525 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.wallcoo.com/nature/autumn_red_leaves/images/autumn_Trees_GA154.jpg&quot; width=615 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي مي خواهي چيزي را تمام كني ديگري از راه مي رسد و چقدر آسيمه و آشفته. مثل اينكه من ديگر عادت كرده ام براي چنين سراسيمه شدن ها . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منصور پيدايم كرد و هر چه مي توانست گفت و هر چه مي توانست نشنيد و رفت . همان روز برگشت . برادر منصور هنوز اين جا ست . درس مي خواند . گاهي باهم هستيم . عاشق شده و مدام از مرضيه صحبت مي كند . هر چقدر مي خواهم خودم را مشتاق شنيدن حرف هايش نشان دهم نمي شود . مي فهمد . نمي داند اين گونه عاشقي ها برايم معنا ندارد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديشب كه منصور برگشت باهم بوديم . تا ساعت 2 شب اين خيابان را چند بار پاي پياده رفتيم و آخر سر برگشتيم و او رفت پيش معشوقه ي آذري اش  و من انگار تا ساعت 3 همين طور پياده مي رفتم  و با خودم حرف مي زدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح منصور زنگ مي زند . مشكلي پيش آمده كه بايد برگردم . اما نمي توانم. چند روز نمي توانم برگردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;انجمن مهر همايش مولوي شناسي برگزار كرده است .رضا دعوتم مي كند .  جمع خصوصي و ساده اي دارند . چند نفر همين طور صحبت مي كنند . چند ساعتي طول مي كشد  . همايش تمام مي شود . موقع رفتن رضا مي پرسد چطور بود . مي گويم كه نمي خواهم ناراحتت بكنم ولي اينجا از همه چيز حرف زدند بجز مولوي . مي گويد : من هم همين طور فكر مي كنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطلب ساده اي نيست . من حوصله ترجمه ندارم . داده ام خانم مهسا آردن  ترجمه كند . ساعت 6 عصر زنگ مي زند . مي روم انجمن . ترجمه را مي گيرم. خوب نيست. مي گويد مادرم بيمار است . مجبورم ميان سرفه ها و عطسه هاي او ترجمه كنم .  فكر مي كنم ترجمه اش بوي شربت وسوپ مي دهد . مي ماند تا دوباره ترجمه كند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خسته ام . تا وسط رود خانه آمده ام . اين قايق ظرفيت زيادي ندارد اما محكم و روان است . صداي موج دريا آرامم مي كند . منصور پشت خط دارد داد مي زند . مي گويم حالم خوب نيست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز است از رضا خبري ندارم . فلسفه مي خواند . گاهي كه فلسفه آشفته اش مي كند نصف شب هم باشد مي آيد سراغم و مدام سوال مي كند و حرف مي زند .  خانه نيست . سراغ معشوقه آذري اش مي روم . با اينكه شباهت زباني داريم ولي خيلي از حرفهايش را متوجه نمي شوم . به گمانم يكي از ما زبان مادري اش را فراموش كرده است. نگران است . من نيستم . بر مي گردم . ساعت 9 شب كلاس دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر گشته ام . بي حرف و كنايه . منصور روبرويم توي فرودگاه ايستاده است . ساكم را روي زمين مي گذارم . طوري عجيب نگاهم مي كند . انگار نبايد مي آمدم . سياه پوشيده است .  مي دانستم چه اتفاقي افتاده است . توي ماشين حرفي نمي زنيم . كيفش را باز مي كند بسته اي به من مي  دهد . مي گويد قرار است منتشرشود و نظر مرا مي خواهد . مدت هاست كارم شده نظر دادن براي كارهاي ديگران . پس خودم چي ؟‌بسته را مي گيرم :‌عشق روي مكعب خالي ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين اسم را من انتخاب كرده بودم . نگاهش مي كنم  لبخند مي زند . مي گويد هر چه كردم نتوانستم اين اسم را فراموش كنم . انگار با اين كتاب عجين شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.......................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب توي اتاق نشسته ام . همان كتاب ها . همان ورقهاي پاره و ميز و صندلي ها و پنجره ي رو به حياط بزرگ . حرف ميز ند اما من حرفي براي گفتن  ندارم . دلواپسي ام را مي فهمد و چند قرص برايم مي آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گويم :‌وقتي تنها مي شوي باور كردن اينكه  زخم هايت را بايد خودت ببندي خيلي دردناك است . وقتي تنها مي شوي گريه كردن خيلي دردناك است . وقتي تنها  مي شوي باور كردن اينكه هيچ كس براي روز مبادا ميان درخت ها انتظار تو را نمي كشد خيلي دردناك است ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من مي گويم و او انگار بغض كرده است . .  . . . . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برايم دعا كنيد .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ياعلي  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 14:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mehrdadjamshidi.com/en/gallery/efiles/images/0555.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چه آبروريزي بزرگي ! براي دلم ،‌براي دستهايم ،‌براي چشمهايم ،‌براي فكرم ،‌براي احساس سالهاي دور و درازم ،‌براي بودنم ،‌براي تمام خودم وقت نميكنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;سر بزنم . مثل كسي كه سالها در كنار تو باشد اما وقت نكني پنجره ي رو به سمت نگاهش را باز كني و بپرسي :‌ اين حوالي آيا كسي هست كه حالي از احوال پريشان او بپرسند ؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آبروريزي از اين بزرگ تر كه چشمهايت ديگر خواب نبينند . درب سمت آسمان را برويت بسته باشي . گريه نكني . تلخ شوي . تنهاييت را لا بلا ي اوراق و دفتر و خيابان ها و بوق ماشين ها و اين همه آدم و سقف و هياهوي غروب فراموش كني و انگار كه خودت را فراموش كرده باشي و دستهايت را كه بجاي باران بنويسد سه نقطه تمام …&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما اينجا فرق زيادي با آنجا ندارد . اينجا راحت تر با غريبي كنار مي آيي ولي آنجا نميتوانستي . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;چشم هايت به چشم هاي آشنايان غريب كه مي افتاد غريبي مثل زلزله بر سرت آوار مي شد . روزي هزار بار زلزله مي آمد و چقدر ويران گر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بود . اينجا غريبي آوار نميشود . اينجا خودت آوار ميشوي .نگاهت آوار ميشود . دستهايت اوار ميشود . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;آنجا خودت را تكه تكه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از دست مي دادي ولي اينجا خودت را فراموش ميكني، از ياد ميبري ،‌ به سكوت رخوتناك اتاق مي سپاري ‏‌ وبه تاريكي شب پناه ميبري . مثل همين همسايه بالا كه تا ديروقت شب مست ميكند و مستي اش تا صبح امتداد فراموشي ست . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اينجا فراموشت ميكنند . فراموش ميشوي . مثل اينكه چهلم مرگ كسي بگذرد و فراموشي سراغ همه بيايد . اينجا به هفت روز هم نميرسد . زنگ&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تلفن قطع ميشود . و كم كم يادت ميرود بايد چيزي را نگاه ميكردي براي خاطر نوشته اي ‏‌،‌حرفي يا گلايه اي . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چه نامرادي تلخي ! وهمين را تمام حس ميكنم . با تمام حروفاتش و گويش و تكانهاي بي پرده اش . همين را خوب حس ميكنم . هم تلخي اش را وهم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;نامرادي اش را . اينجا طور ديگري مي فهمي . طور ديگري حس ميكني . چقدر ميشود اينجا دوام آورد؟ دوماه.شش ماه. يك سال. شايد كمتر از دو ساعت. اينجا طور ديگري تحمل را تعربف ميكنند .طوري غريب ومبهم. طوري كه خودشان هم نميفهمند . خودشان هم باور نميكنند . كلمات اينجا وزني ندارند . سبكي محض. سبكي تحمل ناپذير هستي . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;اينجا نفس آدم بريده ميشود از بس حرفهايت را قورت ميدهي براي نگفتن ونشنيدن ديگران . ومگر ديگران چه كساني هستند . ديگراني وجود ندارد . ديگران امتداد خودشان هستند نه تكه اي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;از ديگري . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ترسي از گم شدن كه پيش از&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اين هميشه با تو بود ديگر اينجا نيست . اينجا ترس مفهومي بايگاني شده است . اينجا هرروز واژه هاي زيادي از فرهنگ لغات حذف ميشودوبعد از مدتي كسي معني آنها را نميفهمد&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. برخي واژه ها اينجا غربتشان مثل غربت همين نشانه است . باور كردن تمام باور هاي گذشته سخت شده است . باور كردن تمام آينه ها حتي ………&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روح وقتي باران نبيند سخت ميشو د. تلخ ميشود. روزمرگي تا انتهاي آن نفوذ ميكند . روح وقتي باران نبيند گريه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فراموشش ميشود . و اينجا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;انگار سالهاست باران نباريده است . شايد مردم اينجا باران را هم فراموش كرده اند . فراموشي عشق . فراموشي زندگي . فراموشي بودن . و چقدر دردناك است كه ببيني مردم چيزي شبيه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;قبض روح شدن را زندگي نام نهاده اند . چيزي شبيه تكانهاي مزخرف را عشق و بودن معنا ميكنند . اينجا چه بر سر عشق&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;آمده است . اينجا چه اتفاقي افتاده است كه وقتي وجود داري انگاز كه نيستي و وقتي نيستي كه هستي . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دلم براي خودم تنگ شده است . دلم براي باران تنگ شده است . دلم براي بودن در باران تنگ شده است . دلم خيلي تنگ شده است . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شعر چيزي شبيه درد كشيدن شده است . چيزي شبيه شكستن و تكه تكه شدن. مدتهاست نه شعر سراغ من مي آيد ونه من سراغ شعر ميروم. اين فاصله&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;پراز شلوغي و حصارهاي ملال آور شده است و هر چقدر ميروم همان قدر از خودم دور ميشوم . اين چه رفتن مزخرفي است كه ميروي تا نرسي. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 06 Aug 2008 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در جمع من و اين بغض بيقرار جاي تو خالي .....</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Yagut&apos;; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.dpchallenge.com/images_challenge/543/382791.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتي تكه هاي غريبي از روز و روزگارت را با حزن&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خش دار و بغض نفس گير و شوريدگي هاي بي سامان و شعرهاي به زمزمه تا گريبان بغض بالا آمده ي كسي زيسته باشي كه بودنش مثل باران ‏، همين گاهي اگربودنش برايت كافي بود تا ياد كاشان بيفتي وشوريدگي هاي حميد هامون و غربت تلخ رضايي منش و صداي پاي آب ،‌ همين اندازه به لكنت افتادن و سكسكه كردن در پس بغض دلگير، &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;برايت كافي بود تا كسي كه ديگر امشب وشبهاي بعد نخواهد بود بفهمد كه شوريدگي به چه معنا تعبير ميشود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;راستي مگر تا كجاي اين زمين سوخته زنده ايم ‏‌،‌ كه وقتي لب باز ميكرد تا بگويد حرفي ميان واژه هاي سراسيمه اش ، انگار بغض مشتركي به&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ويرانه هاي اين سوي آب هجوم مي آورد تا يادم بيايد همين حوالي دبيرستان بود كه وقتي پوستر نشاني ها با امضاي خسرو زير پاي آن به دستم رسيد ، انگار به نشاني رسيده بودم وبه دلواپسي هامون در نگاه خسرو . وهنوز وقتي تلخي نوستالژي سينما از ميان تئوري هاي جامه شناختي و فلسفي و معرفتي برايم زنده ميشود و سراغ سالهاي فليني و جاده و تاركوفسكي و دريغ و افسوس ميروم ، از ميان تمام آن همه يادگاران بيقرار،‌ &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;كسي را مي بينم كه با من تا امروز آمده و ميان آنروزها نمانده تا خاك بخورد و هنوز دوست دارمش و مي نشينم تا رضايي منش را ببينم و قطارش راكه ميرود و گريه كنم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هنوز چهلم نادر ابراهيمي نرسيده است . وقتي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;كسي كه ميان كلماتش نفس مي كشيدي از نفس بيفتد توپيش از او از نفس مي افتي . تو پاهايت ميشكند و باور ميكني كه اين بار از پس &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;هزار بار افتادن ديگر برخواستني نخواهدبود . او كه دستهايش را واژه ميكرد تا حرفهاي پراكنده ات را به پشتوانه معاني بلندش كلمه كني حالا دست از متن كشيده و دارد ميرود كه برود . هنوز چهلم نادر نرسيده است و من كه از بس مردي در تبعيد ابدي را خوانده ام كه شيرازه اي برايش نمانده وحالا كه ورق به ورق جدايش ميكنم و برميگردانم و ميخوانمش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هر كجاي واژه اش يادم مي افتد كه ديگر نادر نيست و دلم يكهو ميريزد زمين و تنم سرد ميشود و اين جمله مثل تيزي تيغ در ذهنم مي افتد كه نادر ديگر نخواهد نوشت . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 17:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرين نوشته:.... </title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;............&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هركاري ميكنم انگاري كه خودم نيستم . انگاري كه بهتر نيستم . هر كاري ميكنم آفتاب مرا گرم نميكند . مدام سردم است ....مدام باد مي آيد ... هركاري ميكنم خوب نيستم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...مدتهاست كه دنبال چيزي هستم فراتراز زمين و آدمهاي آن....انگار منتظرم سقف آسمان باز شود وكسي از آسمان براي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اين زخم هاي بي بهبود از راه برسد....وگمان دارم او در راه است....نشانه هايش را مي بينم....مي فهمم......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;..........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اينگونه غير عادي بودن براي ديگران قابل تحمل نيست ...براي كسي داشتم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;توضيح مي دادم كه وقتي آدمي از تعادل خارج&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ميشود همه چيز غير عادي ميشود...زندگي ...حرف زدن...بودن وخيلي چيزهاي ديگر....چنين زيستني خيلي سخت است ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;....................................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همين دل بيقرار من ...مدتهاست كه دل دل ميكند براي پيوستن به خاك...به سرزمين ابدي در دل خاك....همين دل بيقرارمن....مدتهاست كه وقتي دلش ميگيرد.... پشت پرچين آنسوي ديوار....تكه تكه خودش را مي شكند....اما نميداند اين شكسته ها را چه كند.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرصت خداحافظي با تك تك آنهايي كه گذرشان به اين مسير متلاطم افتاده نيست...با آنكه نگران همه ي آنها هستم ....نگران دردهايشان....نگران آرزوها و اميدواري شان....با آنكه دلتنگيشان را بارها تاب نياورده ام و دردهايشان زخمي بوده است بر زخم هاي من .... اما تاب آورده ام ...براي احترام به زخمهايي كه داشته اند و دارند ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;...من بايد تمام شوم...دست خودم نبود....حالا كه دارم مي نويسم بغض تا گلويم بالا آمده است ....دستهايم از چيزي كه نميدانم چيست مي لرزد و دكمه ها را مدام اشتباه فشار ميدهم.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: lime; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;.........مدتهاست كه دنبال چيزي هستم فراتراز زمين و آدمهاي آن....انگار منتظرم سقف آسمان باز شود وكسي از آسمان براي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اين زخم هاي بي بهبود از راه برسد....وگمان دارم او در راه است....نشانه هايش را مي بينم....مي فهمم......برايم دعا كنيد ....ياعلي .....محسن......2/1/87 &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; .........................&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i18.tinypic.com/2w6z6t3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;.......&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم ......</title>
<link>http://iranbayan.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Traffic&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff33 size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Traffic&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff33 size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Traffic&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff33 size=2&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://foto.ir/Photos/Gallery/47148.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;B Traffic&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff33 size=2&gt;.............&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;پرده را پس ميزنم . باد مي آيد و انگار درخت ها هنگام بيداري شان است . وزمين هم...وباغچه هم...وجاده هم انگار...پرده را پس ميزنم . باد مي آيد ود رخت گلابي طوري تكان ميخورد كه گويي هيچ گاه بهارنديده است ...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;بهار مي آيد . اين تمام آن چيزي ست كه انگار احساس ميكني . انگار احساس ميكنم . بهار مي آيد . بهار آمده است ومن همچنان مي نويسم . همه خوشحالند . بجز كسي كه هنوز بيدار نشده است . بجز كسي كه باورش نميشود بهار آمده است . من مدتهاست باور نميكنم كه بهار آمده باشد . به خيابان ميروم . بازاربه رسم آخر اسفند شلوغ است. وچه شلوغي عجيبي . راهم را كج ميكنم به سمت كوچه اي كه منتهي ميشود به يك امامزاده قديمي . وسط راه كسي درست جلويم سبز ميشود. صدايش را قبل از خوش مي شنوم :‌ چرا ازاين كوچه ي خلوت؟؟؟؟ ...وبعد خودش را مي بينم .... مي بينمش و در يك لحظه چيزي به اندازه 5 سال از برابرم چشمانم عبور ميكند . ونميدانم او اين عبور را مي فهمد يانه . لبخندي ميزنم كه بيشتر شبيه فحش است تا لبخند. اين را از قيافه او مي فهمم. چيزهاي ديگري هم ميگويد و ميرود ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;بهار ونوروز برايم غصه ي بزرگي ست . چه آن وقت ها كه بچه بودم و هيچ وقت معني اين همه رفت و آمد مزخرف را نمي فهميدم و چه حالا كه مي فهمم . بهار براي ديگران &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;هر معنايي ميتواند داشته باشد بجز بهار ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;..............................&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;چقدر نگرانم براي براي خاطر همه ي كساني كه چيزي را دوست دارند ونميتوانند به آنچه ميخواهند برسند. اينها هيچ كدام انگار ربطي به بهار ندارد . دارد ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;من بهاريه نويس خوبي نيستم . . . واين هيچ ربطي به زمستان ندارد . او فقط آمده بگويد كه گاهي دستها آنقدر سرد ميشوند كه ممكن است هزار هزار بهار هم نتوانند گرمش كنند . .......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;وقفه اي عجيب در من هست . انگار اين آخرين بهار است كه هستم و اين آخرين زمستاني بود كه ديدم . انگار هيچ گاه بهار نخواهد آمد....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;بهتر است ننويسم . اينطوري هم من بغضم ميگيرد وهم شايد كسي كه ناخواسته راهش به اين مسير تاريك بيفتد و چيزي بخواند كه آزارش دهد . دلش بگيرد . يا حتي گريه كند . مثل من كه دلم ميخواهد گريه كنم ولي نميتوانم . چرا نميتوانم آنطور كه دلم ميخواهد گريه كنم . آرام . آهسته . بيصدا . چه دنياي مزخرفي . آدمي از حداقل حقوق خود هم محروم است . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;پنج شنبه ي آخر هفته همه ميروند ديدن&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;آنهايي كه بودند و حالا نيستند انگار . به قبرستان كه ميروم حجم عظيمي از خاطرات تلخ&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;در دلم زنده ميشود . چقدر طاقت كم مي آورم . چقدر آسمان كوتاه ميشود . چقدر زمين زير پايم خالي ميشود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;اين دو شهيدي كه كنار هم خوابيده اند روزي روزگاري ميان هفت سالگي و هشت سالگي تنهايم گذاشتند و رفتند . حتي كتابهايشان را هم با خودشان نبردند . حتي دفتر خاطراتشان را و بي آنكه بفهمند ميان اين هفت سالگي و هشت سالگي چقدر تنها مانده ام رفتند كه برنگردند. ........&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;پنج شنبه ها همه دلگيرند . اما پنج شنبه ي آخر سال دلگيرتر است . شايد بخاطر نسبت غريبي كه با بهار دارد يا سنگيني دردهايي كه از تمام اين سيصدو شصت و پنج روز برايت مانده است . باري كه انگار به زمين ميگذاري تا خلاص شوي . ولي مگر ميشود اين همه بار را زمين گذاشت . پس تكليف دلم چه ميشود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;پنج شنبه ي آخر سال آخرين سوت قطاري ست كه هيچ&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;وقت نميتواند تكليف اين همه مسافر را روشن كند .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;به او كه نيست . ومزارش هم دور است و دستم هم نميرسد كه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بخوانمش فاتحه ميخوانم . او سوخته بود تا زنده شود و بي آنكه كسي سوختنش را بفهمد براي هميشه رفت . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;براي كساني كه اينجا نيستند و چقدر دلم ميخواهد بودند . براي سيد علي كه صميميت خنده هايش را هيچ گاه فراموش نميكنم . براي مصطفي و.......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff33&gt;وبراي مشرقي ترين بهار . او كه زندگي را همان قدر مي فهمد كه مرگ را . شعر را همان قدر كه نوشتن را . عشق را همان قدر كه بهار را&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;. و بهار را همان قدر كه خودش را . وچه غنيمت بزرگي ست درك لحظه هاي كسي كه خودش را مي شناسد . خودش را مي فهمد . ومي بارد بهار وار......&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;...............................................&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;.............................&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff33&gt;...................&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099ff&gt;امروز روز عجیبی بود و سخت فرساینده. حس کردم با برف‌های آخر سال تتمّه‌ی توان روحی و هرچه که از روان من است با برف‌های این روزهای پایانی آب شد و رفت. و فکر می‌کنم دیگر رمقی برای دلم نمانده تا بهار بخواهم شکوفه کنم و برایم صدای پرندگان نوید بخش باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099ff&gt;از میان رنگ‌ها قرمز را به خاطر بی‌پروایی و دیوانگی که خود را فریاد می‌زند دوست دارم و صورتی را برای مهربانی ساده‌گی‌اش و بعد آبی که آسمان و باران و آرامش است اما چطور رنگ قالب این روزها خاکستری شده؟ من این طور نبودم. روزهای من پر از نارنجی و قرمز و صورتی و رنگ‌های سرزنده بود و من به جای لخ لخ کردن می‌دویدم و می‌رقصیدم. نکند دارم بزرگ می‌شوم و کم‌کم دارم پشت این شادی کودکانه را می‌بینم. و نکند دارد کم‌کم حالیم می‌شود دوست داشتن تنها برای از دوست داشتن نوشتن است و بس....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099ff&gt;جدی نگیر مرا، نه حرف‌هایم را نه خواهش‌هایم را و نه رنج‌های کوچک و کم‌رنگم را. هنوز نه برای رنج بزرگ شدم و نه دیگر شادی را تا عمق عمیق قلبم حس می‌کنم. یک جور بهت و گمگشتگی. یک جور آویزان شدن از زندگی و حسی میان ماندن و رفتن. و نترس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099ff&gt;تن نزن از بودن؛ چرا که رفتن تو را آن قسمت از پذیرش‌های تلخ این دنیای خاکستری مغزم خواهد پذیرفت و تو به هر دلیلی، نخواستن و خسته شدن و یا حتی یافتن انسانی که هم‌نشینی و بودن با او به تو چیزی بدهد این آزادی را داری که ترکم کنی حتی اگر قلبی ترک بردارد. باور کن می‌توانم درک کنم و منطق ریا‌ضی‌ام را برای دریافت این واقعه فعال کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#0099ff&gt; با تو یاد خواهم گرفت و اثبات خواهم کرد دوست داشتن را تنها به خاطر وجود وجودی یک انسان بی‌هیچ انتظار و درخواستی و دوست داشتن تنها برای انسان بودن و بودن یک نفر حتی اگر باب میل من و در جهت خواست های من نباشد؛بیاموزم.&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن.: سبز آبی نمیشود .من اما میدانم روزی در باور مشرق  چیزی هست که سبز را آبی بکند . نوشته های آبی از من نیست . نوشته های آبی از آسمان آمده  است . از جایی که من هیچ وقت آنجا را ندیده ام. دوست داشتم بزرگ که شدم خلبان شوم . کاش شده بودم . لااقل می شد تا چند هزار پا بالاتر رفت . ودست دراز کرد به سمت مشرق.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یاعلی &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Mar 2008 18:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranbayan&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>iranbayan</dc:creator>
<guid>http://iranbayan.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
